بگذار تا در آغوشات گیرم،
ای تیرهروزیِ تلخ
شکسپیر – هنری ششم
«به شهر خودم بازگشتهبودم. هیچکس در انتظارم نبود. اطرافام پر بود از آدمهایی که یکدیگر را در آغوش میکشیدند. میخندیدند. اشک میریختند… احساسِ تنهایی عمیقی کردم. در زادگاهم همچون یک گردشگر، تنها بودم. دلم میخواست کسی مرا در آغوش بگیرد.»
راویِ جملات فوق[۱] بعدتر به یکی از شلوغترین نقاط شهر رفت و روی تکهمقوایی نوشت بغلِ رایگان. پانزده دقیقه بعد کسی روی شانهاش زد و به او گفت امروز سالگردِ از دستدادنِ تنها دخترش است و همانروز صبح سگاش هم مرده و احساس میکند تنهاترین انسان روی زمین است، و چهاندازه دلش یک بغل میخواهد. و این شروع داستان کمپین آغوشهای رایگان شد. سالها ادامه یافت، به موضوع جدالهایی قانونی و بحثهایی اجتماعی بدل گشت و به بهانهای برای تحقیقات پرشمار علمی دربارهی تاثیرات درآغوشکشیدن و درآغوشگرفتهشدن. رشتهتحقیقاتی که رفتهرفته نشان دادند این رفتارِ بهظاهر بدیهی و رایج، نه یک نوع دارد، نه یک معنا و نه یک هدف. وقتی در جریانِ وقایع سال ۱۴۰۱ در خیابانهای تهران هم کسانی دست به تکرارِ همین حرکت زدند، نخستین و جدیترین اتهام، برچسبی جنسی بود به رفتاری آشکارا همدلانه. وسطِ روز در خیابانهای شهری که دستکم به هرچه شهره باشد، به امنیتاش برای دختران و پسران جوان نیست، جنسی دیدنِ آن آغوشها فقط نشان از بیاطلاعیِ اتهامزنندگان نداشت.
واقعیت این است که سازوکارِ عصبیِ ما و ادراکِ چندلایهای که از آن دستگاهِ پیچیده سربرمیآورد به یک شیوه کار نمیکند و اینگونه نیست که مثل دستگاهِ فروش خودکار، هربار کلیدی را فشار بدهیم، یک چیزِ مشخصی تحویل بگیریم. یک پیشفرض، وضعیتی ذهنی، حالوهوای روانی یا بستر اجتماعی میتواند به محرکی عاطفی یا حسی، معنایی دهد که در زمینه و موقعیتی متفاوت، ماهیتی دیگرگونه میداشت. حتی حس لامسه که در مقایسه با رفتارِ «درآغوشگرفتن» به مراتب سادهتر است، از نقطهنظرِ عصبشناختی به دو شکلِ «لمس سریع» و «لمس آهسته» تقسیم میشود: اولی در هر لمسی، اعم از دستکشیدن روی میز یا نشستن یک پر روی نقطهای از پوست یا تماس جسمی گرم یا سرد، دخیل است، حال آنکه دومی، گونهای تکامل یافته از مجموعهای از عصبها[۲]ست که به اَشکالی معین از لمس و تماس تعلق دارد؛ تماسهای آرام، نوازشکردن و نوازششدن و البته در آغوشگرفتن، که ادراکشان برآمده از شبکهای درهمتنیده از هارمونیِ چند ادراکِ حسیِ همزمان است.
به ساختارِ روانشناختی-عصبشناختیِ در آغوشگرفتن بازمیگردیم اما پیش از آن مروری بر چند کنجکاویِ ابتدایی:
درآغوشگرفتن مختصِ انسان است؟ نه، دستکم در برخی از گونههای نزدیک به انسان از جمله شمپانزهها هم دیده میشود.
