برچسب: #مجله_بارو

یادداشت‌های منتشرشده در مجله‌ی بارو

  • هسته‌ی سختِ طبیعتِ غیرمنطقیِ انسان

    هسته‌ی سختِ طبیعتِ غیرمنطقیِ انسان


    حوالی سال ۱۹۴۸ و در کشورِ کانادا به صد اقامتگاه نامه‌ای نوشته شد با مضمونِ درخواست رزروِ یک اتاق. یک‌صد نامه با امضای آقای لاک‌وود و یک‌صد نامه با امضای آقای گرین‌برگ؛ همه به یک‌شکل و با یک متن. درحالی‌که ۹۵درصدِ نامه‌های آقای لاک‌وود پاسخ گرفته و ۹۳درصدشان با تاییدِ رزرو همراه شدند تنها به ۵۲ درصدِ نامه‌ها با امضاءِ گرین‌برگ پاسخ داده شد و نهایتا ۳۶ درصد حاضر شدند برای اقامت به او اتاقی پیشنهاد بدهند. لاک‌وود و گرین‌برگ آدم‌هایی خیالی بودند و آن نامه‌ها را اس. ال. وَکس[۱] محققِ علومِ اجتماعی فرستاده بود. تفاوت تنها در طرزفکر جامعه بود: در چشمِ عموم، گرین‌برگ شهرتی یهودی به حساب می‌آمد.

    نسل‌کشی‌ها و قتل‌عام‌های بزرگِ تاریخ همیشه موضوعاتی مناسب برای بحث‌های عمومی و آکادمیک‌اند، درباره‌شان کتاب‌ها و مقالات می‌نویسند و بر اساسِ آن متون نظریه‌هایی شکل می‌گیرد تا خودِ آن نظریه‌ها مبنای تحلیل وقایعِ بعدی باشند. نوشتنِ آن متون عموما کارِ پردردسری نیست چون بعید است با ماندنِ چند میلیون کشته روی دستِ تاریخ، کسانی با صدای بلند و رسا به طرفداری از حزب نازیسم آلمان، فاشیست‌های ایتالیا، خمرهای سرخ در کامبوج یا هوتوها در رواندا، دست به سخنرانی و نوشتنِ مقالاتِ انتقادی بزنند. دشواریِ نقد زمانی به چشم خواهد آمد که تیغِ آن کسانی را هدف بگیرد که هنوز به سمتِ بدنام تاریخ تبعید نشده‌اند. 

    سرزنشِ رفتار سفیدپوستان مهاجم با ساکنین کنگو در آفریقا، با بومیان تاسمانی در استرالیا یا با سرخپوستان آمریکا اگرچه روزگاری ممکن بود کنشی رادیکال به چشم آید، با گذشت زمان و تغییر در طرزفکرِ جامعه و فاصله‌گرفتن از روزگارِ استعمارگرایی، دیگر کارِ پرخطری نبود، به کلیشه‌ای تکراری بدل شد که تایید و تحسین‌اش تضمین شده است. به عکس، زمانه دیگر زمانه‌ی پرداختن به نمونه‌های دیگری از رفتارهای جمعی بود. کسانی به این نتیجه رسیدند ریشه‌ی قتل‌عام‌های فجیع در ابعادِ میلیونی شاید قضاوت‌های ساده‌تر باشد. اگر مسئولِ رزروِ هتلی کم‌اهمیت در جامعه‌ای دور از هیاهو، صرفا بر اساس نامِ خانوادگی کسی، او را فاقدِ شایستگی برای اجاره‌ی یک اتاق بداند، و آن هم سه‌سال پس از خاتمه‌ی جنگی که مهم‌ترین ویژگی‌اش قتل‌عام یهودیان بود، با همین فرمان تا کجا می‌شود پیش رفت؟ چه‌کسانی را می توان فاقدِ چه حقوق و امتیازهایی دانست و بر مبنای چنین قضاوت‌هایی چه می‌توان بر سرِ که آورد؟ نقل است که "سیاست یعنی چه‌کسی می‌تواند با چه‌کسی چه‌کار کند"، با تقلید از این عبارت می‌توان گفت، قضاوت‌های ساده و روزمره تعیین خواهند کرد چه رفتاری با چه کسانی مجاز تلقی خواهد شد. 

    حوالی سال ۱۹۲۰، روان‌شناسِ جوان و گمنامی در بازگشت به آمریکا سر از شهر وین درآورد و فرصت را مناسب دید تا بخت‌اش را برای ملاقات با زیگموند فروید بیازماید. فروید در آن سال‌ها در قلمروی روان‌شناسی نام برجسته‌ای بود اگرچه هنوز تا اسطوره‌شدن‌اش در میان مردم سال‌های بیشتری نیاز بود. در پاسخ به درخواستِ ملاقات، دست‌خطی از فروید دریافت کرد که او را برای زمانی مقرر به دفتر مشهورش دعوت می‌کرد. در اتاق انتظاری مملو از طرح‌هایی از رویاها نشست تا سر ساعت دربِ اتاق باز شود و لحظه‌ای بعد خود را روبه‌روی روان‌شناسِ صاحب‌نام ببیند. سکوت میزبانِ مشهور او را واداشت خودش آغازگرِ حرف باشد و نظر به آن‌که برای این وضع آماده نبود به سرعت ماجرایی را که در مسیرِ آمدن‌اش رخ‌داده بود تعریف کرد به این تصور که برای فروید جالب خواهد بود. رفتارِ پسربچه‌ای چهارساله در قطار برایش تداعی کننده‌ی شکلی از میزوفوبیا (فوبیا از آلودگی) بود، این‌که دائما به مادرش غر می‌زد صندلی کثیف است یا نگذار آن مرد کثیف کنار من بنشیند. به فروید گفته‌بود جالب است که چنین فوبیایی می‌تواند در این سنِ کم شکل بگیرد. با تمام‌شدنِ داستان، فروید با نگاهِ یک درمانگر به او خیره شده و بلادرنگ پرسیده‌بود:" و آن پسرِ کوچک خودِ شما بودید؟"

     

    گوردون آلپورت[۲] که آن زمان حدودا بیست‌ویکی دو سال داشت جا خورد و تلاش کرد بحث را پیش از آن‌که بیشتر در هچل بیافتد عوض کند. سوتفاهم فروید او را عمیقا به فکر فرو برد و اگرچه به تعبیر خودش هرگز به آدمی ضدِفروید مبدل نشد اما به شیوه‌ها و طرزِکار او بدبین شد و به این نتیجه رسید باید راهِ دیگری برای شناختِ انسان وجود داشته باشد. دهه‌ها بعد در متنی مختصر که جنبه زندگی‌نامه‌نویسی داشت با طنزی ظریف از آن دیدار یاد کرد و نوشت:  "آن تجربه به من یادآور شد که شاید روان‌شناسیِ عمیق (اشاره به فروید و شیوه‌ی کارش)، با تمامِ امتیازات‌اش، بیش‌ازحد در اعماق غوطه‌ور شده‌است. روان‌شناسان بهتر است پیش از کاویدنِ ناخودآگاه، انگیزه‌های آشکار را به رسمیت بشناسند". 

    به هرحال، پس از آن سفر به هاروارد برگشت، حدود دو سال بعد دکترایش را تمام کرد، سال‌ها وقت صرفِ مطالعات و پژوهش‌های علمی کرد و بعدتر در دو زمینه کارهایی ماندگار و تاثیرگذار به جا گذاشت که زمینه‌ی هزارها مطالعه‌ی دیگر شدند: روان‌شناسی شخصیت با پیشنهادِ مجموعه‌ای از ویژگی‌های شخصیتی و بعدتر اثری ماندگار در زمینه‌ی پیش‌داوری با نامِ "درباری ماهیتِ پیش‌داوری[۳]". و این دومی همان بخش از کارنامه‌ی اوست که به این جستار مربوط است.

     

    *    *    *

     

    آلپورت در نخستین خطوط کتاب‌اش نوشت در همان‌حال که بشر در حوزه‌هایی از علوم پیشرفت‌های عظیمی کرده‌ در بخش‌هایی دیگر کماکان در دورانِ پارینه‌سنگی به سر می‌برد و نظر داد که بخش بزرگی از ثروتی که آدمیزاد در اثر  پیشرفت در علوم طبیعیِ کاربردی روی هم انباشته در نتیجه‌ی جنگ‌ها و هزینه‌های هنگفتِ نظامی تلف و بی‌اثر شده است. با مروری بر مثال‌هایی از مناقشات در نقاطِ مختلفِ جهان، نوشت اگر با صرفِ میلیارها دلار سرمایه و سال‌ها کارِ مداوم بتوان اسرارِ اتم‌ها را کشف کرد، سردرآوردن از طبیعتِ غیرمنطقیِ انسان نیازمندِ هزینه و زمانِ بیشتری‌ست و در بیانی شعارگونه نوشت "شکستنِ هسته‌ی اتم آسان‌تر است تا درهم‌شکستنِ یک پیش‌داوری". با این مقدمه‌ی نه‌چندان امیدبخش، نتیجه گرفت ناسازگاری‌ها و تضادهای ذاتیِ آدمیزاد زمینه‌سازِ ستیزهایی دائمی میانِ گروه‌های انسانی‌ست و پیش‌داوری را به عنوانِ یکی از اصلی‌ترین ریشه‌های این تضادها، به عنوان موضوعِ اصلی معرفی کرد.

    معتقد بود وقتی درباره‌ی پیش‌داوری فکر می‌کنیم بسیار محتمل است فکرمان یک‌سره بر روی پیش‌داوریِ نژادی متمرکز باشد و این اسباب تاسف است. نکته این‌جاست که در طول تاریخ بشر، پیش‌داوری ارتباطِ اندکی با نژاد داشته که به نسبت مفهومی نو و متاخر است و عمرش به زحمت به یک قرن می‌رسد (این را حوالی نیمه‌ی قرن بیستم می‌گفت). مرور تاریخ نشان می‌دهد بیشترین تکیه‌گاهِ پیش‌داوری‌ها، قضاوت‌ها و مجازات‌ها به قلمروهایی دیگر از جمله دین برمی‌گشت و حتی نمونه‌های مشهوری چون رفتار با سیاه‌پوستان بیش از آن‌که به مفهوم نژاد برگردد موضوعی اقتصادی و نهفته در فایده‌ی برده‌داری بود که پشتوانه‌ی استدلال‌اش را از داستان پسرانِ نوح و نفرین نوادگانِ حام می‌گرفت که بنابر باوری مذهبی پوستی سیاه یا تیره داشتند و ملزم بودند تا ابد در خدمت و بردگیِ نوادگانِ سام باشند.

    در چنین بستری، آلپورت مسئله‌ی پیش‌داوری را به لایه‌هایی عمیق‌تر برد و اجازه نداد یک نسخه یا برداشت از آن، معادل با کلیتِ این مفهوم باشد. به باورِ او، پیش‌داوری بخشی جدایی‌ناپذیر از عملکردِ ذهن و روانِ انسان است و هربار به کمک یک دستاویز خود را موجه جلوه می‌دهد؛ امروز به کمکِ مفهوم نژاد، فردا مذهب و روزی دیگر تعلقِ ملی، زبانی یا قومی.

