ظرفیتِ عاطفی چیست و چه اندازه است؟
|
این چند خط که شرحِ حال شخصیتِ اصلی یک داستان است[۱]، تصویری ملموس از احساسِ آدمی را به دست میدهد که تصور میکند از نظر روانی و عاطفی دیگر توانِ ادامه دادن ندارد. ادبیات، البته از نوع خوب و باکیفیتاش، این قابلیت را دارد که با کمی غلو و تضاد[۲]های برجسته، آنچه را به نظر ناگفتنی میآید به زبانی همهفهم تصویر کند؛ شبیه به همین استعارهی پرتگاه که دانونزیو در توصیفِ اوضاع شخصیتِ رماناش به کار برد.
در زندگیِ روزمره با جریانِ کند و تدریجیاش آدمها عموما خود را بر لبهی پرتگاه نمیبینند، با اینوجود گاه تصور میکنیم از نظر عاطفی اشباع شده و ظرفیتی به ناگاه پُر میشود و سرریز میکند. از آن لحظه به بعد فرد تصور میکند توانِ ادامه دادن ندارد، وزنِ عاطفیِ زندگی، آدمها و وقایعِ اطراف از تحمل فراتر میرود. منطق فرو میریزد، عقلانیت ناپدید میشود و اعتمادبهنفس به یکباره در هم میشکند. کلنجار با زندگی تبدیل به یک عذاب و تصمیمگیری ناممکن میشود. واکنشِ آدمها به چنین بحرانی متفاوت است، اما کمابیش همه در یک نقطه همنظرند، گویی دمودستگاهِ احساساتِ انسان حجم مشخصی داشته که در آن لحظه لبریز است. در روانشناسی، چنان گنجایشِ فرضی را «ظرفیت عاطفی[۳]» مینامند. مفهومی انتزاعی که تلاش میکند تجربهای عمیقا روانی را توضیح دهد.
مفهوم و اصطلاحِ گنجایشِ عاطفی -بهعکسِ بسیاری نمونههای دیگر در علمِ روانشناسی- ریشه و نقطهی آغازِ دقیق و مشخصی ندارد، همپوشانی و انباشتِ بسیاری اصطلاحاتِ مشابه لایهلایه به پدید آمدنِ مفهومی انجامید که در روانشناسیِ امروز به ظرفیتِ عاطفی شناخته میشود. اگرچه خودِ اصطلاح، نو و تازه است اما معنای مورد نظر، تاریخی ریشهدار و قابل مطالعه دارد.
آدمها، آشکارا تشنهی یافتنِ شیوهای موثرند که با آن بشود از زیرِ آوارِ احساسات و عواطف در لحظاتِ دشوار رها شد یا روشی یافت برای مهارِ خویش در لحظهی واکنشهای مخربی که بعدها اسباب تاسف و سرخوردگی خواهند شد. در روان و ذهن چه رخ میدهد که در لحظهای معین تصور میکنیم ظرفیتی که پیشتر نامحدود مینمود به ناگاه پر شده و ما دیگر تاب تحمل نداریم؟ این جستار کوششیست برای بررسیِ این پدیده، توصیفِ جنبههای مختلفش از دیدِ برخی نظریهپردازان و پیشنهاددادنِ ایدههایی برای مواجهه با آن.
***
دشواریِ شناختِ سیستمِ عاطفیِ انسان ناشی از ضعفِ ما نیست، با دستگاهی چندلایه و پیچده مواجهیم که ریشهای چند میلیونساله در تحولات بیولوژیک دارد، شدیدا فعال، بهینه و خودکار است و عمیقا در خدمتِ حیات و بقای موجود زنده، و نه افکار و ایدههای انتزاعی و منطق و استدلال. ما در اغلبِ اوقات فقط نوک کوه یخی را میبینیم که در واقع خروجی نهاییِ آن است: واکنشِ عاطفی در لحظهی رویداد. نصایحِ فلسفی، قوانین اخلاقی یا توصیههای روانشناختی مثل برگهای خشکیاند در گردبادِ عواطف؛ نیست و نابود نمیشوند و به پرواز درمیآیند، اما مقصدشان نامعلوم است و سرنوشتشان به دستِ برآیندِ نیروها. توفان که خوابید، میتوان نظاره کرد آن برگها، اینبار بر کدام زمین و با چه نقش و ترکیبی نشستهاند.
