سرزنش چیست و چرا خوشایند  است؟

 

هر آن‌چه در دیگری سزاوار سرزنش است،
در ژرفای قلبِ خویش هم خواهی یافت.

سنکا

 

به‌رغمِ تصوری که می‌پندارد اغلبِ گرفتاری‌های آدمیزاد نتیجه‌ی دورانِ مدرن است، می‌توان با سرافکندگی اذعان کرد برخی‌شان نهفته در سرشتِ انسان‌اند؛ سرزنش یکی از آن‌هاست. در برداشتی سمبولیک، «آدم» را می‌توان اولین سرزنش‌گرِ تاریخ به حساب آورد، می‌دانست خوردنِ سیب ممنوع است، خورد و در نخستین بازخواست، همه‌چیز را گردنِ حوا انداخت. اگر سرزنشِ حوا را نخستین کنشِ اجتماعیِ آدم به حساب آوریم باید در نظر داشت بلادرنگ به دیگران هم سرایت کرد: حوا شیطان را سرزنش کرد، شیطان خدا را، و پروردگار هم همه‌ی خلایقی که داستانِ لطیفِ آفرینش‌اش را به هرج‌ومرج کشانده بودند. بدین‌ترتیب همه‌ی شخصیت‌های نخستین پرده‌ی آفرینش، مزه‌ی شیرینِ سرزنش‌کردن را چشیده و به آن اعتیاد یافتند.

با یک پرش از چندهزارمیلیون‌سال پیش به امروز، درمی‌یابیم مهم‌ترین «اَکتِ» همه‌ی «اَکتیویست‌ها»، پیامِ همه‌ی سخنران‌ها و کلماتِ همه‌ی تحلیل‌گران مضمونی یکسان دارد: سرزنشِ دیگری. در جهانِ ما، یافتنِ مهارتِ سرزنش‌کردن از نخستین مراحلِ پیشرفت است و تنوع در بیان و انواعِ‌اش، تضمینی بر رونقِ کسب‌وکار. همگی به عصرِ «فرهنگِ سرزنش[۱]» خوش آمدیم. در تصویری تاریخی، حتی اگر در درستیِ عنوانِ «ابوالبشر» برای «آدم» تردیدهایی روا باشد، دست‌کم می‌توان او را پدرِ سرزنش‌گرها دانست، و یا چه‌بسا نخستین «انسانِ سرزنش‌گر» یا Homo Blamer. اگر شعارِ تاریخیِ دکارت را هم از سطحی شخصی به سطحی اجتماعی تعمیم دهیم، باید گفت: سرزنش می‌کنم، پس هستم.

در روزهای تاریک و هولناکِ چندماهِ اخیر هم نمونه‌ای دیگر از جنگِ جهانیِ سرزنش‌ها میانِ ایرانی‌ها به اوج رسید. جغرافیای محل سکونت آدم‌ها به عاملی تعیین‌کننده در اتهامات مبدل شد و سکونت در خارج و داخل که گاهی با پروازی دوساعته تغییر و یا با تمام‌شدنِ ترم دانشگاهی، ویزای اقامت یا تهدید و تبعید ممکن یا ناممکن می‌شود، هم‌چون موقعیتی ابدی و پایدار در هویتِ انسان‌ها، به ستونِ اتهاماتِ طرفین مبدل شد. و در آستانه‌ی جنگی دهشتناک، جامعه‌ای نود میلیونی را به دو گروهِ «جنگ‌طلب» و «جنگ‌ستیز» تقسیم کردند. با کلماتِ خارج‌نشین و داخل‌نشین از یک‌سو و جنگ‌طلب و جنگ‌ستیز از سویی دیگر، چهارترکیبِ دوکلمه‌ای ساخته شد تا بتوان به کمک آن‌ها با چند‌جمله‌ی کوتاه که غالبا از ریخت‌وپاشِ «شرف» و «وجدان» هم برخوردار است، جمله ساخت و آدم‌ها را در ابعادِ میلیونی سرزنش و گناهِ وضع موجود را به گردن‌شان انداخت و کمی نفسِ راحت کشید.