    ادعا کرد کتاب را برای دو گروه مخاطب نوشته است: دانشجوهایی که روزبه‌روز بیشتر در جستجوی فهمِ بنیان‌های اجتماعی و روان‌شناختیِ رفتار انسان‌اند، و دوم، طبقه‌ای دیگر از شهروندان در گروهِ سنی بالاتر که علايقِ مشترکی دارند اما بیش از آن‌که به دنبالِ درکی تئوریک از مسئله باشند، وجوهِ عملی و کاربردی برایشان موضوعیت دارد. به زبانی دیگر، هم مخاطبِ فنی و هم مخاطب عام اما جدی و پیگیرِ بحث. با قراردادن هر دو گروه در مرکز توجه، آلپورت کتاب را به زبانی روشن و بیانی ساده نوشت بدونِ آن‌که بحث را ساده بگیرد یا از دقت‌اش بکاهد.

    اما مفهومِ پیش‌داوری چه‌بود و از کجا می‌آمد؟ مشابه با هر مفهومِ تاریخی و ماندگارِ دیگری، این ترمِ فنی هم تغییراتی از سر گذرانده. در فرمِ ابتدایی‌اش ریشه در اصلاحِ لاتینِ praejudicium داشت که در معنای قضاوت بر مبنای تصمیم یا تجربه‌ای پیشینی است که چندان از معنای امروزش دور نبود. در انگلیسی اما رفته‌رفته بار معناییِ مضاعفی گرفت تا برابر با تصمیمی باشد که پیش از تجربه یا آزمون گرفته شده و قضاوتی که پیش از بررسی شواهد به شکلی عجولانه یا نارس نهایی شود. در آخرین چرخش -به تعبیر آلپورت- از نظرِ عاطفی طعم ناخوشایندی که این قضاوتِ بی‌پشتوانه و ابتدایی با خود دارد هم به این مفهوم اضافه شد.

    آلپورت، پیش‌داوری را احساسِ ضدیتی تعریف کرد که بر اساس تعمیمی نادرست و انعطاف‌ناپذیر شکل گرفته‌است؛ ضدیتی که ممکن است به بیان در آید و گاه چه‌بسا تنها به شکلی درونی احساس شود و در همان‌جا بماند. همین تعریف ساده‌ی یک‌خطی عناصرِ تعیین‌کننده‌ی بسیاری در خود داشت. نخست آن‌که تعمیمی نادرست است، دوم این‌که تغییرناپذیر می‌نماید و خصوصیتِ انعطاف‌ناپذیری‌اش سبب می‌شود در مقابلِ اصلاح سمج و سرسخت باشد و در نهایت، پیش‌داوری در اعماقِ ذهن می‌نشیند و گاه ممکن است هرگز اظهار نشود.

    در این معنا، پیش‌داوری حاویِ خصوصیتی کلیدی شد که سبب می‌شود آن را به هر داوریِ بی‌بنیانی نسبت ندهند، لازم است آن قضاوت منفی باشد. بدین‌ترتیب، این ادعا که ایتالیایی‌ها خلاف‌کارند گونه‌ای پیش‌داوری‌ست اما عبارتِ ایتالیایی‌ها خونگرم و خوش‌مشرب‌اند پیش‌داوری تلقی نخواهد شد. سیاه‌پوستان جملگی تنبل و بی‌نظم‌اند ادعایی منطبق بر پیش‌داوری‌ست اما سیاه‌پوستان همه در ورزش مستعدند را پیش‌داورانه نمی‌دانند. مسلمان‌ها به اعتقاداتِ خویش پایبندند پیش‌داوری دانسته نمی‌شود اما مسلمان‌ها متعصب و مرتجع‌اند شکلی از پیش‌داوری خواهد بود.

    اهمیت کارِ نظریِ آلپورت تنها در پرداختن به پیش‌داوری خلاصه نمی‌شد، او دریافت که این پدیده ظرائف متعددی دارد و تلاش کرد تمام لایه‌های این رفتار را بشکافد و به جای توضیحِ آن به عنوان یک ضعف، شماتتِ آن به عنوان یک رفتار و فهرست‌کردن نصایحی پرشمار برای چیرگی بر آن و غلتیدن در شعارهایی آکادمی‌پسند که چگونه باید بر پیش‌داوری غلبه کرد، تلاش کرد نشان دهد این رفتار زائیده‌ی درونی‌ترین خصوصیات و عملکردهای ذهنِ اجتماعی‌ست. از سویی دیگر، نشان می‌داد قضاوتِ ما درباره‌ی پیش‌داوری‌ها خود متاثر از فرم‌های دیگری از همین پدیده است. یعنی ذهنِ مستعد پیش‌داوری ممکن است رفتارهای دیگران را بر اساس شواهدی اندک یا حتی بدونِ ارزیابی در زمره‌ی رفتار‌های پیش‌داورانه بگنجاند. مثال زد که چگونه پاسخِ پسرهایی نوجوان به فرم‌های نظرخواهی درباره‌ی موضوعاتی مختلف را به آدم‌هایی نشان دادند و از آن‌ها خواستند آن پاسخ‌ها را در ستون‌های مختلف طبقه‌بندی کنند که آیا آن پاسخ‌ها پیش‌داورانه است یا نه. نتیجه نشان می‌داد ادعاهای تند و منفیِ پسرها درباره‌ی معلم‌ها یا دخترها در زمره‌ی ادعاهایی پیش‌داورانه دانسته نمی‌شد اما پاسخ‌هایی از همان جنس درباره‌ی ملیت‌ها یا طبقات اجتماعیِ دیگر پیش‌داورانه قلمداد شد. به زبانی ساده، اگر پسری شانزده ساله بگوید "دخترها موجودات اعصا‌ب‌خردکنی‌اند" یا "معلم‌ها همه عوضی‌اند" آن را اقتضای سن و سال می‌دانیم اما اگر همان فرد بگوید لاتین‌تبارها همه خلاف‌کارند یا آدم‌های فقیر همه تنبل‌اند ادعایی پیش‌داورانه دانسته می‌شود.

    نویسنده نتیجه گرفت بخشی از این تفاوت نتیجه‌ی "اهمیتِ اجتماعیِ" آن رأی است. در این معنا، نظرِ نوجوان‌ها نسبت به هم یا به معلم‌هاشان اهمیت و وزنِ اجتماعیِ چندانی ندارد اما نگاه‌شان به نژاد، ملیت یا طبقه‌ی اجتماعیِ دیگران ممکن است تبعاتی جدی‌تر داشته باشد. اهمیت یافته‌هایی نظیر این، فارغ از توضیحِ چراییِ تفاوت‌ها در قضاوتِ ما، به خودِ اصل و ماهیت این تفاوت بازمی‌گردد. ما بر اساسِ برخی معیارها، یک نظرِ منفیِ بدونِ پشتوانه و مدرک را پیش‌داورانه قلمداد می‌کنیم و بر اساسِ برخی معیارهای دیگر نه. 

    آیا می‌توان ادعا کرد حساسیت ما نسبت به برخی موضوعات سبب می‌شود بر اظهارنظرِ عادیِ دیگران در آن‌باره بلادرنگ برچسب پیش‌داورانه ‌بزنیم حال آن‌که همان دیدگاه و زبان را درباره‌ی موضوعاتی دیگر با همان اندازه از سخت‌گیری قضاوت نکنیم؟ کتابِ آلپورت و نگاهِ جامع و چندوجهی‌اش به چنین بررسی‌ها و تفسیرهایی هم فرصتِ مطرح‌شدن می‌داد.

    در بخشِ مهم دیگری پرسید چه اندازه وجودِ یک دکترین یا سیستمِ فکری در تایید یا ردِ پیش‌داوری موثر است؟ در نظامِ اجتماعیِ مبتنی بر کاست‌های هندو و اعتقاد به تناسخ، زندگیِ پیشینِ فرد دلیلِ موقعیتِ اجتماعیِ امروزِ اوست. در نتیجه تمام رنجِ و محنتی که بر مردمانِ کاست‌های پایین هموار می‌شود عادلانه است و هیچ‌یک از داوری‌های اجتماعی درباره‌ی آن‌ها را کسی پیش‌داوری تلقی نخواهد کرد. 

    همین شکل از استدلال برای قرن‌ها درباره‌ی زنان هم به کار رفت و کماکان می‌رود. زن‌بودن، اگر در یک نظامِ فکری مترادف با برخورداری از برخی خصوصیات و محرومیت از برخی امتیازات باشد، می‌توان انتظار داشت توصیفِ حقوق و جایگاهِ زنان در آن جهان‌بینی طبیعی و بدیهی، و بالاتر از آن، منطقی جلوه کند و به طور خودکار پیش‌داوری نخواهد بود. در این معنا، تاکید و انگشت‌گذاشتن بر ضعفِ زنان در قضاوت یا ناتوانی‌شان در مدیریت یا مجاز نبودن‌شان در انتخابِ نوع پوشش یا مناسباتِ اجتماعی‌ِ خودشان، امری منطقی و برآمده از ذاتی تغییرناپذیر معرفی خواهد شد، نه رایی پیش‌داورانه و قضاوتی متعصبانه و تعمیمی نادرست.

     

    *    *    *

     

    کتابِ آلپورت در هشت بخش و متشکل از سی‌ویک فصل بود که هرکدام عنوانی فنی و دقیق داشت؛ از ساختار اجتماعی و الگوی فرهنگی گرفته تا تضاد درونی و یا اضطراب، سکس و گناه و نظایرِ آن. هر فصل جنبه‌ای از بحثی جامع و فراگیر بود. سال‌ها بعد، خودِ نویسنده فروتنی را عجالتا کنار گذاشت و گوشه‌ای از رمزِ موفقیت و ماندگاریِ کتاب را مرهونِ همین تقسیم‌بندیِ دقیق‌اش در بحث دانست.

    پنجاه‌سال پس از انتشارِ آن کتاب، به کوشش و تصحیحِ سه دانشمندِ برجسته‌ی روان‌شناسیِ اجتماعی، کتابِ دیگری در هشت بخش با اسامیِ مشابه و متشکل از ۲۶ فصل منتشر شد که هرکدام از آن بخش‌ها و فصول به نوعی مرور و بازگشت به فصلی مشابه در کتابِ حالا "کلاسیک‌شده‌ی" آلپورت بود. هر کدام از فصول، در واقع، مقاله‌ای پژوهشی بود از محقق یا محققانی که درباره‌ی آن تکه از نظریه‌ی آلپورت بحث کرده‌بودند. عنوانِ کتاب به تنهایی، نیم‌قرن پس از انتشارِ متنِ اصلی، نشان از اهمیتِ و ماندگاریِ کارِ او داشت؛ "درباره‌ی ماهیتِ پیش‌داوری – پنجاه‌سال پس از آلپورت".  اگرچه در طولِ آن پنجاه‌سال پیشرفت‌ها و تغییراتِ گاه بنیادینی در برخی نظریات و یافته‌ها رخ داده بود و بسیاری مطالعات در همان کتاب هم به کاستی‌ها یا خطاهایی در نگاهِ نظریه‌پردازِ فقید پرداختند، اما باید توجه داشت که نظریه‌های معدودی در طولِ تاریخ توانسته‌اند از چرخش‌های قرنِ بیستم به حدی جانِ سالم به در ببرند که کماکان، نه‌تنها موضعیت داشته و به بحث گذاشته‌شوند، بل تقسیم‌بندی‌شان در بحث در میان متخصصانِ همان قلمرو، محترم دانسته شود.