غالبا تصور میشود میتوان آن لحظهی نهاییِ خروشِ عواطف را تغییر داد، اما خروارها تحلیل و پژوهش رویهمرفته نشان میدهند برای تغییری جدی، باید مستمر تلاش کرد و صبور بود تا رفتار عاطفی کمی در درازمدت تغییر کند. خبر خوبی نیست چون آدمیزاد ترجیح میدهد به او بگویند: «تمرینی سه دقیقهای در چهار مرحله که زندگیتان را برای همیشه تغییر میدهد». واقعیت آن است که عمر این «همیشه» کمی کوتاه است، گاهی فقط نصف روز. اما خبر خوب این است که میشود چیزهایی را تغییر داد و سرنوشت آدم یکسره در انحصارِ خلقیاتی موروثی و وضعِ فعلی و محیطِ اطرافاش نیست.
ارسطو میگفت احساسات رویدادهایی محتوماند و به باورِ زمانهی خودش ارجاع میداد که «ما تحت تأثیر آنهاییم»، دیدگاهی که همچنان پس از هزارها سال در استعارهها و زبانِ ما پابرجاست که مثلاً ما در دام وحشت و ترس گرفتاریم، اسیر هوسها یا در چنگ ناامیدی خویشتنیم. دههها کار در علوم روانشناسی در بیش از نیم قرن اخیر به یک واقعیت اساساً متفاوت اعتبار بخشیده: احساسات تجربیاتی نیستند که برای ما اتفاق میافتند یا بر سرمان آوار میشوند، فرآیندهایی پویا و تکرارشوندهاند که ما در طول زمان، زمینهی وقوعشان را میسازیم یا از احتمالِ رخدادنِ برخی دیگر میکاهیم. نه یکسره جبریاند و نه سراسر تحتِ اختیارِ ما.
طیِ قرنها، بزرگترین مانع بر سرِ پذیرشِ این واقعیتِ بدیهی که ظرفیتِ روانیِ انسان محدود است، چیرگیِ مفهوم روح در معنایی فلسفی و یا دینی بود، به عنوانِ ظرفی که بالقوه میتواند هرچیزی را در خود بگنجاند. واقعیتِ تجربی اما نشان میدهد فشارِ روانی اگر از آستانهای -که در هر فرد متفاوت است- عبور کند، پیامدهایی ناخوشاند و پیشبینیناپذیر، گاه شدید و برخی اوقات همیشگی و برگشتناپذیر خواهد داشت.
کمی تاریخچه: شاید توانِ ما محدود است؟
حدود دو قرن پیش چارلز داروین در کتاب «ابرازِ عواطف در انسان و حیوانات» در میانهی بحثی که بر «آگاهی» متمرکز بود نوشت «قدرت و ظرفیتِ دستگاه عصبی محدود است و تمایل به خشونت به هنگامِ رنجِ شدید نتیجهی این واقعیت است که تفکر عمیق و بهکارگیریِ حداکثرِ زور -بهطورِ همزمان- ممکن نیست.» و بلادرنگ به دوهزارسال پیشتر بازگشت با نقل قولی از بقراط که «اگر دو درد همزمان احساس شوند، آنکه قویتر است دیگری را کماثر جلوه خواهد داد«. توجه داروین به محدودیتهای دستگاهِ عصبی برای توضیحِ مواجههی ما با درد و رنج -بهشکلی تلویحی- زمینهسازِ تغییری شگرف در ذهنیتی قدیمی شد که حساب روان از بدن را جدا میپنداشت.