از یک‌طرف سرزنشِ وقوعِ جنگ متوجهِ گروهی شد با نامِ «خارج‌نشینِ جنگ‌طلب»، در همان‌حال که پیشتر آن‌ها را گروهی پَرت از ماجرا و بی‌اثر در تحولات می‌دانستند، و از سوی مقابل سرزنشِ ادامه‌ی وضعِ ظالمانه‌ی پیشین متوجهِ گروهی بود که خارج‌نشینِ جنگ‌ستیز نام گرفته‌بود، آن‌هم در شرایطی‌که غالبا این عده را تعدادی آدمِ علاف و بدنام می‌دانستند نابرخوردار از حمایت اجتماعی یا سیاسی، معطلِ «فاند» تا امورات‌شان به دلار بگذرد. خامی و جوگیری و بی‌عقلی صفتِ داخل‌نشینِ جنگ‌طلب شد در همان‌حال که مخالفتِ داخل‌نشینِ جنگ‌ستیز، ناشی از بی‌عرضگی و بی‌تفاوتی به ظلم و تحقیر. در تصویری کلی هر گروهی خودش را نماینده‌ی اکثریت می‌داند و طرفِ مقابل را چه در کمیت و چه کیفیت در اقلیتِ محض، با این‌حال، هر شکست، به تمامی پیامدِ خواستِ گروهِ مقابلی قلمداد می‌شود که پیشتر هیچ انگاشته می‌شد. ایرانی رویهم‌رفته از هیچ‌کس به اندازه‌ی ایرانیِ دیگری خشمگین نیست و در نسبت‌دادنِ صفاتی توهین‌آمیز به هیچ ملیتی تا این اندازه سخاوت به خرج نمی‌دهد، در همان‌حال که همه مدعیِ عشق به ایران‌اند و دل‌نگرانِ مردم‌اش. با فاصله‌گرفتن از میدانِ زدوخوردی که در آن هرکس از دیدِ طرفِ روبه‌رو «بی‌شرف» است، فقط می‌توان نتیجه گرفت نودمیلیون خائن که بویی از وجدان نبرده‌اند در حالِ یافتنِ مشتری برای وطن‌اند، تفاوت، تنها در انتخابِ خریدار است؛ چه کسی «آن‌چیزِ مقدس» را به چه کسی می‌فروشد!

در میانه‌ی این تراژدیِ دردناک، کسانی می‌پرسند حقیقتا لازم است تا این اندازه نسبت به هم بی‌رحم باشیم؟ نه اینکه سرزنشی متوجه مردم نیست، اما حقیقتا سهمِ‌شان آن اندازه زیاد است که هرکس تریبونی یافت باید خشم‌اش را تنها به گروهی دیگر از مردم پرتاب کند؟ بخشی از پاسخ نه به فرهنگِ ایران مربوط است و نه به وقایع تاریخ معاصرش، مسئله‌ی اصلی خودِ سرزنش و نیروی التیام‌بخشِ آن است. سرزنش‌گر با سرزنشِ دیگری از نظرِ ذهنی-روانی آرام می‌شود، از نظرِ اخلاقی موجه و از نظرِ فکری نیرومندتر به نظر می‌آید و اگر هیچ‌چیز به دست نیاورد، دست‌کم چیزکی از اعتبارِ گروه‌های مخالف‌اش می‌کاهد؛ و این در زمانه‌ی اضطراب‌ها و تنش‌ها و سرخوردگی‌ها، کم چیزی نیست.

کاریکاتوری قدیمی در یکی از نشریات، آدمی را نشان می‌داد لمیده روی نیمکتِ روان‌شناس و دلخور از زمین و زمان، و توصیه‌ی روان‌شناس که می‌گفت: «اگر بتوانی کسانی را برای سرزنش بیابی، همه‌ی گرفتاری‌هایت برطرف می‌شود». ناظری از مریخ با مروری بر آن‌چه در این سیاره می‌گذرد ممکن است به این نتیجه برسد روان‌شناسِ تصویرشده در آن کاریکاتور، یگانه پیامبرِ گونه‌ی هوموساپینس است؛ سرزنش، روحِ زمانه‌ی ماست!

موضوعِ این جستار، کنکاش در مفهوم و کارکردِ سرزنش است و کلنجار با این پرسش که از نظرِ روان‌شناختی، سرزنش چیست، چرا آدمیزاد تا این اندازه سرزنش‌گر است و چگونه از آن لذت می‌برد؟

 