    کتابِ گوردون آلپورت، پاسخِ پنجاه‌سال بعدِ تعدادی محقق و کتابِ راهنمای آکادمیکِ دیگری را که می‌توانند برای خواننده‌ی کنجکاو و علاقه‌مند به بحث مفید باشند در انتهای این جستار فهرست کرده‌ام. اینجا و در ادامه فقط مرورِ مختصری خواهیم کرد بر چند نکته‌ی کوتاه و اهمیتِ تاثیر پیش‌داوری در تنش‌های زمانه‌ی ما.

    یک محورِ کلیدیِ نظریه‌ی آلپورت بر دو مفهوم درون‌گروه[۴] و برون‌گروه[۵] بود که در مبحثِ پیش‌داوری تا به امروز ماندگار شد. هر آدمی خود را عضوِ گروهی می‌بیند و اعضاءِ دیگر همان گروه برای او درون‌گروهی خواهند بود و هرکس که عضو آن مجموعه نیست، برون‌گروه و یا دیگری در نظر گرفته می‌شود. پیامدِ این تقسیم‌بندی اما بنیادین است: احساسات و افکارِ ما در خصوصِ این دو دسته از لحظه‌ی تقسیم‌بندی هرگز یکسان نیست. اعجازِ تاثیرِ درون‌گروهی و برون‌گروهی زمانی برای پژوهش‌گران آشکارتر شد که در تحقیقات، گروه‌بندی‌ها بر اساس اتفاق یا تصادف انجام شد. در واقع، کافی‌ست آدم‌های داخل یک اتاق را به شکل تصادفی به دو گروه تقسیم کنیم، اعضاءِ هر‌گروه -اگرچه متوجهند تا چه‌اندازه اتفاقی و بی‌دلیل در این گروه‌اند و نه آن دیگری- بلافاصله نسبت به گروهِ خویش احساس تعلق کرده و نسبت به گروهِ دیگر نوعی حالتِ رقابت می‌یابند که به سرعت می‌تواند به حسی از پرخاش‌گری و نفرت بدل شود. 

    این تقسیم‌بندیِ ساده به برانگیخته‌شدن مکانیزم‌های -درظاهر- ناخودآگاهی می‌انجامد که به طور خودکار واردِ عمل می‌شوند و بر قضاوت‌های ما تاثیرِ ژرف و مستقیمی دارند. یک ترمِ شناخته‌شده و جاافتاده در این زمینه همگنی یا هم‌جنسیِ برون‌گروهی‌ست[۶]. به زبانِ ساده یعنی آدم‌های گروه دیگر یا دیگران را یک‌دست و یک‌جنس دیدن: چینی‌ها منفعت‌طلب یا اروپایی‌ها نژادپرستند، جمهوری‌خواه‌ها همه‌شان متعصب یا نسلِ زد همگی عصبی‌اند. این شکل از دسته‌بندی[۷] کمک می‌کند داوری‌های بعدی به‌سرعت و آسانی و به پشتوانه‌ی همین دسته‌بندیِ ساده‌شده شکل گیرد. از آن مهم‌تر و موثرتر، برانگیختنِ عواطف است که داوری را راحت‌تر می‌کند. برای اینکه بشود نسبت به گروهی از آدم‌ها یک احساسِ مشخص داشت، لازم است شبیه به هم تلقی شوند. همه باید مثل هم باشند تا بتوان از همه‌شان یک‌جا و به یک دلیل متنفر بود، رای به محکومیت‌شان داد یا به عکس از آن‌ها ستایش کرد. آن عشق و نفرتِ برانگیخته‌شده، به خودیِ خود، کار را سهل‌تر می‌کند. کافی‌ست از جماعتی بدمان بیابد، بسیار بعید است خصوصیت نیکِ برخی‌شان را تایید کنیم یا در میان جماعتی مطلوب و محبوب، اشکالاتی را به رسمیت بشناسیم.

    در زمانه‌ی آلپورت مطالعاتِ روان‌شناسیِ اجتماعی -دست‌کم در این شکلی که امروز می‌شناسیم- نوپا به حساب می‌آمد و هنوز دچار کلیشه‌های آکادمیک و ملاحظاتِ سخت‌گیرانه‌ی فرهنگی و نزاکتِ سیاسی نشده‌بود. خودش هم البته آدمی بود با بینشی عمیق و ذهنی روشن. متوجه بود و به درستی در بحث‌اش شرح داد که اصلِ دسته‌بندی، طبیعی و نتیجه‌ی تطبیق است و از مهم‌ترین شیوه‌های درکِ جهان و آدم‌های دیگر. وانگهی، توجه‌داد طبیعی‌بودن‌اش بدین‌معنا نیست که همیشه به کار گرفته شود. کسانی هستند که در بسیاری اوقات در کشیدنِ ترمزِ این رفتارِ طبیعی و پیش‌داوریِ مبتنی بر آن موفق می‌شوند. روش‌های جایگزین وجود دارند، اگرچه نه آسان‌اند و نه در تمام موقعیت‌ها ممکن و در دسترس.

    راه‌کارهایش به اندازه‌ی طرح مسائل‌اش موفق نبود. مثلا معتقد بود ریشه‌ی برخی نگرش‌های منفی به دیگری و دیگران یا همان افرادِ برون‌گروه‌، در عدمِ تماس با آن‌هاست. نام‌اش را "وحشت از بیگانه" گذاشت و مدعی شد اصلِ "در تماس و در مواجهه‌بودن" و خواندن و شنیدن از آن‌ها می‌تواند به این کاستی کمک کند. هم به این ریشه‌یابی‌اش وزنی قابلِ توجه داد و هم به راه‌کارش امیدِ بسیار داشت. تحقیقاتِ متعددِ سال‌های بعد کمابیش هیچ‌کدام را تایید نکرد؛ به خصوص نتیجه‌بخشیِ راهکارِ مواجهه‌شدنِ مکرر را. با این‌حال اصلِ حرفِ او کماکان معتبر دانسته می‌شود. امروز، کم‌تر مشاهده‌گری ممکن است نتیجه بگیرد تنش‌های موجود و چه‌بسا فزاینده در اغلبِ جوامعِ چندفرهنگی -که قاعدتا بستری دائمی برای مواجهه با "دیگری" را ممکن کرده- ناشی از عدمِ تماسِ طرفین است و با فراهم‌آوردنِ مواجهه و تعاملِ بیش‌تر می‌شود از این تضاد‌ها کاست و اوضاع را آرام کرد. برخی به این نتیجه رسیده‌اند بخشی از گرفتاریِ موجود چه‌بسا ناشی از تماسِ بیش‌ازحد است.

    وجهی دیگر از بحثِ آلپورت به تاکیدش بر قالب‌گونه‌سازی[۸] (یا همان قالب‌سازی‌) برمی‌گشت. این باور یا ادعا که گروهی از آدم‌ها در یک خصلت یا رفتار مشترک‌اند. این نوع از دسته‌بندیِ آدم‌ها و رفتارها به داوریِ ما سرعت و سهولت می‌دهد اما به همان مقدار پرخطا و بی‌دقت تلقی می‌شود. مسئله این‌جاست که اغلبِ آدم‌ها در یک گفتگوی صادقانه و بدونِ حواشی خواهند پذیرفت که قالب‌گونه‌ها فاقد دقت و انصاف‌اند و هر موقعیت یا فرد شایسته‌ی تامل و بررسیِ جداگانه است بی‌آن‌که قربانیِ قضاوت‌های پیشینی شود که در آن‌ها نقشی نداشته. با این‌حال، همان فرد در نخستین موقعیتِ شخصی ممکن است تحلیل بر اساسِ داده‌ها و اطلاعات را رها کرده و به‌سرعت بر مبنای کلیشه‌های ذهنی رای دهد. این گرایش و تمایلِ ما به نادیده‌گرفتنِ مسیرِ تحلیل بر اساسِ اطلاعات و تکیه بر قالب‌ها و کلیشه‌ها ناشی از چیست؟

    گیلِن بودن‌هاوزن[۹] – محققِ و دانشمندِ برجسته روان‌شناسی اجتماعی – در بحثی مفصل دو دلیل نسبتا ملموس برای توضیح این رفتار و محدودیتِ داوری بر اساسِ داده‌ها پیشنهاد داد: نخست آن‌که این شیوه نیازمندِ کوشش و زحمتی‌ست که اغلب تمایلی به تقبل‌اش نداریم. آدمیزاد بیشتر به دنبال رضایت از نتیجه‌ی رفتارش است و نه بهینه‌سازیِ آن. البته، اگر زمینه و شرایط مهیا باشد، از تکیه‌اش بر کلیشه‌ها کاسته و به دنبالِ داوری بر اساسِ داده‌ها خواهد رفت "اما این گرایش به هیچ‌وجه، شیوه‌ی غالب نیست". دومین دلیل که -دست‌کم از نظرِ فنی- مهم‌تر است به محدودیتِ حافظه‌ی کاری[۱۰]بازمی‌گردد. همان‌طور که می‌دانیم این حافظه ظرفیتِ مشخص و محدودی دارد که مطابق با برخی تحقیقات در حدود هفت واحدِ اطلاعاتی‌ست. مطابق با نظرِ بودن‌هاوزن، سروکله‌زدن با چنین محدودیتی و غلبه بر آن در هر موقعیتی مطلوب و ممکن نیست و ما بلافاصله به سمتِ استراتژیِ ساده‌ترِ شهودیِ خویش بازمی‌گریم. بسیاری از تحقیقات نشان دادند زمانی که فرد در موقعیت‌های پرتنش، پیچیده یا چندکاره و مستعدِ حواس‌پرتی قرار گرفت، این محدودیت نقشی تعیین‌کننده می‌یابد. مرورِ تجربیاتِ شخصی هم چنین نظری را تایید می‌کند. در وضعیتِ آسودگیِ خاطر و فراغ بال، به ذهن و افکارِ خویش فرصت می‌دهیم با تامل و خونسردی جوانبِ امور را بسنجد، و به عکس، در وضعیت هیجان‌آلود و پرتنش، نظرِ نهایی به آنی صادر می‌شود.

    بودن‌هاوزن پیش‌تر رفت و حتی اضافه کرد، هر داوری، حرفِ آخر نیست و گاه فرد پیش و پس از رأیِ خویش بر اساسِ فکری تازه یا اطلاعاتی دیگر دست به تغییر در نگرش و قضاوتِ خویش می‌زند، خود این فرآیند هم نیازمندِ منابعِ کافیِ ذهنی‌ست. نتیجه گرفت محدودیت در ظرفیت و کاربردِ ظرفیت‌های ذهنی نه‌تنها به آرائی شهودی و پیش‌داورانه می‌انجامد، بل هر نوع انگیزه در تغییر و اصلاح‌شان را هم تضعیف می‌کند. به این مکانیزم اضافه کنیم که فرد با آگاهی از آن‌که رأیش پیش‌داورانه است، تلاش خواهد کرد اثری از چنین ردی باقی نماند. نه فقط با کتمانِ پیش‌داوری نسبت به این و آن، بل با فهرست‌کردنِ دلایلی و شواهدی که به زعمِ خودش نشان از منطق و استدلالاتی‌ست که داوری‌اش به پشتوانه‌ی آن‌ها شکل گرفته‌اند.