حدود دو دهه بعدتر، فروید در متنِ مطالعهی مشهورش دربارهی هیستریا نقطهی عطفِ دیگری را در تاریخ تحولاتِ مفاهیم روانشناسی جا انداخت که به تمامی ثمرهی کشفیاتِ خودش نبود اما توجه او به موضوع در متنی که دستکم برای مدتی تاثیرگذار ماند سبب شد میانِ متخصصان خوانده و جدی گرفته شود. آنچه فروید بر آن انگشت گذاشت، و البته صادقانه اعتراف کرد ایدهی پیِر ژانه[۴] -روانشناس و روانپزشک فرانسوی- است، فرضی بود که چنین میپنداشت: ذهنِ انسانِ عادی از تواناییِ مشخصی برخوردار است که او آن را قابلیتِ ترکیب[۵] (سنتز) نامید، به این معنا که انسان، در لحظه، اداراکاتِ حسی متفاوتی دریافت میکند و ذهنِ او با ترکیب و پیوند میانِ تکایدههایی مجزا و ساده، ترکیبی پیچیده[۶] میسازد یا وضعیتی پیچیده را درک میکند. داخلِ پرانتز و خارج از بحث: ژانه نتیجه گرفتهبود در بیمارِ مبتلا به هستریا و در نتیجهی محدودیتِ ظرفیتِ روانی، فرد با یک ادراکِ حسی، اشباع شده و واکنشِ شدید نشان میدهد؛ بسیار پیش از آنکه منتظرِ دیگر ورودیهای ادراکی شود و با ترکیب و پیوندِ آنها به تصویری جامعتر دست یابد. فروید البته با بخشهایی از ایدههای ژانه مخالف بود و آن بحث ادامه یافت و باید اذعان کرد تاریخچهی تحولاتِ مفهوم هستریا یکسره با نام فروید گره خورد و بعدتر همچون خود او از رونق افتاد.
آنچه در طرزفکرِ ژانه و فروید کلیدی بود توجهشان به وجودِ گنجایشی بود که بهظاهر میتوانست در آدمها متفاوت باشد و در نتیجهی آن تنوعِ ظرفیتی، رفتارهای فرد و واکنشهای روانیِ او تغییر کند. آستانهای که با عبور از آن، واکنشِ فرد ماهیتا متفاوت میشد. همین نتیجهگیریِ یکخطی که امروز ممکن است بدیهی و کلیشهای به نظر برسد نهتنها در زمانِ خودش انقلابی بود که هنوز با همهی مقبولیتاش در بسیاری محاسبات و داوریهای ما دربارهی دیگران -و به فراخورِ نتیجهای که ترجیح میدهیم بگیریم- نادیده گرفته میشود.
نظریههایی بر پایهی مفهومی نو – عواطفِ انسان بخشی از مشکل است یا راهحل؟
وقتی رفتهرفته و در میانهی قرن بیستم فرضِ وجودِ ظرفیتی روانی جاافتاد که مهمترین عامل در شیوهی مواجهه فرد با موقعیتهای دشوار عاطفیست، نظریهها یکی پس از دیگری بر مبنای آن پیشنهاد شدند. ویلفرد بیون[۷] -روانشناس انگلیسی- همین مفهوم را پایهی ایدهی ظرف-مظروف[۸] قرار داد تا به کمکِ آن توضیح دهد رابطهی فرزند و مادر تابعی از همین پدیده است، مادر با درکِ رفتارِ عصبی و خروشانِ بچه و بازتابِ متین و آرامِ رفتارِ خویش به او، بچه را قادر خواهد ساخت او هم در تحمل و کنترل واکنشی که پیشتر برایش ناممکن بوده آموزش ببیند و متبحر شود؛ فرآیندی که با رفتارِ عصبی و پرخاشگرِ مادر مختل خواهد شد. و بعد نتیجه گرفت همین الگو میان روانکاو و بیمار هم قابلِ مشاهده است، احساسات و عواطفِ بیمار وقتی به آرامی از سوی روانکاو دریافت، پذیرفته و کنترل شود، او هم رفتهرفته درخواهد یافت چگونه در ذهن و روانِ خویش تواناییِ تحمل و کنترل عواطفی را که پیشتر سرریز میشد، بازیابد.
انتشارِ مقالهی تاثیرگذار و مشهور «هوش عاطفی[۹]» از پیتر سالووی[۱۰] و جان مِیر[۱۱] در حوالی ۱۹۹۰، و بر پایهی پیشفرضهای بالا، جهشِ دیگری در جاانداختنِ اهمیتِ توانِ عاطفیِ فرد در زندگیِ اجتماعی بود. از مفهومِ هوش عاطفی بعدتر سوءبرداشتهای بسیاری شد، کلود اشتاینر[۱۲] -روانشناس فرانسویآمریکایی- که خودش در پاگرفتنِ این مفهوم نقشی عمده داشت چنددهه بعد اعتراف کرد کوششی که قرار بود به فهم انسان از احساساتِ خویش کمک کند عملا به ابزاری برای شرکتهای بزرگ مبدل شد تا نیروی کار موثرتری پیدا یا تربیت کنند. با اینحال، ایدهی اولیه رویهمرفته قدمی رو به جلو بود. تلاش میکرد کارکردِ مجموعهای از عواطف و احساسات را به صورت جداگانه مطالعه و به بحث بگذارد، همان مجموعهای که درکِ ما از جهان و همچنین واکنشِ ما به آن را ممکن میکنند.