در فلسفه

در پس‌زمینه‌ی مباحثاتِ فلسفی، متفکرانی این پدیده را، از اساس، ارزیابی یا قضاوتی می‌دانند درباره‌ی یک فرد، بر پایه‌ی اعمال، نگرش‌ها یا شخصیت او. کسانی مثل جان کارزوِل اسمارت[۲] نوشتند سرزنش‌کردنِ دیگری شامل ارزیابیِ منفی از اوست، در حالی که هم‌زمان بر مسئول بودنِ فرد در قبالِ آن عمل نیز دلالت دارد؛ امری که سرزنش را از صرفِ انتقاد یا نکوهش متمایز می‌کند. فیلسوفانِ دیگری مانند گری واتسون[۳]، سرزنش را قضاوتی توصیف کردند مبنی بر این‌که سرزنش‌شونده در برآوردنِ یک ارزش یا استانداردِ اخلاقی ناکام مانده است. بزرگ‌ترین نقد به این دسته از متفکران، فقدانِ وجوهِ عاطفیِ سرزنش در تعاریفِ خشک و مکانیکی‌شان است. منتقدانی نوشتند سرزنش، اغلب شامل چیزی فراتر از یک قضاوتِ اخلاقیِ بی‌طرفانه است، چرا که معمولاً در بسترِ روابطِ میان‌فردی و میان‌گروهی و تعاملاتِ اخلاقی شکل می‌گیرد، نه صرفا برآمده از دیدگاهی عینی یا تحلیلی.

در همین بستر و از منظرِ نظریه‌های عاطفی، سرزنشِ دیگری -ماهیتاً- واکنشی عاطفی انگاشته می‌شود و نه صرفاً یک قضاوتِ اخلاقی. ریشه‌ی این نظریه‌ها اغلب به پیتر استراوسون[۴] -فیلسوف بریتانیایی- بازمی‌گردد که زمانی در جستارِ «آزادی و رنجش» وضعیتِ اخلاقیِ فرد را بر پایه‌ی نگرش‌ها و عواطفی جدایی‌ناپذیر دانست که روابطِ بینِ فردی را شکل می‌دهند. از این زاویه، هرنوع ارزیابیِ دیگری، ماهیتا خصلتی عاطفی می‌یابد.

از میانِ ملموس‌ترین و مفیدترین نظریه‌پردازی‌ها در خصوصِ سرزنش چه‌بسا بتوان نظریه‌های کارکردی[۵] را برگزید. طرزفکری که سرزنش را با تمرکز بر هدف یا نقشی که در زندگیِ اخلاقی و اجتماعی ایفا می‌کند در نظر می‌گیرد. بر طبق این نظریه‌ها، سرزنش به عنوانِ یک سازوکارِ اجتماعی به رفتارها و ارزش‌های اخلاقی در یک جامعه نظم می‌دهد. با سرزنشِ یک فرد، پیامی اجتماعی ارسال می‌شود که برخی کنش‌ها انتظاراتِ مشترکی را نقض کرده‌اند؛ به خطاکار، تلویحا و گاه آشکارا، توصیه می‌شود رفتارِ خود را اصلاح و در مسیری حرکت کند که «نُرم» تلقی می‌شود. به زبانی دیگر، لحن و گرایشِ سرزنش‌گر به گونه‌ای‌ست که گویی اصل و قاعده‌ای انکارناپذیر و ازلی‌ابدی شکسته شده، حال‌آن‌که در واقع آن‌چه در معرضِ تردید قرار گرفته صرفا معیارهایی‌ست که در جهان‌بینیِ سرزنش‌گر قابلِ دفاع است. در این معنا، سرزنشِ دیگری، در ظاهرِ دفاع از ارزشی جهانی و ابدی‌ست،حال‌آن‌که در واقع توصیه‌ی طرزِفکرِ موقتیِ سرزنش‌گر است.

از این‌رو، در سرزنش چیزی ورای تحلیل و منطقِ خالص وجود دارد، سرزنش‌گر به رغمِ ادعای ظاهری‌اش تنها نظر نمی‌دهد، قصدش تغییرِ چیزی‌ست که نمی‌پسندد یا حفظِ چیزی که می‌پسندد. در مثالی روشن، وقتی بتوان دیگری را «سزاوارِ سرزنش» دانست بی‌آنکه واقعاً او را سرزنش کرد، در واقع بر مرزی تاکید می‌شود که ماهیتاً یک وضعیت را از یک کنش متمایز می‌کند. اولی در قلمروِ نظر و تئوری‌ست و ممکن است واکنشی برنیانگیزد، حال‌آن‌که دومی رفتاری مستقیم و قاطع است که در بسیاری موارد شخصی تلقی شده و عواطفِ سرزنش‌شده را هدف می‌گیرد. 