    از طرفی، عواطفِ برانگیخته به سادگی فرد را به سمت کلیشه‌ها می‌کشاند و نیازی نیست آن عواطف (مثل اضطراب یا ترس) به اصل یا موضوعِ داوریِ او مربوط باشند. به‌طور مثال تحقیقی بر روی افراد نشسته در اتاق انتظار دندان‌پزشکی نشان می‌داد در قضاوت به طورِ قابل‌توجهی به سوی کلیشه‌ها گرایش داشتند. به یک معنا، کمی تجربه‌ی اضطراب -حتی در زمینه‌ای نامربوط- بر داوریِ ما تاثیری مستقیم دارد و ما را به سمتِ کلیشه‌های ذهنی‌مان می‌کشاند. در نتیجه، دور از انتظار نبود که رابطه‌ی عواطف و قوه‌ی شناخت و نقش‌شان در پیش‌داوری به موضوع تحقیق برای درکِ بهترِ پدیده‌ی پیش‌داوری بدل شود. 

    پیش‌زمینه‌ای مختصر: یک فرض، که البته ریشه در سنت‌های هزاران‌ساله‌ی فلسفی دارد و به همان اندازه که دیرین است دقیق نیست، می‌پندارد این دو از هم جدایند و آن‌چه مبنایش بر عواطف است سست، نامطمئن و پرخطاست در همان‌حال که هر آن‌چه به قوه‌ی شناخت تکیه دارد، دقیق، مستحکم و کم‌اشتباه. بر مبنای آن فرض، کسانی نتیجه گرفتند عواطفِ ما (هم‌چون خشم و نفرت) ممکن است بسیار بیش از قوه‌ی شناختِ ما (استدلال و عقلانیت) به پیش‌داوری بیانجامند. در شکلی ساده، خشم و نفرت از یک گروهِ انسانی سبب می‌شود هرآن‌چه منفی‌ست را به آن‌ها نسبت دهیم و هیچ خصلتِ مثبتی در آن‌ها نبینیم. پس، اگر بتوان بر آن عواطف غلبه کرد و به عقلانیت فرصت داد، می‌توان بر نیروی مخربِ پیش‌داوری هم چیره شد.

    اگرچه کسانی پیش‌تر به این تمایز بدبین بودند و در کلامِ برخی فلاسفه (مثل هیوم) می‌شد ردی از طرزفکری متفاوت یافت، در سال‌های انتهایی قرنِ بیستم و دهه‌ی ابتداییِ قرنِ حاضر بود که مطالعاتِ دقیق‌تر مغزی نشان می‌داد این تمایز -دست‌کم تا جایی‌که دانشِ امروز اجازه می‌دهد- ریشه در واقعیت ندارد. تمایزِ میانِ عواطفِ و شناخت (یا در بیانِ رایج همان عقل و احساس) آن اندازه که امیدواریم آشکار نیست و این دو چنان در هم‌تنیده‌اند که فرضِ یکی بدونِ دیگری به‌نظر ناممکن است. هر نوع فرآیندِ شناختی به درجاتی متاثر از عواطف است و صدمه‌دیدنِ پردازش‌های عاطفی در مغز عملا فرد را در گرفتنِ ساده‌ترین تصمیماتِ عقلانی فلج می‌کند.

    در این معنا، عواطفِ ما در فرآیندهای شناختی موثرند و از آن مهم‌تر، افکار به شکل‌گیری و تقویتِ عواطفِ ما می‌انجامند. در بازگشت به مفهوم پیش‌داوری، می‌شود پرسید اگر عواطفِ منفیِ ما درباره‌ی یک نژاد، یک جنسیت یا طرفدارانِ یک مرامِ سیاسی به شکل‌گیریِ استدلالاتی کمک کنند تا برای آن عواطف دلایلی عقلانی بتراشند، و از طرفی دیگر، آن دلایل برای گروهِ دیگری مسببِ برانگیخته‌شدنِ عواطفِ منفیِ تازه‌ای شود، آنگاه اصلِ تمایز میانِ عواطفِ و قوه‌ی شناخت چه اندازه موضوعیت خواهد داشت؟ به زبانی ساده‌تر، اگر عواطفِ برانگیخته، ما را به صرافتِ یافتن (بخوانیم تراشیدنِ) دلیل می‌اندازد، و دلایل، به برانگیخته‌شدنِ عواطف می‌انجامند، آن‌گاه تمایز میانِ این دو و تحقیرِ یکی به بهانه‌ی تقدیرِ دیگری، سرگرمیِ فکریِ بی‌معنا و بی‌فایده‌ای نیست؟

    کتابِ آلپورت -از نقطه‌نظرِ آکادمیک- به تمام معنا مصداقِ صفتِ "تاثیرگذار[۱۱]" بود. با این‌وجود، هفتادسال بعد و پس از هزارها پژوهش و رساله و کتاب که از آن نظریه ریشه گرفتند، پیش‌داوری کماکان از بارزترین مشخصه‌های رفتارِ اجتماعیِ در زمانه‌ی ماست. کم‌تر بحثِ آکادمیک و غیرآکادمیک را در این زمینه می‌توان یافت که با نکوهشِ پیش‌داوری آغاز نشده و پایان نیابد، با این‌حال، این رفتار بخشی از ساختارِ ذهن و روانِ ماست و بعید است از اساس زدودنی باشد. آن‌چه می‌توان امید داشت، پذیرفتنِ ضعف‌های این مکانیزم و البته مهارِ آن تا جایی‌ست که ممکن باشد. 

    نیرو و منابعِ ذهنیِ ما محدودند و دسته‌بندی‌کردن -با تمامِ کاستی‌هایش- از موثرترین ابزارهایی‌ست که تکاملِ تدریجیِ دستگاهِ عصبی توانسته در اختیارِ ذهن قرار دهد. آدمیزاد بدونِ آن، مطلقا نمی توانست از پسِ پیچیدگیِ روابطِ اجتماعی‌اش برآید. با این‌حال، با گسترده‌تر شدنِ نجومیِ ارتباطاتِ اجتماعی، این ابزار به پدیده‌ای ناکارآمد، پرخطا و عمیقا تنش‌زا مبدل شده‌ است. در واقع، چنین ابزاری اگرچه برای قرن‌ها و هزارها سال در جوامع انسانیِ کوچک‌تر به سهولتِ تصمیم‌گیری با درصدِ خطایی قابلِ چشم‌پوشی انجامیده‌بود، در جوامع با مقیاسِ بزرگ‌تر که متشکل از گروه‌های اجتماعیِ متنوع و پرشمار است، خود به مشکلی بزرگ‌تر تبدیل شده. هر آدمی با هر خصوصیت و جایگاهی، در شمارِ گروه‌های متعددی جای می‌گیرد که او را بالقوه به سوژه‌ای برای پیش‌داوری مبدل خواهد کرد. 

     

    به نظر می‌آید، با تقسیم‌بندی‌های دائمی و تعمیم‌های کلی، سرانجامِ محتوم تمامِ داوری‌ها، پیش‌داوری خواهد بود. در چنین دنیایی، نامِ ما هرچه باشد، باید انتظار داشت درخواستِ رزروِ اتاق برای اقامت‌مان -به‌بهانه‌هایی که گاه نخواهیم دانست- رد شود.

     

    علی صدر  

    دی‌ماه ۱۴۰۳

     

     


    [۱] S. L. Wax

    [۲] Gordon W. Allport

    [۳] The Nature of Prejudice

    [۴] In-group

    [۵] Out-group

    [۶] outgroup homogeneity

    [۷] Categorisation 

    [۸] stereotyping

    [۹] Galen V. Bodenhausen

    [۱۰] working memory

    [۱۱] influential

  • مروری بر ناسازگاریِ شناختی

    مروری بر ناسازگاریِ شناختی

    آرامشی که با گفتگو از میان می‌رود

    منتشر شده در شماره‌ی چهاردهم مجله‌ی بارو


    اواخر پاییز ۱۹۵۱، ریاستِ دپارتمان علوم رفتاریِ بنیاد فورد به روان‌شناسی کارآزموده گفت انبوهی از تحقیقاتِ متنوع روی هم انباشته شده بدونِ آن‌که کسی آن‌ها را در سطحی تئوریک در هم ادغام یا به هم مربوط کند و پرسید آیا او علاقه‌مند است با کار بر روی آن‌ها به فراهم آوردنِ نوعی کتاب‌شناسی یا فهرستِ جامعِ گزاره‌های موجود دست بزند؟ مجموعه تحقیقاتِ مورد بحث، شاملِ موضوعاتِ متنوعی بود، از تاثیراتِ رسانه‌های جمعی گرفته تا مشکلات ارتباطی میانِ افراد؛ عموما در حوزه‌ی "ارتباطات و تاثیراتِ اجتماعی". آن روان‌شناس لیون فستینگر[۱] بود و پاسخِ مثبت‌اش، سرآغازِ شکل‌گیریِ یک نقطه‌ی عطفِ دیگر در شناختِ رفتارِ انسان‌ها.

    فستینگر اعتراف می‌کند اگرچه رسیدن به نوعی ادغامِ تئوریک ایده‌ی جذابی‌ست اما احتمال اندکی وجود دارد که بتوان به نظریه‌ای چنان جامع دست‌ یافت که بسیاری چیزها را توضیح دهد. در نتیجه، در این فکر بود که حتی اگر بشود گوشه‌ای از آن مشاهدات و یافته‌ها را با فرضیات و گزاره‌هایی فرمول‌بندی کرد، آغازِ دل‌گرم کننده‌ای خواهد بود. کسانی بر اساسِ آن خواهند توانست فرضیاتِ تازه‌ای طرح کنند و بر پایه‌ی آن‌ها تحقیقاتِ دیگری انجام شود، نظریه‌ی اولیه ترمیم شده و کار ادامه یابد؛ همان رویه‌ای که علم مدرن بر اساس آن کار می‌کند.

    حاصلِ آن پیشنهادِ وسوسه‌انگیز و فراهم‌آوردنِ سرمایه‌ی لازم برای تحقیقات و مطالعات، و البته چند سال کارِ فستینگر، بسیار فراتر از یک فهرست جامع شد و به یکی از مشهورترین تئوری‌های روان‌شناسیِ فردی و اجتماعی در قرن بیستم انجامید: ناسازگاری (یا ناهنجاری) شناختی[۲]. و البته انتشار کتابی که به یکی از تاثیرگذارترین متونِ روان‌شناسیِ اجتماعی در قرن بیستم تبدیل شد[۳]

    مفهومِ پیشنهادیِ فستینگر به زبان ساده به ناسازگاری میان دو یا چند اِلِمانِ ذهنی که انتظار می‌رود باهم هماهنگ باشند اشاره دارد. با کمی توضیح، روشن خواهد شد که ترکیبِ دوکلمه‌ایِ کمی نامتعارف و در زمانه‌ی خود لفاظانه، پدیده‌ای عمیقا آشناست و دانستنِ چگونگیِ ابداع‌اش تاحدودی انتخابِ آن ترکیب را موجه جلوه خواهد داد.