مسئله اینجا بود که سالووی و مِیِر هم هوش عاطفی را «ظرفیتی» دیدند که میتواند در سطوحِ مختلفی کار کند، بهشکلی ابتدایی و در حدی که تنها میان رنج و شادی در سادهترین شکل تمایز قائل شود یا پیشرفت کند، احساساتِ پیچیده را به نماد مبدل کرده از پسِ کنشواکنشهای عاطفی و ادراکِ امورِ غامضتر برآید. نتیجهگیریها و برداشتها از مفهومِ هوش عاطفی به کنار، در یک نکته شکی نبود: وقتی دربارهی ظرفیتِ عاطفی در انسان حرف میزنیم، با چیزی ثابت و معین مواجه نیستیم؛ ظرفیتِ عاطفی، نه الزاما میانِ دو انسان یکیست و نه حتی در طولِ زندگیِ یک فرد ثابت میماند. در چهارچوبِ پیشنهادیِ سالووی-مِیِر، عواطف مانعی برسرِ اندیشیدن نبود، بخشی کلیدی از خود این فرآیند بود؛ که چرخشی عظیم در سنتِ فلسفی-علمی بشر به حساب میآمد.
با افزودن بر توان و گنجایش و انعطاف در کارکردِ دستگاهِ عاطفی، فرد در زیستِ اجتماعی و مواجهه با کلنجارها مجهزتر و موفقتر خواهد شد، که البته فرض خوشایندیست. اما نتیجهی سادهانگارانه و چهبسا خطرناک این است که تصور کنیم با چند نسخهی ساده میتوان آن گنجایش و توان را ارتقا داد. فروید زمانی در هشداری درخشان که از نبوغاش ناشی میشد گفتهبود در بسیاری موارد کار متفکر و محقق به خطایی ساختاری میرسد: از مفاهیم استعاری آغاز میکند، بر پایهی آنها ایدههایی شکل میدهد که ماهیت استعاریشان نادیدهگرفته شده و بعد بهگونهای آنها را دستکاری میکند که گویی خودِ واقعیتاند. ظرفیت عاطفی عینا مثالی از همان هشدار است؛ این فرض که گویی حقیقتا با یک جعبه یا کمد طرفیم که لازم است برای جادادنِ چیزهای بیشتر آنرا بزرگتر کنیم. «ظرفیت»، اینجا، بیانی استعاری از انعطافپذیریِ ذهن در مواجهه با فشارِ روانیست، نه با نصیحت بزرگتر میشود و نه با قول و قرار یا تهدید، خالیتر. کمی منعطفتر شدنِ ظرفیتِ عاطفی، نیازمند کوششی پیگیرانه و بلندمدت است، آنهم در شرایطی مطلوب و آرام، نه در هنگام اشباع و انفجار و زمانی که فرد زیر فشارِ روانیست.
جیمز گراس[۱۳] – محقق و روانشناس آمریکایی- که از موثرترین چهرهها در مسیرِ تحقیق بر روی کارکردِ دمودستگاه عاطفی به حساب میآید با مقایسهی دو شیوهی تاحدودی متضادِ «ارزیابیِ شناختی[۱۴]» و «سرکوب[۱۵]» نتیجه گرفت: اولی که تلاشیست در جهتِ تشخیص و شناختِ موقعیت پیش از هیجانیشدن، رویکردِ سالمتریست و به انعطافِ روانِ فرد کمک میکند حالآنکه دومی که تلاش میکند وجودِ یک احساس را منکر شود یا پنهان کند، نه تنها به ضعفِ روانی میانجامد حتی زمینهسازِ ضعفِ حافظه و فراموشی هم خواهد شد. گراس در مقالهی مشهورش[۱۶] دربارهی تنظیمِ عواطف، مدلی پیشنهاد داد متشکل از پنج مرحله (انتخاب موقعیت، تغییر موقعیت، تغییرِ شناخت و الی آخر) که تلاش میکرد به شکلی علمی کارکردِ عواطف را تحلیل و برای کنترل و تنظیم نیرویی که بهظاهر در اختیار ما نیست تکنیکها و دستورالعملهایی پیشنهاد دهد. حوزهای که ابتدا چندان شناختهشده نبود دو دهه بعد، به قولِ خودش و در مقدمهی آخرین کتابش پیشرفتی چنان چشمگیر کرده که هر طرف نگاه کنی، از کتاب و مقالهی علمیِ سطحبالا گرفته تا روانشناسی به اصطلاح زرد و روزمره، شیوههایی برای تنظیم و کنترل عواطف منتشر میشود؛ با اعداد و ارقام: فقط چند نمونه در دههی ۹۰ و امروز حدود ۷۵۰هزار ارجاع فقط در مقالات علمی.