در انسان پدیدهی تازهایست؟ مطلقا نه. اگر پذیرفتهباشیم چنین رفتاری ریشه در ساختارِ روابطِ اجتماعی در نخستیها داشته پس ناگزیر باید پذیرفت از آنها به ما رسیده و ریشهاش کهنتر از هر نوع مطالعهی باستانشناسی در آثار بهجامانده در کندهکاریها و نقاشیها بر در و دیوارِ غار و چوب و سنگِ بهجامانده از اقوام پیشین است. اما معیار اگر تنها خودمان باشیم، میتوان با تکرارِ عادات و کلیشههای مطمئن آکادمیک گفت حداقل ششهزارسالاش قطعیست: حوالیِ سال ۲۰۰۷ کشفِ بقایای انسانی در منطقهی مانتووا[۳] در ایتالیا سروصدای بسیاری به پا کرد چون استخوانها به وضوح متعلق به زن و مرد جوانی بود که در آغوش یکدیگر به خاک سپرده شده بودند. با نامِ «عشاقِ والدارو[۴]» عجالتا رکورددارِ قدیمیترین آغوشِ ثبتشده و مستند در تمدنِ بشریاند تا بقایایی دیگر در جایی دیگر کشف شود. و انکار نمیشود کرد که اگرچه تصویر مقادیری اسکلتِ خوفناک در یک گورِ چندهزارساله چندان رمانتیک نیست، در این یک مورد، حالوهوایی عاشقانه دارد.

فقط مابین دونفر است؟ آن هم نه، آغوش دستجمعی به قصدِ تسلی و همدردی، به قصدِ انگیزهبخشی، به قصدِ تبریک و جشن و پایکوبی و نمونههایی از این دست. یا حتی درآغوشگرفتنِ عروسک، بالشت، درخت یا حیوانِ خانگیِ خویش.
اگر انواعِ مختلف دارد چه عواملی آنها را از هم متمایز میکند؟مدتزمانِ درآغوشگرفتن، شدتِ فشردن، جهتِ درآغوش گرفتن (از سوی راست یا چپ یا کنار)، شکل حلقهشدنِ دستها، نقطهی تماس و فاصلهی میان دوطرف و جهت بدنهایشان و چندین عامل دیگر به درآغوشکشیدن معنا و مفهوم میدهند. محل قرارگیری دستها، فشارِ دستها و یا حرکت کردن یا زدن به پشت طرف مقابل، به یک بغلکردن معنای دلگرمی میدهد، به دیگری معنای همدردی و به آن یکی تبریک و تشویق، و البته در مواردی مزاحمت و آزار.
مسئله اینجاست که برای ادراک و احساسِ سادهی یک پدیده یا رفتار، شماری از سیستمها و شبکههای عصبی به طور همزمان در کنش-واکنش و تبادلاند و اینگونه نیست که تحریک یک رشتهعصب در یک نقطه همیشه به یک پیامد بیانجامد. حتی ادراکِ درد که موضوعی بدیهی، پیشپاافتاده و مشترک میان انسانها -فارغ از خصوصیات فردی- قلمداد میشود هم نیازمندِ مجموعهای درهمتنیده از کنشهای عصبیست وگرنه آنچه در تمام موارد ادراک میشد احساسی گنگ و یکسان از درد بود، فارغ از اینکه کدام نقطه از بدن و متاثر از چه عامل بیرونی یا درونیست. در حالیکه احساس درد حاویِ اطلاعات متنوع و دقیقیست که هر شکلاش را از انواع دیگر متمایز میکند و حتی برای یک فرد در یک بازهی زمانی میتواند انواع، درجات و از آن مهمتر، کیفیاتی عمیقا متفاوت داشته باشد.
یکی از فرضیات جدی در تحلیلِ عملکرد سیستمهای عصبی[۵] بر پایهی شواهدیست که نشان میدهد کارکرد اصلی برخی شبکههای عصبی شناخته شده در بدن از اساس، مهیاکردن و برانگیختنِ پاسخهای عاطفی، هورمونی و رفتاری به تماسهای فیزیکی با همنوع است. به همین دلیل است که هیچ لمسی مشابه لمس دیگر نیست اگرچه ممکن است دستی مشابه، به همان مقدار زمان، و با همان اندازه فشار یا گرمی و سردی در لمس کردن دخیل بوده باشد. ما همیشه به یک دلیل دیگری را در آغوش نمیگیریم، و به همان ترتیب، احساس دیگری از درآغوشگرفتهشدن هم به عواملی متعدد و متفاوت بستگی دارد. در نتیجه، به عکس تصور آدمهایی که خیال میکنند نزدیکشدن و بغلکردنِ دیگری سرآغاز رویهایست محتوم، و مهم نیست در فکرشان چه بوده، در نهایت و فقط به یکجا ختم خواهد شد، باید تاکید کرد از نظر علمِ روانشناسی و رفتارشناسی، درآغوشگرفتن فهرستیست شامل دهها شکلِ متفاوت و فقط یکی از آنها موضوعی ماهیتا جنسیست.