 

در روان‌شناسی

فارغ از خاستگاهِ نظریِ این رفتار، عمومیت، رواج و تداوم‌اش در میانِ انسان‌ها نشان می‌دهد چیزی در ژرفای ذهن و روانِ آدمی به «سرزنش» نیاز دارد یا از آن سود می‌برد؛ سود به این معنا که چنین رفتاری یا خاصیتِ لذت‌بخشی دارد یا تسکین‌بخشی یا هر دو. در بنیادین‌ترین لایه، سرزنش با «انتساب[۶]» آغاز می‌شود، فرآیندی که طی آن افراد رفتار را به علت‌ها نسبت می‌دهند. نظریه‌ی استنادِ فریتز هایدر[۷] -روان‌شناس اتریشی‌آمریکایی-که بعدها توسط برنارد واینر[۸] آمریکایی بسط یافت، تلاش می‌کرد نشان دهد ما صرفاً ناظرِ رویدادها نیستیم، بل به طور غریزی کنجکاویم سردرآوریم «چرا؟». مطابقِ چنین مدلی، از پسِ قضاوتِ کسی که در نظرِ ما عامدانه باعثِ آسیب شده و می‌توانسته طورِ دیگری عمل کند، احساسی توام با خشم شکل می‌گیرد و خشم، به موتورِ محرکِ عاطفیِ سرزنش مبدل می‌شود.

مکملِ این دیدگاه، «نظریه‌ی ارزیابی[۹]» است که استدلال می‌کند عواطف، واکنش‌هایی خام و یکسان و یکنواخت نیستند، بل از نحوه‌ی ارزیابیِ ما از رویدادها در رابطه با اهداف و ارزش‌هایمان نشأت می‌گیرند؛ اینکه چه‌چیزی یا چه‌کسی را پشتِ یک رویداد ببینیم در نحوه‌ی واکنشِ ما و در قضاوتِ ما از آن رویداد موثر است. 

و این ارزیابی در تله‌ی پدیده‌ی عمیقا نیرومندِ دیگری گرفتار است که فستینگر[۱۰] با مفهوم «ناهماهنگی شناختی[۱۱]» آن را تئوریزه و پیشنهاد کرد: وقتی مشاهدات با تصویرِ ذهنیِ ما در تضاد. در این بستر، سرزنشِ دیگران میان‌بری‌ست برای بازگرداندنِ ثباتِ درونی و آرامشِ فکری، بدونِ نیاز به تغییرِ افکار و باورها یا تردید در تفسیرمان از مشاهدات. در بسیاری دادگاه‌های قضایی یا جدال‌های اجتماعی، با موضوعی روبروئیم که در آن‌ها دو طرف، هر دو، خود را قربانی می‌دانند. دو کشور، دو روایت، دو نقشه که هیچ‌کدام با دیگری منطبق نیست. این تناقض را نمی‌توان صرفاً به حسابِ دروغ و فریب گذاشت؛ دو طرف، تنها به روایتِ خود باور دارند و سرزنشِ دیگری به عنوانِ یگانه علتِ وضعِ موجود، موثرترین شیوه در اعلام معصومیت خویش است.

 

هانا پیکارد[۱۲]-متفکر کانادایی- استدلال می‌کند، سرزنش، نه به عنوانِ یک قضاوتِ آگاهانه، بل به عنوانِ مجموعه‌ای از عواطفِ منفیِ خصمانه هم‌چون رنجش، خشم و تحقیر و نظایرِ آن ادراک می‌شود که با «احساسِ محق‌بودن» نسبت به این عواطف همراه است. خصوصیتِ توصیفِ پیکارد در این است که نشان می‌دهد چرا سرزنش می‌تواند تا این حد غریزی، موجه و قابل‌دفاع به نظر آید، حتی زمانی که به لحاظِ منطقی می‌دانیم ممکن است ناموجه باشد

اگر سرزنش یکسره منطقی بود، باید به طرزِ قابلِ اعتمادی میزانِ مقصر بودنِ فرد را معین کرده و سرزنش را متناسب با آن تشریح می‌کرد. آن‌چه در عمل رخ می‌دهد اما، تاحدی، وارونه‌ی چنین فرآیندی‌ست. سرزنش در عمده‌ی موارد، زبانی آتشین‌تر و شدتیِ سنگین‌تر از سهمِ سرزنش‌شونده در شکل‌گیریِ رخدادهایی دارد که در چشمِ سرزنش‌گر سزاوارِ نکوهش است؛ در بیشتر مواقع بی‌آن‌که رابطه‌ی سببی میانِ سرزنش‌شونده و رویداد را توصیف کند. چراییِ همین پدیده، مسیر را به پدیده‌های روان‌شناختیِ دیگری می‌کشاند. در سوگیریِ به‌نسبت مشهورِ خودخدمت‌گر[۱۳] فرد شکست‌های خود را به عوامل بیرونی منتسب می‌داند در همان‌حال که برای تصاحبِ موفقیت‌ها به نام خود درنگ نمی‌کند. از‌ آن‌سو، شکست‌های دیگران را به طورِ بدیهی نتیجه‌ی نقص‌های شخصیتی می‌بیند. پدیده‌ی «خطای بنیادینِ استناد[14]» را که لی راس[۱۵] -روان‌شناس آمریکایی- در دهه‌ی هفتادِ میلادی مطرح کرد، به شکلی، بر همین بستر بناین نهاده شد. 