در هرحال مجموعهای از مطالعاتِ عصبشناسی هم بعدتر جنبههایی از نظرِ گراس را تایید کردند. به عنوانِ مثال، نشان دادهشد بخشهایی از مغز که در فرآیند تنظیم و کنترل عواطف فعالند، شبکهای مغزی شکل میدهند که کارکردِ دیگری هم مییابند: سرکوبِ فعالیت در مناطقی از مغز که با وحشت، اضطراب، گرایش به مواد و غیره مرتبطاند. به زبانی سادهتر، استمرار در شناخت و کنترل عواطفِ خویش، به استحکامی روانی میانجامد که مانعی خواهد بود بر سرِ غلطیدن به سوی احساساتی نظیر وحشت و اضطراب.
غیر از شیطان، ممکن است چیزِ دیگری هم در جزئیات باشد؟
یکی دیگر از کوششهای تئوریک -و تاحدودی متفاوت- در مسیرِ شناختِ ظرفیتِ عاطفی، پیشنهادِ لیزا فلدمن بَرِت[۱۷] -روانشناس کانادایی- در دیدنِ این ظرفیت به مثابهی مفهومی کیفی بود و نه کمی. بَرِت مفهوم جزئیات عاطفی[۱۸] را پیشنهاد داد که در جای خود رویکردی نوآورانه بود اگرچه در ظاهر به موضوعی ساده و بدیهی اشاره داشت. جزئیات یا ریزبودگیِ عاطفی، از اساس، بر مبنای میزانِ «وضوح» (یا رزولوشن) در بینشِ عاطفیِ فرد است؛ اینکه آدمی بتواند چه تعداد کیفیتِ عاطفیِ متمایز را تشخیص، درک و نامگذاری کند، به جای آنکه همهچیز را به شکلِ یک تودهی درهمتنیده و مبهمی از «حسِ بد» یا «حسِ خوب» بیانگارد.
فرض بگیریم فرد در مرورِ تجربهی عاطفی خویش، روز نخست خود را آدمی بیانگیزه، روز دوم ناامید و روز سوم شرمسار ببیند. این تمایز ممکن است آن روزهای متوالی را تحولی بههمپیوسته و مرتبط تصویر کند با ریشهای بیرون از آن سه روز: بیانگیزگی روز نخست ناشی از تجربهی طردشدگی در حلقهی دوستان، ناامیدی روز دوم ناشی از ارزیابیِ خویش و اذعان به ضعف و ناتوانی در شناختِ دیگران، و در نهایت شرمساری از خویش که دو روزِ پیشین را به بهانهی آدمهایی نامربوط و بیاهمیت هدر داده است. از سوی مقابل اگر فرد درکِ خویش و بیاناش از آن سه روز را تنها به «احساس بد یا منفی» محدود کند، نه تحولی کیفی دیده شود و نه ارتباطی معنایی، صرفا روزهاییاند ناخوشایند بیآنکه راهی برای ریشهیابی و شناخت پیشنهاد دهد. در نگاه بَرِت، جزئیاتِ نگاهِ نخست، کلیدِ درک ماهیت عواطف و راهِ تقویتِ گنجایشِ عاطفیِ فرد است. بحث تنها بر سرِ تنوع در کلمات نیست، پای ابزاری مجهز برای تشخیص و درکِ روانیِ خویش در میان است.