    فستینگر بعدتر شرح داد که انگیزه‌ی نخست برای یافتنِ تئوریِ تازه، مواجهه با داده‌هایی بود مبتنی بر شایعاتی گسترده پس از زلزله‌ی سال ۱۹۳۴ در هند. آن شایعات به تمامی پیش‌بینی می‌کردند به زودی زلزله‌ی بزرگ‌تر و فاجعه‌بارتری رخ خواهد داد و عده‌ی بسیاری نه تنها به آن دامن زدند‌ بل آن را پذیرفته بودند؛ بدونِ هیچ مدرک و دلیلِ قانع‌کننده‌ای. بزرگ‌ترین علامت سوال برای فستینگر و همکاران این بود که چرا شایعه‌ای تا این اندازه اضطراب‌زا[۴] از اساس باید طرفدار بیابد و پذیرفته شود؛ به خصوص در چنان زمانی. یکی از پاسخ‌‌ها که ساده هم می‌نمود جرقه‌ی نخستِ ایده‌ای فراگیر بود: شاید این شایعه به‌جای اضطراب‌زایی در واقع کارکردِ توجیه‌گریِ اضطراب[۵] داشته و حتی اضطراب‌زدا بوده است؟ 

    درواقع، فرض بر این بود که در نتیجه‌ی رخدادِ اخیر، نوعی تشویش و وحشت در ذهن و روانِ جمعی شکل گرفته و شایعه‌ی مصیبتی قریب الوقوع می‌توانسته بهانه‌ای به دست مردم دهد تا درباره‌اش وحشت‌زده باشند و وجودِ اضطرابِ جمعی را به آن نسبت داده یا برای خود موجه جلوه دهند. بدین‌ترتیب فستینگر و همکاران‌اش به یک فرضیه‌ی قابلِ توجه -و البته قابلِ مطالعه- رسیدند: ناهماهنگی و ناسازگاریِ مشاهدات یا تجربیاتِ ما با آن‌چه فکر یا احساس می‌کنیم وضعیتِ ناخوشایند و نامطلوبِ ذهنی پدید می‌آورد که در نتیجه‌اش باید چاره‌ای یافت: یا باید فکر و احساسِ فعلی را با فکرِ دیگری جایگزین کرد تا مشاهدات را تایید کند، یا به جستجوی مشاهده و تجربه‌ای بود که با آن فکر و احساس هماهنگ باشد

    صدها نمونه‌ی مشابه را می‌شد با این فرضیه توضیح داد. آدمِ معتاد به قمار که از ضررهای آن آگاه است، یا باید از قمار دست بکشد یا توجیهاتی برای بردِ احتمالیِ بعدی و جبرانِ ضررها بتراشد. فردِ سیگاریِ مطلع از مخاطراتی که سلامتی‌اش را تهدید می‌کند یا ناچار به ترک سیگار است یا پذیرفتنِ این ایده که برای کنترل استرس‌هایش سیگارکشیدن لازم است و کسانی بوده‌اند که پس از دهه‌ها اعتیاد به سیگار در نهایت در تصادف رانندگی مرده‌اند. 

    در نمونه‌ای واقعی و به مراتب جالب‌تر، مبتکرِ یکی از مسلک‌ها در آمریکا توانسته بود عده‌ای را به آیین خود معتقد کند که در آن یقین داشتند چیزی از عمر جهان نمانده و درست پیش از نابودیِ کاملِ زمین و انسان‌ها، سفینه‌ای فضایی خواهد آمد و تنها پیروانِ آن آیین را با خود خواهد برد. حوالیِ روز موعود، گروهی از پیروان، تلسکوپِ نسبتا پرهزینه‌ای خریدند تا نزدیک‌شدنِ سفینه‌ی فضایی را شخصا رصد کنند. در میانِ حیرتِ فروشنده کمی بعد بازگشتند تا جنس را مرجوع و پول را پس بگیرند با این استدلال که دستگاه خراب است یا ایرادی دارد چون سفینه قابل مشاهده نیست. به بیان دیگر، با دیدنِ اجرامِ آسمانیِ مختلف و ندیدنِ سفینه‌ی موردِ نظرشان، دو راه داشتند: یا رهاکردنِ آئین و عقایدی که مدت‌ها به آن باور داشتند یا پذیرفتنِ این فرض که تلسکوپ ایراد دارد؛ دومی به مراتب ساده‌تر بود.

     به هر حال، یک مسئله واضح است: نمی‌شود ناسازگاریِ پدید‌آمده میانِ عناصر ذهن را برای مدتی طولانی حفظ کرد. یافتنِ چاره‌ای که آن ناسازگاری را برطرف کند مبدل به اصلی‌ترین مشغله‌ی ذهن می‌شود و هر چیزِ خلافِ واقعیت و منطقی ممکن است عجالتا قانع‌کننده به نظر آید به شرطی که بتواند روایتی یکدست را جایگزینِ احساسِ ناخوشایندِ ناسازگاری کند.

    فستینگر برای پرهیز از افتادن در دامِ مفاهیمی که ممکن است معانیِ جنبیِ دیگر داشته باشند یا به سببِ پیشینه‌ی تاریخی بارِ معناییِ نالازمی با خود بیاورند از به کاربردنِ مفهومِ ناهماهنگی یا تناقض (inconsistency) -که به زعمِ او متضمنِ دلالت‌هایی در منطق بود- خودداری و آن را با ترمِ dissonance جایگزین کرد که به نسبت مفهومی نو بود. به همین طریق به جای consistency هم از consonance  استفاده کرد. از طرفی، cognition -که در آن دوره تِرمی تازه و به نوعی میانِ محققانِ علومِ نوپای شناختی مبدل به مُدِ زمانه شده بود- به جای دانش، عقیده یا باوری که فرد درباره‌ی محیط، خویشتن یا رفتارِ خود دارد به کار برده شد. و بدین‌ترتیب ترکیبی دو کلمه‌ای را که نشان‌دهنده نوعی ناهماهنگی در فکر یا باورها بود پیشنهاد کرد که بلادرنگ جاافتاد.

    این مفهوم از آن زمان به یکی از پرمطالعه‌شده‌ترین موضوعات در روان‌شناسی بدل شده است. شمارِ تحقیقاتی که با هدفِ درکِ کارکردِ ذهن در زمانِ ناسازگاریِ شناختی و نقشِ این پدیده در اَشکالِ مختلفِ تعاملاتِ اجتماعی انجام گرفت حیرت‌انگیز است. از مطالعه‌ای که تلاش می‌کند نشان دهد چگونه ناسازگاریِ شناختی سبب می‌شود پس از رای‌دادن به یکی از نامزدها در انتخابات، به او نظر مثبت‌تری داشته[۶] یا به زبانِ ساده به انتخابِ پیشینِ خود بچسبیم گرفته، تا توضیحِ این‌که چگونه پیامدهای این پدیده در پزشکان می‌تواند زمینه‌سازِ تشخیصِ نادرست بیماری یا عدمِ یادگیری از تشخیص‌های نادرست پیشین شود[۷]. حتی تلاش برای توضیحِِ برخی رفتارها که به شکست‌‌های متداول در سرمایه‌گذاری می‌انجامد[۸] یا رفتار تروریست‌هایی که جذِب گروه‌های جهادی و افراطی می‌شوند[۹] همه به کمکِ این نظریه ممکن می‌شد.

    این‌که چه چیز در ساختارِ مغز/ذهن به پدید‌آمدنِ پیامدهای عاطفی-احساسیِ ناسازگاریِ شناختی می‌انجامد و نوروفیزیولوژیِ آن تا چه حد قابلِ تشخیص و تمایز است اگرچه از جنبه‌هایی هیجان‌انگیز بحث به حساب می‌آیند اما بیرون از موضوع این مقاله‌اند. تا همین اندازه بگوییم که هنوز در ابتدای راهیم و هزارها تحقیق هنوز در حالِ یافتنِ سرنخ‌هایی برای مطالعاتِ بیشترند. 

    و نیز، آن قطعیتِ ابتدایی که می‌پنداشت ناسازگاریِ شناختی ممکن است ناشی از پیچیدگیِ ذهنِ انسان و از فرآورده‌های جنبیِ هوشِ سرشار و افکارِ چندلایه‌ی انسانِ هوموساپینس باشد جایش را به تردید‌هایی جدی داد که چه‌بسا این پدیده برآمده از مکانیزم‌هایی کهن‌تر در مغز است و بیش از آن‌که ناشی از افکارِ انتزاعی باشد، متاثر از انگیزه‌های شناختی-عاطفی‌ست. مثلا، مطالعاتی در میمون‌ها و بچه‌های خردسال[۱۰] نشانه‌هایی از وجود ناسازگاریِ شناختی را تایید کرد که تلویحا حاکی از عدمِ نیاز به زبان، آموزش و مهارت‌های اجتماعی‌ست. در نتیجه می‌توان فرض کرد که آن احساسِ ناامنی، ناآرامی و کلافگیِ ناشی از وجود ناسازگاری که فرد را وادار می‌کند برای برطرف‌کردن‌اش چاره‌ای بیابد، می‌تواند ریشه در عواطفِ پایه‌ای‌ترِ دستگاهِ عصبی داشته باشد تا ایده‌ها و ارزش‌هایی انتزاعی ناشی از افکارِ پیچیده. 

    در هر حال، تمرکزِ این مقاله در بُعدِ روان‌شناختیِ این پدیده و پرداختن به این پرسشِ کلیدی‌ست که مواجهه با رفتار، گفتار یا ایده‌ای مغایر با باورهای پیشین که به ناسازگاریِ شناختی می انجامد چه نقشی در ذهن و روانِ ما و شکلِ تعاملاتِ اجتماعیِ ما با یکدیگر دارد؟

    روانِ انسان در حالتِ طبیعی به دنبالِ ثبات و سازگاری (consistency) است که متعاقبا به او احساسِ رضایت و آرامش می‌دهد. پیامدِ برهم‌خوردنِ این یکدستی در افکار و عواطف، بلادرنگ به تجربه‌ی ناآرامی و اضطراب می‌انجامد که فرد را وامی‌دارد برای بازگشت به وضعیتِ آرامِ پیشین در جستجوی چاره باشد. آن راهِ چاره هم قاعدتا لازم است، از نظرِ ذهنی و روانی، سریع و کم‌هزینه باشد. (نه تنها مطابق با نظریاتی هم‌چون بهره‌وریِ شناختی[۱۱] یا صرفه‌جوییِ شناختی[۱۲] که در نظریه‌ی علمی راهِ‌حل ساده و بهینه را محتمل‌ترین می‌دانند، بل به این دلیل که از نظر عاطفی هم مطلوب‌تر و رضایت‌بخش‌تر است)

    بر این اساس، مواجهه با ایده‌ای که منطق یا درستیِ افکار، اعمال و باورهای پیشینِ ما را از اعتبار بیاندازد به طور طبیعی به سربرآوردنِ احساسِ ناخوشایندِ اضطراب و ناآرامیِ ذهنی می‌انجامد. شدتِ آن احساسِ اضطراب و ناآرامی تابعِ اهمیتِ فکر، ایده یا ارزشی‌ست که در مواجهه با گفتار یا فکتی تازه موردِ تردید قرار گرفته. در نتیجه، ناسازگاریِ شناختی نه در همه‌ی آدم‌ها یکسان است و نه حتی برای یک فرد در تمامِ موارد با کیفیتی مشابه تجربه می‌شود. طیفِ گسترده‌ای از احساساتی هم‌چون اضطراب، کلافگی، پشیمانی، شرمندگی، ناراحتی و نظایر آن از پیامد‌های پدیدآمدنِ این ناسازگاری است.