به زبانِ ساده: وقتی دیگری اشتباه می‌کند، علت را درونی می‌بینیم -بی‌کفایتی، سهل‌انگاری، بدذاتی. وقتی خودمان اشتباه می‌کنیم، علت را بیرونی -شرایط، توطئه، بداقبالی. بدین ترتیب سرزنش به‌شکلی منطقا نامنسجم توزیع می‌شود؛ سهمِ دیگران با بخشندگیِ مفرطی قابل‌توجه و سهم خویش با خساستی آشکار، اندک و ناچیز می‌شود.

 

سرزنش برای ما چه می‌کند؟

در مسیرِ شناختِ ماهیتِ سرزنش، کلیدی‌ترین پرسش این نیست که سرزنش چه زمانی منطقی‌ست، این است که به‌هنگام غیرمنطقی بودن، چه کارکردِ روان‌شناختی‌ِ مفیدی دارد که تا این‌اندازه آن را به رفتاری بدیهی و روزمره بدل کرده‌است؟ 

به یک معنا، سرزنشِ دیگران اگر برای فرد خوشایند یا چه‌بسا لازم باشد، ممکن است در یافتنِ دلایلی برای آن سرزنش چندان سخت‌گیری نکند. در روان‌شناسی نمونه‌ی شناخته‌شده «Blame-shifting«، راهبردی تلقی می‌شود برای رهایی از عواطفِ منفی مانند گناه و شرم و اضطراب، به هزینه‌ی دیگری و دیگران. یافتنِ ردِ پای مقصری در گذشته یا اطرافِ خویش، آسان‌تر است تا به دوش‌کشیدنِ تمامی یا بخشی از بارِ شماتت‌ها. در نتیجه تلاش می‌کنیم در میانه‌ی مصیبت‌ها، خود را نظاره‌گر یا قربانی ببینیم و دیگران را مقصر و عامل؛ و چه‌بهتر که آن دیگری در زمره‌ی گروه‌های اجتماعی باشند که نمی‌پسندیم.

این فرآیند با مفهومِ مشهورِ «فرافکنی[۱۶]» هم‌پوشانی دارد؛ جایی که خصوصیات یا احساساتی که برای فرد ناخوشایند یا تهدیدآمیز است به دیگری نسبت داده می‌شوند. که البته همیشه آگاهانه نیست و بسیاری اوقات به‌شکلی ضمنی و تلویحی به عادت مبدل می‌شود؛ شیوه‌ای خودکار و غیرارادی در مواجهه با اضطراب و رهایی از آن. پس از سال‌ها وررفتن با ایده‌ی خودآگاه و ناخودآگاه، فروید به ارادی‌بودنِ بسیاری رفتارها رایِ قاطع منفی داد چون به این نتیجه رسید اختیارِ خانه -به‌رغمِ ظاهرِ فرینده- در دستِ صاحب‌خانه نیست و نیروهای دیگری کار را به پیش می‌برند. وقتی، پس از فرونشستنِ خشم، رفعِ خطر یا رهایی از فاجعه و گرفتاری، آرام می‌گیریم و در داوری‌های پیشین تجدید نظر و با صدایی آرام اعتراف می‌کنیم آن قضاوت‌ها و سرزنش‌هایی که نثار این و آن کردیم «شاید کمی به دور از انصاف بود» تاحدودی به فرویدِ بی‌نوا مجال می‌دهیم در گورِ خویش بیاساید یا از آسمان‌ها لبخند بزند، اگرچه در زندگی‌اش به ندرت صورتی بشاش به خود گرفت.