متعارفترین نوعِ در آغوشگرفتن که ناشی از صمیمیت و مابین آدمهایی نزدیک بههم و با رضایت طرفین رخ میدهد، به دفعات موضوع تحقیق بوده و رویهمرفته، محققان را به این نتیجه رسانده که انتقال تحرکات عصبیِ مربوط به این شکل از درآغوشگرفتن (از طریق نخاع به مغز) به مجموعهای واکنشهای خودکار میانجامد: کاهش ضربان قلب، کاهش احساسِ اضطراب و فشار عصبی (مرتبط با اکسیتوسین) و نوعی احساس نشاط و خشنودی و آرامش (مرتبط با اندورفین). منتها این فقط و فقط یکی از اَشکالِ "بغلکردن" است.
عواملِ موثر در شکلدهی به کنشِ "درآغوشگرفتن" به حدِ قابلتوجهی تعیینکنندهی معنا و ماهیت این رفتار است. به عنوانِ نمونه، زمانِ در آغوشگرفتن میتواند معنا یا ادراک فرد از آن را تعیین کند. مقایسهی زمانِ بغلکردن[۶]ها نشان میدهد آغوش کوتاه و سریع (حدود یک ثانیه) برای عمومِ آدمها ناخوشایند است درحالیکه وقتی به حدود ۵ ثانیه و کمی بیشتر میرسد تاثیر مثبتی مییابد. در همانحال، کمی طولانیتر شدنِ زماناش، یعنی به بیش از ده ثانیه، جز در مواردِ صمیمیت عمیق یا روابطِ عاشقانه، سبب میشود اغلبِ آدمها درک نامطبوع و نامناسبی از آن بیابند.
"خواست و اراده" هم یکی دیگر از کلیدیترین عواملِ معنادهی به این رفتار است. تمام واکنشهای مطلوب و مثبتی که پیشتر برشمردیم در درجهی نخست زمانی رخ میدهد که فرد مطابق با خواست خویش درآغوش بگیرد یا گرفته شود، و نیازی به گفتن نیست که درآغوشگرفتهشدن از سوی نزدیکترین و محبوبترین آدمها اگر مطابق میل نباشد، موضوعی ناخوشایند از نظر فردی و در بسیاری جوامع، موضوعی قابل گزارش و پیگیری از نظر حقوقی خواهد بود. از همین روست که در نظام حقوقیِ بسیار کشورها (که بر مبنای آزادی و حقوق افراد شکل گرفته) در تشریح مصداقهای مزاحمت و تعرض جنسی حرفی از رابطهی نسبی/سببی میانِ متجاوز و قربانی نیست، بحث اصلی بر اساسِ زمینه، خواست و موافقت طرفین، و چگونگی تماس در لحظهی وقوع است.
شواهدی که تایید میکنند[۷] ما با تماس عادی و ساده، احساساتی همچون ناامیدی، انزجار، وحشت و حتی وضعیتهایی پیچیدهتر نظیر اندوه و خوشبختی را به دیگری منتقل میکنیم بیآنکه فرد مقابل اشارهای به آنها دیده یا شنیده باشد، متفکرانی را به این نتیجه رسانده که در طول دوران تکامل (فرگشت) -با ریشههایی ژرف در تحولاتی طولانی در رفتار گونههای پیش از انسان هوموساپینس- تماس فیزیکی میان همنوع، کارکردی عمیقا اجتماعی یافت و به شکلگیری و تداوم روابط معنادار و استحکام پیوندهای موجود انجامید؛ پیش و بیش از آنکه آن احساسات را بخواهیم یابتوانیم با زبان منتقل کنیم. نکته اینجاست که "زبان" با تمامِ امکاناتِ انکارناپذیری که در اختیار انسان گذاشته، در انتقالِ بسیاری از کهنترین و بنیادینترین پیامها میانِ دو انسان ناتوان است. وقتی تولستوی نوشت "نمیدانست داشتنِ احساسی عادی به انسانی دیگر چگونه است، و تنها میتوانست او را در سکوت در آغوش گیرد" در حقیقت بر دریای عمیقِ عواطفی که در آغوشی ساده ردوبدل میشود انگشت میگذاشت، و نیز، سکوتی که نه تنها گواهیست بر ضعفِ زبان، بل همچون سدی تصویر میشد در برابر صدمهای که واژگان ممکن است به آن لحظهی عمیقا انسانی-عاطفی بزنند. هر کلمه، به تعبیری بِکِتی، لکهی نالازمیست بر سپیدی و خلوصِ عواطف.