    واکنشِ عاطفیِ شدید -و در عمومِ مواقع نامتناسب- به مشاهدات یا گفته‌هایی ناسازگار با باورهای ما، ناشی از احساسِ اضطرابی‌ست که در ما به‌وجود می‌آورند. از پیامدهای رایجِ این پدیده، یکی هم خودداری از قرارگرفتن در موقعیتی‌ست که انتظار می‌رود به ناسازگاریِ شناختی بیانجامد. به زبانِ دیگر، اگر بدانیم که حضور در یک محل یا شنیدن یک گفتار به معنای قرار‌گرفتن در معرضِ مواجهه با چیزهایی‌ست ناسازگار با باورها یا کنش‌های پیشینِ ما، تلاش می‌کنیم از آن‌جا فاصله گرفته یا آن حرف‌ها را نشنویم و گاه فراتر رفته و وجودشان را انکار کنیم.

    آسان‌ترین راهِ چیرگی بر آن اضطراب، بازگشت به همان یکدستی و سازگاریِ شناختی‌ست که پیشتر از‌ آن برخوردار بوده‌ایم. در مواجهه با شواهدی تازه درمی‌یابیم انتخاب‌های سیاسیِ ما، روش‌های تربیتی‌مان یا ارزش‌هایی که مروج‌شان بوده‌ایم، پیامد‌هایی خلافِ انتظار یا نامطلوب داشته‌اند. در این‌صورت یا باید به اشتباهاتی بنیادین در قضاوت‌ها و طرزفکرهای خویش اذعان کرد که تلویحا به معنای شکستی فردی و اجتماعی خواهد بود، یا در صحتِ آن شواهد یا تناقض‌ها تردید کرد و اهمیت‌شان را زیر سوال برد و باوری تازه دست‌وپا کرد که آن تناقض را توضیح دهد. 

    شیوه‌ی دوم، ساده‌ترین و کم‌هزینه‌ترین روشِ مقابله با اضطرابِ ناشی از ناسازگاریِ شناختی‌ست. انکار شواهدِ تازه یا اظهار تردید در سلامت یا صحتِ فکت‌ها یا دستِ کم گرفتنِ تناقض‌ها به طور خودکار به معنای ادامه‌ی اعتبارِ باورهای پیشین است. این همان راهی‌ست که اکثرِ آدم‌ها در اغلب موارد در پیش می‌گیرند. مواردِ روزمره بی‌شمارند: کسانی دائما رانندگیِ هولناکِ و دیوانه‌وارِ دیگران را محکوم می‌کنند و ویراژدادن و چراغ‌قرمز رد‌کردنِ خویش را به بهانه‌ی عجله‌داشتنِ استثنائا موجه می دانند. آدم‌هایی پیش از مهاجرت، گرفتنِ ویزا را بدیهی و حقی مسلمِ برای همه از جمله خودشان می‌دانند اما به محض ورود به کشور مقصد، بلادرنگ با توسل به دلایلی دیگر، به گروه‌هایی می‌پیوندند که معتقدند ورود مهاجران باید محدود یا ممنوع شود. کسانی عمیقا نگرانِ ظلم و دست‌مزدِ ناچیز به کارگران در کشورهای فقیرند در همان حال که استفاده از محصولاتِ تولیدِ همان کارخانه‌ها را به این بهانه که برای کارهای روزمره یا حرفه‌شان الزامی‌ست، مجاز می‌شمارند.

    باید در نظر داشت کارنامه‌ی عملیِ فرد می‌تواند یکسره متناقض و ناسازگار باشد و هرگز به احساسی ناخوشایند نزدِ او نیانجامد. ناسازگاریِ شناختی -همان‌گونه که شرح داده شد و از نام‌اش پیداست- پدیده‌ای ذهنی و روانی‌ست، پس به ادراک و احساسِ فرد از آن‌چه می‌کند وابسته است و نه آن‌چه واقعا رخ می‌دهد. می‌توان در طول روز یا در طول زندگی به کارهایی ماهیتا متناقض دست زد و از تمامی‌شان بر پایه‌ی یک ایدئولوژی، یک هدف یا یک مرام دفاع کرد؛ آن‌چه را نمی‌توان تاب آورد هم‌زمانی دو ایده‌ی "ظاهرا" متناقض در لحظه است. یعنی می‌توان در دفاع از "صداقت" به عنوان یک ارزش بارها دروغ گفت یا در دفاع از آرمانِ "آزادی" همه را به زنجیر کشید و با خیالی آسوده هر شب به خواب رفت مادامی‌که یک روایت همه‌ی آن کارنامه را توضیح دهد، اما این فکر که از دیدِ دیگران نماینده‌ی مورد تایید شما در عمل پشتیبانِ سیاست‌های جناحِ مقابل بوده یا در نگاهِ افرادِ نزدیک ممکن است شما آن‌قدرها که از شرافت دفاع می‌کنید شریف به نظر نیایید، ممکن است کارِ آدم را به دیوانگی یا دیوانه‌بازی بکشاند. 

    دیدنِ فعالِ جدیِ محیط زیست در لحظه‌ی رهاکردنِ زباله در طبیعت، دفاعِ دوآتشه از حقوقِ حیوانات هم‌زمان با خوردنِ انواع کباب از گوشت‌های سفید و قرمز و یا سربه‌نیست‌کردن و ساکت‌کردنِ روزنامه‌نگاران در عینِ داشتنِ ادعای طرفداری از آزادیِ بیان، موقعیت‌های متضادی‌اند که به طور طبیعی به بی‌اعتباریِ سخنانِ فرد و چه‌بسا جایگاهِ او بیانجامد. تا این‌جای کار، موضوعِ مورد بحث پیچیدگیِ خاصی ندارد، مشکل از زمانی آغاز می‌شود که دفاع از یک ایده به بخشی از هویتِ اجتماعیِ فرد بدل شود و مبتکران و پرچم‌دارانِ آن ایده خودبه‌خود به لژی مخصوص منتقل شده و دارای همان احترامی شوند که خودِ ایده یا آرمانِ اصلی از ‌آن برخوردار است . در چنین وضعیتی، زیرِ سوال‌رفتنِ اَعمالِ آن چهره‌های شاخص مساوی با ضربه به اصلِ طرزِ فکر و ضربه به آن طرزِ فکر، یورش به خودِ هویت فرد قلمداد خواهد شد. این ارتباطِ ارگانیک همان مکانیزمی‌ست که ناسازگاریِ شناختی را به عاملی برای دشوارکردنِ گفتگوی اجتماعی بدل می‌کند. وقتی در میانه‌ی مباحثه، استدلال یا سندی در ردِ یکی از الگوها یا ایده‌های طرفِ گفتگو ارائه شود، پذیرفتنِ آن دلیل، به شکلی دومینو‌وار، به فروریختنِ باورها و ارزش‌های دیگری خواهد انجامید. گلوله‌برفی که ابتدا کوچک و در حدِ یک استدلال یا رفتاری تازه بود رفته‌رفته به بهمنی عظیم مبدل خواهد شد؛ هرچه ایده‌ی مورد نقد با هویت اجتماعیِ فرد گره محکم‌تری داشته باشد، شدتِ شخصی‌شدنِ ضربه‌ی نهایی بیشتر خواهد بود. 

    از این‌رو، "موجه" می‌نماید که فرد تلاش کند با همان گلوله‌برف به مقابله برخیزد و آن را بی‌اعتبار یا نامربوط جلوه دهد؛ بسیار پیش از آن‌که بهمنی سهمگین بر سرش آوار شود. مواجهه‌ی تند و آتشین با آن نقدِ اولیه که گاهی از نگاهِ ناظران نامتناسب به نظر می‌آید، ناشی از خطرِ قریب‌الوقوعی‌ست که فرد هم‌چون سایه بر سرِ نظمِ فکری و هویت اجتماعیِ خویش احساس می‌کند.

    سناریوی تکراری این است: شواهدی ساده و آشکار شما را به سوی انتقاد از طرزِ فکر X سوق می‌دهد. در گفتگو با یکی از طرفداران آن ایده، نقدِ خود را به پشتوانه‌ی یافته‌ای که در دست دارید بیان می‌کنید، آن‌چه می‌گویید برای شما فقط یک انتقادِ ساده است. طرفِ مقابل خود را جزئی از یک ایده می‌داند و یک‌دستی و پیوستگیِ منطقیِ آن ایده، برای او امری مسلم و در نتیجه اطمینان‌بخش است. پذیرفتنِ نقدِ ساده‌ی شما برهم‌زننده‌ی تمامِ نظمِ فکری و آرامش ذهنیِ اوست؛ برای مخاطب، آن استدلالِ تازه فقط یک نقدِ ساده نیست، مسئله‌ای بنیادین است. هرچه احتمالِ درستیِ استدلال یا فکتِ تازه بیشتر و مقبولیتِ آن آشکارتر باشد، خطر جدی‌تر، و واکنش شدیدتر خواهد بود. به جای X در فرمولِ بالا می‌توان هر مرامِ سیاسی، مسلک و باوری مذهبی، ژانری هنری، گرایشی ملی یا سلیقه‌ و ایده‌ای شخصی گذاشت و کمابیش همان روند را مشاهده کرد. 

    برهم‌خوردنِ آرامشِ ذهنی در نتیجه‌ی پدید‌آمدنِ ناسازگاریِ شناختی -بنابرتعریف- در هر کس و در هر زمینه‌ای رخ می‌دهد؛ به بیانی دیگر، واکنشی طبیعی‌ست. آن‌چه در بین آدم‌ها متفاوت است نحوه‌ی چیرگی بر آن ناآرامی و اضطرابِ فکری‌ست. این‌که تا کجا و چه اندازه بر مواضعِ پیشین اصرار کنیم و یکی‌کردنِ هویت خویش با یک ایده را تا کجا پیش ببریم تعیین خواهد کرد هزینه‌ی مواجهه با فکت و استدلالی مخالف چه مقدار خواهد بود، و از آن‌مهم‌تر، شدتِ ناسازگاریِ متعاقبِ آن، چه حجمی خواهد داشت. اگر بپذیریم که اهمیتِ گفتگو در فراهم‌آمدنِ امکانی برای شنیدن و دیدنِ چیزهایی‌ست که نمی‌دانیم و نه اصرار بر همان‌ها که پیشتر باور داشتیم، باید در نظر داشت که واکنشِ نامتناسبِ منفی به ناسازگاریِ افکارمان بالقوه ما را از اولی گریزان و تنها به دومی محدود می‌کند، و این موقعیت، در عمل، پایانِ گفتگو در شکلی معنادار است.