در این‌معنا، سرزنش، گاه معطوف به نقدِ افکار یا کنش‌های سرزنش‌شونده نیست، بل کوششی‌ست در راستای نجاتِ سرزنش‌گر از زیرِ بارِ موقعیتی اخلاقی که خود را در آن اسیر می‌بینید. با یافتنِ خویش در موقعیتی اخلاقاً ناموجه یا بی‌اثر و بی‌اعتبار، سرزنشِ دیگری -که در زبانِ سرزنش- سهمی بیشتر یا گناهی سنگین‌تر دارد، به‌شکلی تلویحی به سرزنش‌گر موقعیتِ اخلاقیِ موجه‌تر و برتری می‌دهد.

 

روان‌شناسیِ تکاملی هم تمایل دارد این گرایشِ افراطی به داوریِ منفی و سرزنش‌گری را به تحولاتِ دستگاهِ عصبیِ ما نسبت دهد که پس از صدهاهزارسال کلنجار با گرفتاری‌های زیستِ اجتماعی بر بقا متمرکز بود نه تشخیصِ دقیقِ واقعیت. اگر هر شکست را به حسابِ خود می‌گذاشتیم، ممکن بود اراده‌ای برای ازجابرخاستن باقی نمی‌ماند. و در این معنا، دم‌و‌دستگاهِ روانِ آدمی با مهارتی تحسین‌برانگیز، ریشه‌ی گرفتاری‌ها را همیشه در بیرون می‌یابد؛ هدیه‌ای از جانبِ طبیعت. مُسکِنی قوی و موثر، اگرچه هم‌چون همه‌ی مخدرها، اعتیادآور.

 

پیامدهای اجتماعیِ فرهنگِ سرزنش

سرزنش فراتر از تاثیراتِ فردی، پیامدهای اجتماعیِ هم دارد. نخستین پیامدش داوریِ قاطعانه‌ای‌ست که سرزنش -منطقاً- بر آن بنا می‌شود: کسی یا کسانی مسئولِ واقعه‌ای قلمداد می‌شوند و میانِ آن افراد و رویداد موردِ بحث رابطه‌ای مستقیم و سببی فرض می‌شود؛ عموما با قطعیت، غالبا بدونِ شواهدی استوار. تبعاتِ انداختنِ مسئولیت به گردنِ کسانی که در رویدادها موثر نبودند، سلبِ مسئولیت از کسانی‌ست که قدرتِ انجام یا ممانعت از آن‌را داشتند و این خطاها رفته‌رفته به جامعه و نیروهای موثر در آن شکل می‌دهند. چنین خطاهایی نه همیشه آگاهانه است و نه الزاما ناشی از بدخواهی یا بی‌اطلاعی و کم‌سوادی.

ملوین لرنر[۱۷] -نظریه‌پرداز و روان‌شناس آمریکایی- در نخستین خطوطِ مقدمه‌ی کتابش[۱۸] نوشت وقتی در بیمارستانِ روانی به عنوان روان‌پزشکی تازه‌کار با دیگر پزشکان و پرستاران بر روی بیمارانی روبه‌بهبود کار می‌کرد متوجه شد بسیاری از همکاران‌اش درباره‌ی شرایطِ بیماران در جامعه و بیرون از اوقاتِ کلینیک، داوریِ تحقیرآمیز و گاه بی‌رحمانه‌ای دارند و کمابیش معتقدند ناتوانیِ آن‌ها در بازگشت به جامعه ناشی از ضعفِ اراده و کم‌کاریِ خودشان است. به بیانِ لرنر، بسیاری از آن پزشکان و پرستاران، آدم‌هایی حرفه‌ای بودند، در کارشان مجرب و بسیاری‌شان خوش‌قلب و دلسوز. لرنر در فکر بود آدم‌هایی تا این‌اندازه متخصص چگونه از جایی به بعد دچار چنان لغزشِ فکری و شخصیتی می‌شوند؟ نوشت آسان‌ترین پاسخ این بود که گناه را گردنِ «موسسه» و «سیستم» انداخت که روان‌پزشک و پرستار را سنگدل یا بی‌تفاوت بار می‌آورد، رایی که در آن زمان مد شده بود، طرفدار داشت و درباره‌اش کتاب‌ها می‌نوشتند. لرنر، راهِ سخت‌تر را برگزید و تلاش کرد ریشه‌ی این داوری را تا اعماقِ ذهنِ آدم‌ها دنبال کند. 