تحقیقاتِ بَرِت نشان میداد قابلیتِ تمایز میانِ عواطف، تنها دایرهی واژگان را غنیتر نمیکند، بلکه به تجربهی عاطفیِ فرد تنوع میدهد؛ مغز از این تمایزاتِ مفهومی، محتویاتِ ذهنیِ[۱۹] تازهای میسازد که در لحظهی تجربهی عاطفی به کار میرود. به بیانی دیگر، هرچه درکِ عاطفیِ ما جزئیتر باشد، ظرفیتِ بیشتری برای «پاسخ دادن» به محرکها داریم تا صرفاً «واکنش نشان دادن» به آنها.
|
سوادِ عاطفی – وقتی احساسات به زبان نمیآیند
در ادامهی این روند، مفهومِ سواد عاطفی[۲۰] به معنای تواناییِ تشخیص، نامگذاری و بیان دقیق و صادقانهی حالات درونی، نخستین بار در دههی ۱۹۷۰ توسط کلود اشتاینر بهمثابه مفهومی مستقل مطرح شد؛ او این توانایی را پایهی بنیادین سلامت عاطفی و ارتباط انسانیِ معنادار میدانست. بعدتر کسانی مثلِ پیتر سالووی، مارک براکِت[۲۱] و دیگران مفهوم را در حوزههایی همچون آموزش گسترش داده و استدلال کردند همانطور که کودکان به تواناییِ خواندن و نوشتن نیازمندند، درک و بیانِ دنیای عاطفیِ درونشان در قالب زبان هم نیازمندِ آموزش است. در ژرفای این ایده نکتهای کلیدی وجود دارد: بدونِ کلماتِ کافی برای بیانِ احساسات، آنها از میان نمیروند، حضور دارند اما بینام میمانند و احساساتِ بینام از پشت پرده بر رفتارهای ما اثر خواهند گذاشت. احساساتی که تصمیمها، واکنشها و روابط را شکل میدهند، به گونهای که شخص نه میتواند تشخیصشان دهد و نه آنها را بکاود.
پژوهشهای متعددِ براکت در دانشگاه ییل نشان داد توانایی نامبردنِ دقیق از احساسات در افراد، رابطهای مستقیم با اضطرابِ کمتر، تصمیمهای بهتر و روابط سالمترِ اجتماعی دارد. نتیجهی بحث این بود که واژهها صرفاً یک برچسب نیستند، ابزاری شناختیاند که به دستگاه عصبی فضایی برای ثبتِ مستقلِ تجربههای احساسی میدهند.
ما و زمانهی ما
در چنین پسزمینهای میتوان دریافت چگونه بخشی از بحرانِ عاطفیِ امروزِ ما متاثر از شیوهی زندگیمان است؛ غرق در شبکههای اجتماعی اما از نظرِ عاطفی منزوی. این پلتفرمها بهآرامی – و به شکلی ناملموس و غیرمستقیم و حتی غیرعمدی- واژگانِ عاطفیِ موجود در گفتمان عمومی را محدود میکنند. وقتی بیانِ عواطف تنها به واکنش در قالبِ کلیک، ابرازِ احساس از طریقِ بیانِ ترند شده، و مدلهای وایرال میگذرد، کشش همیشه به سمت آن چیزی است که خوانا، قابل اشتراکگذاری و از پیش آشناست. در نتیجه «دیوونهشم[۲۲]»، «دیگه نمیکشم[۲۳]»، «استرسیم میکنه[۲۴]»، به کلیشههایی تکراری اما محبوب و مفهوم تبدیل میشوند بیآنکه حقیقتاً دربارهی تجربهی عاطفیِ گوینده تصویرِ ملموس و متمایزی بدهند.