     

    علی صدر    

    خردادماه ۱۴۰۳

    Cover: Not to Be Reproduced Painting by René Magritte – 1937

  • رادیکال ولی بردبار، خشمگین اما آرام

    رادیکال ولی بردبار، خشمگین اما آرام

    (منتشر شده در مجله بارو – شماره‌ی دوازدهم)

    مهم‌ترین درسی که می‌توان از تاریخ گرفت به یادداشتنِ این واقعیت است که درس‌های تاریخی بیشتری وجود دارند و ما از آن‌ها بی‌خبریم. در نخستین سال‌های دهه‌ی ۱۸۳۰ در برخی مناطقِ ایالات متحده عده‌ای آدمِِ پیش‌رو حولِ ایده‌ای عمیقا انسانی اما در همان‌حال به‌شدت مجادله‌برانگیز گردِ هم‌ آمده بودند. تلاش برای برچیدنِ بساطِ برده‌داری. در میانِ آن گروه کسانی هم بودند که افقِ نگاه‌شان فراتر می‌رفت و اعتقاد داشتند برای موفق‌شدن در چنین حرکتِ دشواری به تمامیِ نیروهای اجتماعیِ ممکن نیاز است؛ از جمله زنان. ویلیام گَریسِن جزوِ همین دسته بود. با شناختی که از تاثیر مطبوعات داشت هفته‌نامه‌ی لیبرِیتور را پایه گذاشت و سرسختانه وارد مبارزاتِ اجتماعی شد. در اقدامی جسورانه در زمانه‌ی خویش، زنان را ترغیب کرد یکپارچه در حمایت از جنبشِ آنان وارد عمل شوند. در آن سال‌ها، زنان کوچک‌ترین حق و امکانی برای مشارکتِ سیاسی و اجتماعی نداشتند و به‌رغمِ حمایت فکری و عملی از ایده‌ی لغوِ برده‌داری، کار چندانی از آن‌ها ساخته نبود. گریسن در نشریه‌ی خود آشکارا از حقوقِ اجتماعیِ زنان دفاع و برای نخستین بار تعدادی از آنان را به عنوان نماینده‌ و مامور انتخاب کرد. وقتی تنش‌ها شدت گرفت در میانِ همان مردانِ تحول‌خواه کسانی اعلام کردند اگر زنان به جریانِ لغو برده‌داری بپیوندند، کنار خواهند کشید. 

     

    لغوِ برده‌داری ایده‌ای نو به شمار می‌آمد اما دفاع از حقوقِ زنان چنان رادیکال بود که موجبِ اختلاف و دودستگی میانِ همان کسانی شد که چند گام از جامعه‌ی خویش جلوتر بودند. پس در نمایی تاریخی می‌توان آن رخداد‌ها را چنین تفسیر کرد: اگرچه زمانِ زدودنِ زنجیر از پای بردگان فرارسیده بود اما حق اظهارِ نظر و اظهارِ وجود برای نیمی از افرادِ جامعه هم‌چنان ممنوع است حتی اگر بخواهند از همان ایده‌ی نخست حمایت کنند. به زبانی دیگر: با تشکر از بانوانِ عزیز، مبارزه برای آزادیِ بردگان در انحصار مردان است، لطفا در خانه‌های خود بمانید؛ نیچه هم هنوز متولد نشده بود که فرمان صادر کند "مردان می‌بایست برای جنگیدن آموزش ببینند و زنان برای آرامشِ مردان جنگجو". در هرحال، وضعیتی آشکارا متناقض و طنزآمیز بود که آن‌زمان برای کسانی تحقیرآمیز هم به حساب آمد. پس به این نتیجه رسیدند که باید دست به کار شد. 

     

    وقتی سی‌صد زن و مرد در محلِ کلیسایی در سِنِکا فالز در ایالت نیویورک گردِ هم‌ آمدند بنیان‌های جامعه‌ای سنتی تکانی جدی خورد چراکه گفتند: "خواستار داشتنِ همان حد از آزادی هستیم که مردان دارند، خواستارِ داشتنِ صدایی در همان دولتی که به آن مالیات می‌دهیم، نظامی که در قوانینی شرم‌آور به مردان اجازه می‌دهد همسران‌شان را تنبیه و زندانی کنند، درآمدی را که برایش زحمت‌کشیده‌اند از آن‌ها بگیرند، املاکی را که به ارث برده‌اند تصاحب کنند، و در زمانه‌ی طلاق، فرزندانی را که عاشقانه دوست دارند، از آن‌ها جدا کنند". آن جملاتِ ساده درباره‌ی حقوقی ابتدایی که امروز -دست‌کم در اغلبِ نقاطِ جهان- بدیهی به نظر می‌رسند در آن روزِ گرمِ ژوئیه ۱۸۴۸از جمله‌ی رادیکال‌ترین اقداماتی بود که گروهی از زنانِ یک سرزمین در دنیای مدرن به آن دست‌زده بودند. مطبوعاتِ پرمخاطب دست به تمسخر آن گردهمایی زدند و یکی از سناتورها گفت وقتی به خانه می‌رود ترجیح می‌دهد به جای در آغوش‌گرفتنِ یک سیاستمدار، با نگاهی عاشقانه مواجه شود و زنی واقعی را لمس کند. ذهنِ آقای سناتور هنوز نمی‌توانست هر دو را در قالبِ یک نفر تصور کند، و البته بسیاری چیزهای دیگر را. تصویر "زنِ واقعی" در چشمِ مردانی نظیر او ارتباطی با زنان در دنیای واقعی نداشت. در هر حال، گردهماییِ تعدادی زن در یک کلیسا و به همراهی عده‌ای مرد که نخست هم اجازه نیافتند به داخل وارد شوند، به تنهایی کنشی جنجالی بود اما آن‌چه به آن رویداد وجهی رادیکال داد فکری بود که در پسِ آن حرکت و آن عباراتِ ساده اما محکم، نفس می‌کشید و طنینِ صدایش ذره‌ذره قوی‌تر می‌شد.

     

    دفاع از حقِ زنان در آن روزِ داغِ تابستان ایده‌ای رادیکال به حساب می‌آمد و تنها به سی‌صد تن پشتگرم بود. وقتی زنانِ ایالات متحده سرآخر حق رای یافتند، نزدیک به هشت میلیون‌نفرشان در نخستین انتخابات شرکت کردند؛ حقوقِ زنان دیگر مسئله‌ای بدیهی بود و مخالفانِ احتمالی بیشتر ممکن بود به عقب‌ماندگی و دُگم‌بودن متهم شوند تا طرفدارانِ آن طرزِ فکر به پیشرو بودن. چرخش اتفاق افتاده بود، اهدافی تازه در افق نقش می‌بست و افکارِ رادیکال مصداق‌های دیگری می‌یافت. از آن گردهمایی سی‌صدنفره تا به دست آوردنِ حق مشارکت در سرنوشتِ فردی و اجتماعی، هفتادسال زمان سپری شد.

     

    الیزابت استنتن (راست) و سوزان آنتونی – دو تن از تاثیرگذارترین چهره‌های جنبش زنان آمریکا

    به روی صحنه آمدنِ دختری با شمایلِ بومیانِ آمریکا و منتسب به قبایل آپاچی در مراسمِ اسکار از دیگر نمونه‌های حرکتی رادیکال بود که از قضا با دوربین‌های متعدد و برای همیشه در تاریخ ثبت شد. ماریا لوییز کروز که بیشتر با نام ساشین مشهور است پیش‌تر کنش‌گرِ حقوقِ اقلیت‌های بومی بود و سخن‌گوی یکی از گروه‌های فعال در آن زمینه. در نتیجه، انتخاب‌اش توسط مارلون براندو را نمی‌توان فقط با چشم و ابرو یا پیشینه‌ و تبارِ ادعایی‌اش مرتبط دانست. تحمل چنان شوکی در دهه‌ی ۱۹۷۰ و برای جامعه‌ی آن زمانِ آمریکا و نیز صنعت سینما که به طور مشخص در تسلط مردانِ سفید به حساب می‌آمد دشوار بود. از کارگردان و مدیر مراسم نقل است که چند نفر جان وِین را نگه داشته بودند تا نگذارند به روی صحنه رفته به دختر ِجوان حمله کند. میانِ همان صحبتِ کوتاه صدای هو کشیدن بلند شد اگرچه کسانی هم تشویق کردند. ساشین بعدها اعتراف کرد برای مدتی اجازه‌ی حضور در هیچ مراسمی نیافت و استودیوهای تلویزیونی تهدید شده بودند اگر با او مصاحبه کنند برنامه‌هایشان برای همیشه تعطیل خواهد شد. واکنش‌ها جدی بود و نه فقط به این دلیل که به قول براندو "دنیای فانتزیِ برخی آدم‌ها با کمی واقعیت تباه شده بود"، مسئله مجددا ایده‌ای بود که پشتِ آن کنشِ بهت‌آور در حالِ خودنمایی بود. آن واقعه را می‌شد از یاد برد اما امواجِ ایده‌ی تغییر سهمگین‌تر از آن بود که عصبانیتِ کابویی-لاتیِ جان وین چاره‌اش باشد. 

     

    براندو بعدتر شرح داد که تصویرِ بومیِ آمریکایی برای دهه‌ها در فیلم‌های هالیوودی موجودی بود بدوی و وحشی، و پرسید وقتی بچه‌های این بومیان نسل در نسل تصویر آدم‌هایی شبیه به پدران و مادران خویش را در آن فیلم‌ها فقط و فقط در شمایل موجودی زبان‌نفهم و وحشی و بی‌فرهنگ دیده‌اند، تصورشان از آینده‌ی خویش چگونه شکل خواهد گرفت؟ و گفت از تنها فرصتی که برایش پیش آمد استفاده کرد تا یک زنِ بومی بتواند تصویری واقعی از خودش را در بزرگ‌ترین صحنه‌ی سالانه‌ی صنعت هالیوود نشان دهد. بمانَد برای دخترانِ بومی که شمایلِ بزرگسالیِ خویش را این‌گونه پرقدرت اما آرام ببینند که با متانت از پذیرفتنِ جایزه‌ی معتبرترین مراسم هنری کشور سر باز می‌زند.

     

    هویتِ رادیکالِ کنشِ براندو-ساشین در چنین پس‌زمینه‌ای آشکار می‌شود. آن اتفاقات در مارس ۱۹۷۳ افتاد. آکادمی اسکار در نهایت در بیانیه‌ای رسمی از ماریا لوییز کروز عذرخواهی کرد و معترف شد آزاری که در اثر خواندنِ آن بیانیه متحمل شد غیرموجه و ناعادلانه بود و نیز بار عاطفی و هزینه‌ی شغلی که بر او روا داشته شد هم غیرقابلِ جبران است. اورا به خاطر شهامت و صبرش تحسین کردند. میان خواندنِ آن چند جمله بر صحنه‌ی اسکار و انتشار بیانیه‌ی عذرخواهی، چهل و نه سال زمان سپری شد.

     

    ساشین بیانیه‌ی اسکار را تحقق رویای خویش دانست و در واکنش نوشت "صبرِ بومیانِ آمریکا فراتر از این حرفهاست ، پنجاه‌سال که چیزی نیست". تنها چهار ماه دیگر زنده ماند و در هفتاد و پنج‌سالگی درگذشت. اگر آن شش بادیگارد جان وین را مهار نکرده بودند تصویری که براندو در ذهن داشت چه‌بسا کامل‌تر می‌شد، زخمِ ساشین شاید عمیق‌تر و لحنِ بیانیه‌ی اسکار به احتمال بسیار شرمنده‌تر. با این‌حال، آن کنش به هدف‌اش رسید و چیزهایی برای همیشه تغییر کرد، نه بلادرنگ اما برگشت‌ناپذیر. این روزها کمتر مراسمی با انبوهی از ابراز هم‌دردی با این گروه و مخالفت با آن سیاست‌مدار و اظهار تاسف از فلان اتفاق به انتها می‌رسد.