به بیانِ لرنر که بعدتر در بسیاری پژوهش‌های آزمایشگاهی و کتاب و مقاله‌هایش شرح داده شد، باور به «جهانِ منصفانه» در ژرفای تفکرِ بسیاری انسان‌ها رسوب کرده، فارغ از دیدگاهِ مذهبی یا دستگاه فکریِ شخص: این‌که «فرد همان چیزی را به دست می‌آورد که مستحقِ آن است» یا «آن‌چه بر سرش آمده، نتیجه‌ی مستقیمِ انتخاب‌های اوست». این باور که جهان -کم ‌یا بیش- چیزهایی را به آدم‌ها برمی‌گرداند لایه‌ی زیرینِ همان فرض است که آدم‌ها در قبالِ وضعی که در آن گرفتارند سزاوارِ سرزنش؛ همان فرضی که مستقیما در شکل‌گیریِ پدیده‌ی رایجِ «سرزنشِ قربانی[۱۹]» نقش دارد. اگر کسی رنج می‌کشد، به ظلمی دچار شده یا از حادثه‌ای تاثیر پذیرفته، به‌تمامی یا دست‌کم تاحدودی، خودش مقصر است. بحث بر سرِ نوعِ لباس، محل و زمانِ تردد یا شیوه‌ی حضور یا رفتار اجتماعیِ قربانیان از رایج‌ترین واکنش‌ها به هر رویداد تجاوز جنسی‌ست درحالیکه هر ثانیه از این بحث مستقیماً از وزنِ گناه و مسئولیتِ متجاوز می‌کاهد. سرزنشِ قربانی ظاهرا در پیشگیری از آن‌چه رخ داده متمرکز است، اما در عمل، در خدمتِ متجاوز و بدیهی‌بودنِ سلسله وقایعی‌ست که نقطه‌ی آغازش سهل‌انگاریِ قربانی تصویر می‌شود. در این‌معنا، سرزنش با تمرکزی حداکثری بر قربانی، نه به متجاوز می‌پردازد و نه به بستر تجاوز، اگرچه در ظاهر هر دو را محکوم می‌کند.

در پس‌زمینه‌ی دینامیسمِ تغییراتِ اجتماعی و سیاسی، سرزنش در شکلِ جمعی و گاه سازمان‌یافته، می‌تواند با مبهم‌کردنِ رابطه‌ی طبیعیِ قدرت و مسئولیت و قطعِ پیوند با واقعیت، به ابزاری برای سرکوبی مبدل شود؛ قربانی مسئول می‌شود و با برجستگی در متنِ گفتمان سرزنش به مرکزِ بحث کشانده می‌شود، و صاحبِ قدرت و عاملِ وضع موجود، با بی‌توجهیِ عمدی به حاشیه‌ای امن رانده می‌شود. وقتی می‌دانیم سهم و مسئولیتِ یک‌طرف در شکل‌گرفتنِ وضعِ موجود برجسته اما متهم‌کردن‌اش پرهزینه‌است، انتخابِ طرفِ مقابل به عنوانِ تنها سوژه‌ی سرزنش و به بهانه‌ی داشتنِ سهمی کوچک‌تر، در حقیقت به مغشوش‌کردنِ واقعیت می‌انجامد. چنین کنش‌های به‌ظاهر اخلاقی، از نظرِ منطقی عمیقا نامنسجم و ضعیف‌اند و در درازمدت، از نیروی متقاعدکنندگیِ ناچیزی برخوردارند.

برتراند راسل زمانی -و در جهانی کم‌تر در هم‌تنیده- در سخنرانی مشهور و تاثیرگذارش گفت دفاع و حمایت از اقلیت و مقاومت در برابرِ استبدادِ اکثریت حیاتی‌ست و به نفعِ همگان، «چون هریک از ما روزگاری و در زمینه یا موضوعی در اقلیت خواهیم بود.» توجهِ راسل به هم‌پوشانی نقش‌های اجتماعیِ افراد بود، هر انسان که امروز در بحثی اجتماعی در اکثریت است ممکن است فردا در موضوعی سیاسی در اقلیت باشد. 

احترام به موضع راسل در معنایی حقوقی-سیاسی آسان‌تر است تا در پس‌زمینه‌ای اخلاقی-اجتماعی. رایِ قاطعِ اخلاقی غالبا و در کوتاه‌مدت برگشت‌ناپذیر است و به زحمت بتوان به کسی که دیروز «عاری از وجدان» دانسته شده امروز مدالِ شرافت داد. در جهانِ درهم‌تنیده‌ی امروز، فرد حتی در صورت سکوتی یک‌هفته‌ای و اظهار‌نظر در هفته‌ای دیگر، از چشمِ قربانیانِ هفته‌ای اول، بی‌وجدان، و در چشمِ قربانیانِ هفته‌ی دوم قهرمان شرافت خواهد شد، پس دشوار نیست تصورِ جهانی که در آن همه لایقِ سرزنش‌اند


در آن جهان، سرزنش به عادتی روزانه تبدیل می‌شود که برای لحظاتی به سرزنش‌گر احساس سرخوشی و رضایت می‌دهد تا خشم و نفرت‌اش تسکین یابد؛ همان جهانی که امروز در آنیم.