ممکن است عجیب به نظر آید اما تحقیقاتی نشان دادهاند حتی لمس تسکیندهنده و درآغوش گرفتن خویش هم تاثیرات مثبت قابل توجهی در کاهش اضطراب و ایجاد آرامش دارد. اگرچه تعیین اینکه این رفتار تا چه اندازه ناشی از ذهنیت فرد و تا چه اندازه ناشی از تاثیرات اصل کنشِ درآغوشگیریست، در اصلِ ادعا تغییری نخواهد داد. این کنش، وقتی بر پایه و به دلیل ایجاد شکلی از آرامش یا کاهش اضطراب و فشار روانی باشد، ماهیتا چنین تاثیری خواهد یافت. به زبانی دیگر، اراده و قصد ما، تا اندازهای، معنای مورد نظر ما را به این رفتار خواهد بخشید.
اگرچه خلقیاتِ فردی، فرهنگِ جمعی و جنسیت هم نقشی تعیینکننده در تنوع و گونهگونی آدابِ درآغوشگرفتن دارد[۸] اما بغلکردن، رویهمرفته، در تمام اقوام رایج است و زنان به شکلی قابلتوجه، بیش از مردان به این رفتار متمایلاند. از سویی، علاقه به درآغوشگرفتن و گرفتهشدن در همه یکسان نیست. در فرهنگها و جوامعی، حفظِ فاصله با دیگران بیشتر معمول و مطلوب است و در جوامعی کمتر، و این تمایل و ترجیح، بر گرایشِ آنها به انتخابِ بغلکردن بهعنوانِ راهی برای نشاندادنِ احساسِ خویش موثر است. از طرفی در یک گونه از فرهنگ و تربیت هم، آدمها کپیِ یکدیگر نیستند، کسانی به لمس و تماس فیزیکی متمایلترند (tactile person) و کسانی در مقابل از آن فاصله میگیرند. خصوصیاتی نظیر کمبود اعتمادبهنفس به کمشدن قابلتوجه ارتباطات لمسی میانجامد. کسانی که به شکلی از رواننژندی و روانرنجوری دچارند عموما در مقایسه با دیگران کمتر به این رفتار تمایل نشان میدهند[۹]. یا به طورِ نمونه، کسانی که از اضطراب پس از حادثه[۱۰] یا انواع دیگری از اضطراب رنج میبرند بیشتر متمایل به حفظ فاصله با دیگریاند و در نتیجه به درآغوشکشیدهشدن بیعلاقهترند.
بهرغمِ وجودِ تفاوتهای فردی، گهگاه نوعی از تشابه در چگونگیِ در آغوشگرفتن چنان توجهبرانگیز بوده که خود به موضوع پژوهش مبدل شدهاست. از مشهورترین نمونهها شیوهی درآغوشگرفتن کودک توسط مادر است. فرض بر این است که زنان بهطور گسترده نوزاد خویش را در سمت چپ خط میانی بدن خود قرار میدهند. اما همین رفتارِ بهظاهر غریزی، خود تابعِ عواملِ روانیِ دیگریست که بر رفتار زنان موثر است. برای نمونه تحقیقاتی نشان داد که قرار گرفتن در سمت چپ میتواند توسط معیارهای عاطفی در مادران تغییر کند، به طوری که قرار گرفتن در سمت راست ممکن است با کاهش توانایی در برقراری ارتباط عاطفی با نوزاد مرتبط باشد. در آن مطالعه، سوگیری سمت چپ (تمایل به بغلکردن در سمت چپ) با معیارهای افسردگی رابطهای منفی و با معیارهای همدلی رابطهی کمی مثبت داشت. به زبان دیگر، وجودِ درجاتی از افسردگی ممکن بود زنان را بیشتر متمایل به درآغوشگرفتن در سمت راست کند و درجاتِ همدلی بیشتر در مادر او را متمایل به درآغوشگرفتن در سمت چپ بدن میکند. (در بابِ چراییِ این گرایش، ریشهاش در تکامل و تاثیر مثبتاش بر رشد اولیه مغز و رفتار اجتماعیِ نوزاد هم فرضیات و پژوهشهای بسیاری وجود دارد).