پیامدِ این روند، نوعی بیسوادی عاطفی[۲۵] جمعی است که زیرِ لایهای ظاهری از اظهارنظرهای دائمی پنهان میماند: فرض بر این است که امروزه مردم بیش از هر زمان دیگری دربارهی زندگی و احساساتِ خویش میگویند، واقعیت آن است که با ترکیبِ کلماتی محدود، تکراری و از نظر معنایی مبهم و کمرمق، تلاش میشود عواطفِ عمیقاً شخصی در زمانهای از نظرِ عاطفی پیچیده ابراز شود؛ نتیجه روشن است و کمتر کسی شک دارد وضعیتِ مردم از نظرِ عاطفی و درکِ عاطفیِ یکدیگر چندان مطلوب نیست. پژوهش بَرِت دربارهی جزئیاتِ عاطفی همین پیامد را ملموستر کرد، اگر فرد برحسبِ عادت به سراغِ همان سه-چهار برچسبِ عاطفیِ ترند که در شبکههای اجتماعی فیدبک میگیرند برود، در واقع مغز خویش را تمرین میدهد عواطفی متنوع را در قالبهایی کمتر و درشتتر جا دهد؛ به بیانی دیگر، فرد احساس میکند اما با وضوحی پایینتر. و اینچنین طنزی تلخ آشکار میشود: در عصری بیسابقه از توانایی تکنولوژیک، درست در همانچیزی ناتوانتر میشویم که تصور میشود در آن پیشرفت کردهایم: ارتباط.
مهارت در توصیف و شناختِ عواطف و احساسات یکشبه به دست نمیآید، نه در عمر یک انسان و نه در تاریخ بشریت. نوعی زیستِ اجتماعی و آموزش و مطالعه، کودکیِ خام را به نوجوانی و جوانیِ بلوغیافته از نظرِ عواطف و احساسات میرساند؛ اگر برساند. تاریخ بشر هم کمابیش همین فرآیند را طی کرده، از خامیِ نوعی بدویت تا تمدنهای پیچیده با مجموعههایی غنی از ادبیات و هنر که به فرهنگِ بشری تنوع، هویت و استحکام دادهاند. در جهتی وارونه، از دستدادن مهارت در شناختِ عواطف هم طبیعتا به ضعف و انحطاط خواهد انجامید، فرهنگ را در معنایی کلی، رفتهرفته ساده و یکدست، منقبض و آبرفته و در نهایت شکننده خواهد کرد.
یوزف روت در رمان درخشان ایوب[۲۶] میتوانست دربارهی احوال سوگواریِ مِندِل سینگر پس از مرگ زنش تنها بنویسد درهمشکسته بود، در عوض چنین توصیف کرد:
|
در دوسهخط، دستکم پانزده توصیف از وضعیت مرد سوگوار به دست میدهد، توصیفاتی که هریک لایهای از جهانِ درهمپیچیدهی روانِ او را آشکار میکنند. قطعاتی مجزا که تلاش میکنند در کنار هم در نهایت تصویرِ یک پازل را تکمیل کنند؛ سیلابی از توصیفاتی آشنا که در انتها به یک وصفِ عجیبوغریب فرود میآید: انسانی که تهماندهی خویش است. تهمانده به تنهایی صفتی نیست که برای کسی به کار رود و ملموس و مفهوم باشد، با اینحال، با خواندنِ این چند خط میتوان عمیقا دریافت که چگونه آدمی ممکن است تهماندهی خویش باشد. و ممکن است همهی عمر در یادمان بماند تا وقتی در زندگیِ واقعی با یک «مِندِل سينگر» مواجه شدیم، بلادرنگ به یادآوریم او هم شاید آدمیست افتاده در رنجی عظیم، آدمی تهماندهی خودش. نمونهای از سوادِ عاطفی که اشتاینر میگفت.
علی صدر
اردیبهشت ۱۴۰۵
[۱] توسریخور – اثر گابریله دانونزیو، ترجمهی بهمن فرزانه
[۲] contrast
[۳] Emotional capactiy
[۴] Pierre Janet
[۵] synthesis
[۶] complex
[۷] Wilfred Bion
[۸] Container- Contained
[۹] Emotional intelligence
[۱۰] Peter Salovey
[۱۱] John D. Mayer
[۱۲] Claude Steiner
[۱۳] James Gross
[۱۴] cognitive reappraisal
[۱۵] suppression
[۱۶] The Emerging Field of Emotion Regulation
[۱۷] Lisa Feldman Barrett
[۱۸] Emotional granularity
[۱۹] Mental contents
[۲۰] Emotional literacy
[۲۱] Marc Brackett
[۲۲] I’m obsessed
[۲۳] I’m so done
[۲۴] this is giving me anxiety
[۲۵] Emotional illiteracy
[۲۶] ایوب – یوزف روت، ترجمهی محمد همتی


بیان دیدگاه