 

کمی ماندن زیرِ رگبارِ سرزنش‌ها، سرآخر همه را در برابر سرزنش بی‌تفاوت می‌کند. پیامدِ گسترشِ فرهنگِ سرزنش در معنایی اجتماعی چیزی نخواهد بود مگر کرختی از سرزنش، حتی در برابر اتهامی که ممکن است فرد حقیقتا درباره‌اش مسئول باشد؛ همان عبارت قدیمی، وقتی همه گناهکارند، هیچ‌کس گناهکار نیست.

در نتیجه، روان‌شناسیِ سرزنش از هرگونه تفسیر ساده‌ای سر باز می‌زند. سرزنش هم‌زمان یک ارزیابیِ شناختی، یک تجربه‌ی عاطفی، یک سازوکارِ خودحفاظتی و یک کنشِ اجتماعی است. آنچه این ابعاد را در هم می‌آمیزد کارکردِ آن است و آن‌چه نباید از یاد برد این واقعیت است که سرزنش به ندرت به همان اندازه‌ای که به نظر می‌رسد عینی و بی‌طرفانه است. رانه‌ی سرزنش نیروی عواطف است و اغلب به صورتی ناخودآگاه، در خدمتِ محافظت از موقعیتِ سرزنش‌گر.

سرزنشِ دیگری، در بسیاری اوقات، بیش از آنکه گواهی بر بدطینتی باشد، نشانه‌ی تلاشِ ناخودآگاهِ ذهنی‌ست که نمی‌خواهد در برابرِ آینه بایست، و اگر چنین باشد، جمله‌ی آغازینِ این متن از سنکا، بیانی‌ست از سرِ توصیه‌ای حکیمانه درباره‌ی وجود آن آینه: «هر آن‌چه در دیگری سزاوارِ سرزنش است، در ژرفای قلبِ خویش هم خواهی یافت.» این نه دعوت به سکوت است، نه بخشودنِ هر خطایی، دعوتی‌ست به نوعی فروتنیِ معرفتی.

 

 

علی صدر     

فروردین ۱۴۰۴

 

 

 

مطالب تکمیلی برای خواننده‌ی کنجکاو:

Smart, J. J. C. “Free-Will, Praise and Blame.” Mind, vol. 70, no. 279, 1961, pp. 291–306. JSTOR, http://www.jstor.org/stable/2251619. Accessed 29 Mar. 2026

Strawson, Peter (1963). Freedom and Resentment. Proceedings of the British Academy 48:187-211.
 
Tognazzini, Neal and D. Justin Coates, «Blame», The Stanford Encyclopedia of Philosophy (Fall 2025 Edition), Edward N. Zalta & Uri Nodelman (eds.), URL = <https://plato.stanford.edu/archives/fall2025/entries/blame/&gt;.


https://asadr.info/2024/08/28/cognitive-dissonance/


https://en.wikipedia.org/wiki/Appraisal_theory


Pickard H. Irrational Blame. Analysis. 2013 Oct 1;73(4):10.1093/analys/ant075. doi: 10.1093/analys/ant075. PMID: 24277972; PMCID: PMC3837204.


The Belief in a Just World: A Fundamental Delusion – By Melvin Lerner 

Rubin, Z. and Peplau, L.A. (1975), Who Believes in a Just World?. Journal of Social Issues, 31: 65-89. https://doi.org/10.1111/j.1540-4560.1975.tb00997.x

 


[۱] Blame Culture

[۲] J. J. C. Smart – Free Will, Praise and Blame

[۳] Gary Watson

[۴] P. F. Strawson – Freedom and Resentment (1962)

[۵] Functional Theories of Blame

[۶] Attribution

[۷] Fritz Heider

[۸] Bernard Weiner

[۹] Appraisal Theory

[۱۰] Leon Festinger

[۱۱] Cognitive Dissonance

[۱۲] Hanna Pickard – Irrational Blame (2013)

[۱۳] Self-serving Bias

[۱۴] Fundamental Attribution Error

[۱۵] Lee Ross

[۱۶] Projection

[۱۷] Melvin Lerner

[۱۸] The Belief in a Just World

[۱۹] Victim-blaming