در نتیجه، از نظر روانشناختی، درآغوشگرفتن نهتنها صرفا شکلی از عواطفِ جنسی [۱۱]به حساب نمیآید بلکه گونهی جنسی تنها بخشِ اندکی از گستردگیِ این رفتار در انسانها را نمایندگی میکند. چهبسا بیراه نباشد اگر در نظر بگیریم عمدهترین خاستگاهِ این رفتار، تقویت و استحکامبخشیدن به پیوندهای اجتماعیست بهویژه در روزگار سختی و مشقتِ اجتماعی و تنهاییِ فردی و جمعی که فرد بیش از هرزمان دیگری به ایجاد نوعی همبستگی و پیوند نیازمند است.
به عنوان موجودی عمیقا اجتماعی، درآغوشگرفتن دیگری، رساندن و نشاندادنِ پیامی ساده اما حیاتیست که گاه به زبان آوردناش دشوار و نارساست: من و تو با تمام دشواریها و تلخیهای فردیمان نیروی تسلیبخش یکدیگریم[۱۲].
آغوشهایی هم برای همیشه در ذهن میمانند، در آغوشکشیدن فرزند پیش از آنکه راهی جنگ شود، در آغوشگرفتن پدر و مادر پیش از آخرین وداع، در آغوشگرفتنِ دوستی که در اندوه و مصیبتی جانفرسا همراه و همدم است. انتظار داریم فشار و گرمای این آغوشها تا ابد بمانند تا در لحظههای تلخ جدایی و تنهایی به یاد آورده شوند … و این پشیمانیِ آشنا و بیثمر که ایکاش ثانیههایی بیشتر او را به خود فشردهبودم.
و در ژرفای احساسِ در آغوشکشیدن همین بس که استعارهاش همچون خودش پرقدرت و نافذ است. به آغوشِ وطن بازگشتن را به گونهای به کاربردن که گویی سرزمینِ مادری به هیات یک انسان دستاناش را گشوده تا فرد را در بغل گیرد. و یا استعارههای آشنای "در آغوشِ خاک خفتن" که اشارهای رسا اما تسلیبخش به مرگ است، یا "به آغوش مرگ رفتن" به همانسانکه در تابلوی تاثیرگذارِ دوشیزه و مرگ اثر اگون شیله تصویر شده است.
و البته آغوشهایی که آدمی الزاما از روی اشتیاق و عشق یا حتی به قصد تسلی نمیگشاید. درآغوشکشیدن، گاه در بیانی استعاری و ادبی، نشانی از پذیرفتن و تسلیم است، سرفرودآوردن در برابر نیرویی سترگ، سهمگین و خردکننده یا پذیرفتنِ سرنوشتی ناگزیر که جنگیدن با آن بیهوده و بیمعنا انگاشته میشود. وقتی شکسپیر از زبان هِنری مینوشت "بگذار تا در آغوشات گیرم، ای تیرهروزیِ تلخ"، تلاش میکرد به کمکِ لطافتِ "درآغوشگرفتن" از زهرِ تلخِ سرخمکردنِ آدمی دربرابر نیروی مهیبِ سرنوشت بکاهد؛ آغوشی از سرِ استیصال، از جنسِ تسلیم، همانا در آغوشگرفتنِ شکستِ خویش. با او یکیشدن، با همان سرنوشتِ شومِ.
