در بیرحمی و وحشیگری و خشونت یک نظام سیاسی چه حرفی مانده که نگفته باشند؟ آنکس که تابحال نپذیرفته، هرگز نخواهد پذیرفت.
در مظلومیت و صبوری و تنهاییِ مردمانی بلاکِش و رنجدیده و آزادیخواه چهچیز مانده که نگفته باشند؟ آنکس که این را هم تابحال نشنیده، هرگز نخواهد شنید.
در میانِ اینهمه جنایت و مرگ، یک تصویرِ تکرارشونده روحِ ملتی را در انزوا «میخورد و میتراشد»: بازماندگانِ داغداری که بر گورِ عزیزِ کشتهشده میرقصند. در زمانهی ما، وزنِ این تصاویر را فقط یک ایرانی میفهمد. غمِ مادری که دستمالبهدست با جامهای سیاه بر گورِ فرزندِ درخونغلطیدهی خویش پا بر زمین میکوبد و میرقصد را فقط یک ایرانی میفهمد. ترجمهپذیر نیست. روایتکردنی هم نیست. شاید روزگاری به یاریِ هنر کسانی توانستند راویِ این تراژدیِ عظیم باشند، منتها تا آن روز، مبادا که «ما» عظمتِ این غمِ حیرتانگیز را درنیابیم. مبادا که ما چشم ببندیم بر این رقصهای موحش. مبادا که حقارتِ هیولای شر و ظلم را در پسِ این پاکوبیدنها نبینیم.
برادری که با دست و آغوشِ باز میچرخد، مادری که در برابر جنازهی فرزند، به دورِ خویش میگردد و میگردد، خواهری که اشک میریزد و بر گورِ برادر میرقصد.
این رقصها تصویر نمادینِ روزگار ماست.
سوگواریِ ملتی آزادیخواه. سوگواریِ مردمانی که خود را برای همیشه از سنتِ نفرتانگیزِ ظلمی تاریخی جدا کردهاند. سوگواریِ نسلی که گفت «نه»، نسلی که همواره میگوید «نه». سوگواریِ نسلی که حتی با مردهی درخونغلطیدهی خویش بر دوش، باز هم میگوید «نه، دیگر نه».
مراسمِ نمادینِ مردمی که بر آن است ازین پس به شیوهی خود بخندد، به شیوهی خود بگرید و به شیوهی خود به خاکِ سیاهِ سوگ بنشیند.
مردمانی که فرزندانِ خویش را به رسمِ خویش به دنیا آوردند، به شیوهی خویش پروردند، و هزارها افسوس و آه، که بسیار پیش از آن که بر تنشان رختِ عروسی ببینند، به ناچار جنازهی «زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد» را به رسمِ خویش به خاکِ پاک سپردند. و گفتند مبادا به شیوهی منحوسِ قاتلِ ظالم.
و این شد تصویرِ نمادین روزگار ما، تصویرِ مردمانی که «جانهای نازنینِ خویش را یکبهیک گردآوردند و به آن سو روانه کردند». تصویرِ «مردمانی که بر گورها میرقصند».
بهمنماه ۱۴۰۴


بیان دیدگاه