چه برخاسته از عشق و چه زائیدهی اندوه، چه از سرِ شوق و چه از سرِ ناگزیری و استیصال، چه واقعی و چه در بیانی استعاری، آدمی گاه دستهایش را میگشاید تا دیگری را درآغوش کشد، با چشمانی بسته، در لحظاتی از سکوت، این تماسِ اندک او را برای آنی از تنهاییِ سهمگینِ جهان میرهاند… احساسِ مرموزِ درآغوشکشیدن، درآغوشبودن.
علی صدر
شهریور ۱۴۰۴
و سرنخهایی بیشتر برای خوانندهی کنجکاو:
Book
The Psychology and Neuroscience of Hugging: A Multidisciplinary Perspective Paperback – 13 July 2024
by Sebastian Ocklenburg (Author)
Journal articles
Cohen, S., Janicki-Deverts, D., Turner, R. B., & Doyle, W. J. (2015). Does hugging provide stress-buffering social support? A study of susceptibility to upper respiratory infection and illness. Psychological science, 26(2), 135–147. https://doi.org/10.1177/0956797614559284
Dreisoerner, A., Junker, N. M., Schlotz, W., Heimrich, J., Bloemeke, S., Ditzen, B., & van Dick, R. (2021). Self-soothing touch and being hugged reduce cortisol responses to stress: A randomized controlled trial on stress, physical touch, and social identity. Comprehensive psychoneuroendocrinology, 8, 100091. https://doi.org/10.1016/j.cpnec.2021.100091
Haynes, A. C., Lywood, A., Crowe, E. M., Fielding, J. L., Rossiter, J. M., & Kent, C. (2022). A calming hug: Design and validation of a tactile aid to ease anxiety. PloS one, 17(3), e0259838. https://doi.org/10.1371/journal.pone.0259838
Lim, K. Y., & Hong, W. (2023). Neural mechanisms of comforting: Prosocial touch and stress buffering. Hormones and behavior, 153, 105391. https://doi.org/10.1016/j.yhbeh.2023.105391
Malatesta, G., Marzoli, D., Rapino, M., & Tommasi, L. (2019). The left-cradling bias and its relationship with empathy and depression. Scientific reports, 9(1), 6141. https://doi.org/10.1038/s41598-019-42539-6
Murphy, M. L. M., Janicki-Deverts, D., & Cohen, S. (2018). Receiving a hug is associated with the attenuation of negative mood that occurs on days with interpersonal conflict. PloS one, 13(10), e0203522. https://doi.org/10.1371/journal.pone.0203522
Packheiser, J., Rook, N., Dursun, Z., Mesenhöller, J., Wenglorz, A., Güntürkün, O., & Ocklenburg, S. (2019). Embracing your emotions: affective state impacts lateralisation of human embraces. Psychological research, 83(1), 26–36. https://doi.org/10.1007/s00426-018-0985-8
Turnbull, O. H., Stein, L., & Lucas, M. D. (1995). Lateral Preferences in Adult Embracing: A Test of the “Hemispheric Asymmetry” Theory of Infant Cradling. The Journal of Genetic Psychology, 156(1), 17–21. https://doi.org/10.1080/00221325.1995.9914802
[۱] Juan Mann
[۲] c-tactile afferents
[۳] Mantua
[۴] Lovers of Valdaro
[۵] affective touch hypothesis
[۶] https://doi.org/10.1016/j.actpsy.2021.103441
[۷] https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/19653781/
[۸] https://doi.org/10.1016/j.neubiorev.2018.10.007
[۹] https://doi.org/10.2466/02.17.21.CP.1.13
[۱۰] PTSD
[۱۱] sexual affection
[۱۲] کشیشی آمریکایی در سال ۱۹۸۶ایدهی روز ملی بغلکردن را پیشنهاد و با این فرض که در فاصلهی میانِ کریسمس و روز ولنتاین روحیهی مردم دچار افتی قابلتوجه میگردد ۲۱ ژانویه را برای چنین ایدهای انتخاب کرد. بر خلافِ انتظارش، از پیشنهاد او استقبال شد و آدمها با طرزفکر و مسلکهایی متفاوت آن را جدی گرفتند. با فراگیرشدن مطالعاتِ روانشناختی در این زمینه و شهرتِ فواید این رفتار، کسانی آن روز را بهانهای یافتند برای تاکید بر آن تاثیراتِ مطلوب.


بیان دیدگاه