     

    ماریا لوییز کروز (ساشین)

     

    رخداد‌های رادیکال همیشه هم تا این اندازه با ملاطفت همراه نیستند. در دهم مارس ۱۹۱۴ مری ریچاردسِن با کارد آشپزخانه به جانِ تابلوی ونوس در آینه، اثر تحسین‌شده‌ی دیه‌گو وِلاسکِس -نقاش برجسته‌ی قرن هفدهم اسپانیایی- افتاد. تابلویی که به نظر برخی منتقدان زیباترینِ شمایلِ تصویرشده از یک زن است. پیش از آن‌که متوقف‌اش کنند پنج جای تابلو را شکافته بود. اقدام ریچاردسن -به عنوان رفتاری افراطی- از هر نظر تقبیح و محکوم شد و به نظر می‌آمد برای جلبِ توجه به جنبشِ حقوقِ زنان، روشی نامعقول و بی‌معناست و بیش از آن‌که اسباب هم‌دلی باشد محتمل است به بددلی و تردید در همراهی بیانجامد. نگاهی به برخی جزئیات نشان می‌داد قضایا آن‌قدرها هم تک‌لایه و بدیهی نبود. 

     

    ریچاردسِن در بیانیه‌ای کوتاه نوشت که قصدش از نابودیِ زیباترین تصویرِ زنِ اساطیری، اعتراض به دولت است که درحالِ نابودیِ زیباترین شخصیتِ زنِ دنیای مدرن است. منظورش اِمِلین پَنکهِرست از مهم‌ترین چهره‌های جنبش حقوق زنان بود که به خاطر اقدامات‌ و مبارزات‌اش به زندان افتاده و داستانِ بدرفتاری با او بر سر زبان‌ها بود. و بعد در جمله‌ای قابل تامل گفت "عدالت هم یکی از عناصرِ زیبایی‌ست، همچون رنگ و خطوط بر بومِ نقاشی". مکاتباتِ به جامانده میانِ برخی مدیرانِ موزه‌ی ملی که سال‌ها بعد به دست آمد جنبه‌ای دیگر از حال و هوای آن دوران را تصویر می‌کند، به ویژه وقتی می‌خوانیم یکی از مسئولین نوشته بود "فقط در صورتی می‌شود به زنان اجازه‌ی ورود به موزه داد که دستان‌شان را با دست‌بند از پشت بسته و در برابرشان یک طوری فلزی نصب کرده باشند". آن عبارات البته از سرِ کلافگی و به قصدِ تشریحِ غلوآمیزِ وضعیتِ بغرنج در آن روزها نوشته شده بود اما تصویرگرِ گوشه‌ای از وضعِ ذهنیِ مردان در برابر زنانی سرکش است که در جامعه‌ی سنتیِ بریتانیا صدای‌شان روزبه‌روز رساتر می‌شد. 

     

    حمله‌ی سمبولیک به تابلوی نقاشی دهه‌ها بعد از آغازِ جنبشِ زنان برای به دست‌آوردنِ حق رای اتفاق افتاد و حتی مدت‌ها بعد از دورانی که حملاتِ خشونت‌آمیز از سوی کنش‌گران و برخوردِ جدی‌ترِ پلیس، خود بخشی از تاریخچه‌ی آن مبارزات شده بود. ماهیتِ رادیکالِ آن اقدام نه به درجه‌ی خشونت -که به غایت کمتر از حملاتی با سلاح و حتی بمب‌گذاری‌های متعدد به حساب می‌آمد- بل به پیامِ نمادین و اهدافِ آن بود. تفکری که اصرار داشت نگاهِ اجتماعی و تاریخی به زنان را تغییر دهد. حملاتی از آن دست بعدتر بارها تکرار و این روزها دیگر به کلیشه‌ای تکراری و عموما بی‌اثر مبدل شده که حتی به زحمت از میانِ تیتر‌های دیگر حوادثِ روز فراتر می‌روند. وقتی مصاحبه‌گر از برتراندراسل پرسید به عنوان آدمی مخالفِ تعصب‌گرایی چرا گاهی از اقداماتِ متعصبانه‌ی حامیانِ صلح حمایت می‌کنید صادقانه پاسخ داد نه به خاطرِ ماهیتِ متعصبانه‌ی آن، مسئله این است "وقتی تمام اقداماتِ آرام و منطقیِ ما به طور کامل توسط نشریات نادیده گرفته می‌شوند، گاهی برای ورود به صفحاتِ مطبوعات ناچارید دست به کارهای افراطی بزنید". در روزگاری که به گلوله‌بستن عده‌ای گردشگر در فلان جزیره‌ی تفریحی، دانشجو و محصل در مدرسه‌شان یا منفجرکردنِ سالن نمایش و حمله‌ی کور با اتوبوس به پیاده‌روهای خیابان بعد از چند ساعت فراموش می‌شود، پاشیدنِ رنگ به تابلوی ونگوگ یا پیکاسو چه اندازه توجه جلب خواهد کرد؟ و مهم‌تر از آن، جماعتی که توجه‌شان جلب می‌شود و از چنان تعرضی به اثری تاریخی و فرهنگی دلخور می‌شوند چه سهمی در وضع موجود و چه اندازه نیروی اجتماعی برای تغییرات بنیادین دارند؟ آدمِ عصبانی شاید به این پرسش‌ها فکر نکند اما مشاهده‌گرِ خونسرد ناچار است.

     

    اِمِلین پَنکهِرست
    مری ریچاردسِن

    برای شفاف‌تر دیدنِ آن تک رویدادِ حمله به ونوس، باید به تصویری جامع‌تر نگریست. نخستین درخواستِ قانونی برای حقِ رای زنان به سال ۱۸۳۲ برمی‌گشت اما تنها برای دیدنِ نخستین دادخواستی که توسط یک مقامِ رسمی تحویل مجلس عوام شود زنانِ بریتانیا باید ۳۴ سال دیگر منتظر می‌ماندند. آن مقامِ رسمی کسی نبود جز جان استوارت میل که هم در موقعیت متفکر و هم به عنوان الگویی از منشِ فردی و اجتماعی چندین گام از جهانِ فکریِ جامعه‌ی خویش فراتر بود. با این‌حال اقدام‌اش به جایی نرسید، تلاشِ دوباره‌اش در سال بعد هم همین‌طور. وقتی املین پنکهرست اتحادیه‌ی اجتماعی و سیاسیِ زنان را در خانه‌اش پایه گذاشت تا اهدافِ خویش را به هر قیمتی شده پی بگیرند، نزدیک به چهل سال دیگر هم از اقدامِ نمادینِ میل گذشته بود. تاریخِ وقایعِ بزرگ این‌گونه‌اند. پنکهرست هم پیش از آنکه به زنی جسور، قانون‌شکن و در نهایت مجرم  مبدل شود و به زندان بیافتد در دفتر حقوقیِ شوهر وکیل‌اش مشغول به کار و از نزدیک نظاره‌گرِ رنج و گرفتاری زنانِ طبقه‌ی کارگر بود. تاریخِ زندگیِ فردی هم این‌گونه است و هیچ‌کس با نقشه‌های رادیکال از گهواره به دنیای بیرون پا نمی‌گذارد. اقداماتِ افراطیِ او و بسیاری چهر‌ه‌های دیگر به نظر از سر ناچاری بود و تا آغاز جنگِ جهانیِ اول جز با تغییراتِ اندک قانونی، نتیجه‌ی قابلِ توجهی نگرفت. انتظار برای به نتیجه‌رسیدنِ تمام آن تلاش‌ها در نهایت در ژوئیه‌ی سال ۱۹۲۸ به پایان رسید، یک ماه بعد از مرگِ پنکهرست و ۹۶ سال بعد از اولین جمع‌آوریِ امضا برای به دست‌آوردنِ آن حقِ ساده و بدیهی.

     

    فراز و فرود آن تاریخِ ۹۶ ساله برای ناظرِ کنجکاو درس‌های بسیاری دارد. چه بسیار آدم‌های مترقی که تلاش‌های فکری و عملی‌شان به ظاهر و در کوتاه‌مدت کم‌اثر بود اما در شکل‌گرفتنِ پیروزی نقشی عمده داشتند. استوارت میل یک نمونه بود و آن‌گونه که راسل می‌نویسد پدرش هم در دفاع از همان آرمان‌ها کرسی نمایندگی‌اش را از دست داد. خود او هم در سال‌های ابتدایی قرن بیستم برای تقویت کمپین حقوق زنان وارد رقابت‌های انتخاباتی شد و با اختلاف شکست خورد اگرچه بعدتر گفت اگر ذره‌ای به انتخاب‌شدن امید داشت پا پیش نمی‌گذاشت؛ هدفش کمک به تغییر بود نه پیروزی در انتخابات. 

     

    ویلیام گریسن

    مسئله‌ی کلیدی اینجاست: افکار مترقی در زمانِ پیدایش نامحبوب‌اند، مخالفانی متعدد دارند با دلایلی گوناگون. آن افکار اگر ریشه‌ها را هدف بگیرند ماهیتی رادیکال می‌یابند و بلادرنگ با مخالفت جمعی روبه خواهند شد؛ و غم‌انگیز این‌که، حتی با مخالفت همان‌ها که از آن تغییر سود خواهند برد. وقتی سال‌ها بعد عمومیت یافته و به طرز فکرِ اکثریت تبدیل شدند، نامشان دیگر افکار مترقی نیست، نُرم‌های جامعه‌اند و دفاع از آنان بدیهی‌ست نه اسبابِ افتخار و مبالات. به کنش‌های تکراریِ افراطی تحت نام "رادیکال" هم نیازی ندارند مگر آن‌که خواسته باشند به آن نُرم‌ها معنای دیگری دهند. 

     

    لغتِ رادیکال همانندِ بسیاری مفاهیم دیگر که کاربرد اجتماعی و سیاسیِ وسیعی یافتند دچار دگرگونی‌های معناییِ متعدد شد. اصلِ آن لاتین است و به کلمه‌ی رادیکالیس بازمی‌گردد و هم در لغت اصلی و هم در برداشت‌های بعدی روی‌همرفته به معنای ریشه یا مربوط و منشعب از ریشه است. در نتیجه وقتی بعدتر در مفهومی سیاسی-اجتماعی به کار رفت، به تغییر، اصلاح یا کنشی خطاب می‌شد که در صددِ تغییرِ بنیادین و ریشه‌ایِ امور بود. رفته‌رفته هر نوع جریانِ فکری یا کنشِ اجتماعی که از موضعِ معتدل یا رویه‌ی مرسوم به سمت تندروی گرایش یافت به رادیکالیسم متهم شد، چه چپ و چه راست. و بدین‌ترتیب، صفتی که زمانی به تغییرات بنیادین و ریشه‌ای امور تعلق می‌گرفت مترادف با تندروی، شدتِ عمل و افراط در ظاهر شد؛ فارغ از وجودِ ایده یا طرزفکری متفاوت یا حتی تمایلی برای تغییرِ وضعِ موجود و روابط اجتماعی. 

     

    کنشِ رادیکال که زمانی موضعی ضدِ وضع موجود و ساختارِ سنت و قدرت تلقی می‌شد و بر همین سیاق و به صورتِ پیش‌فرض، در نظر روشنفکران و منتقدان و جوانان مطلوب و ستایش‌برانگیز بود، وقتی از هر سو به کار رفت وجاهت‌اش را از دست داد. حمله‌ی آدم‌هایی مسلح و نیمه‌مسلح به کنگره‌ی آمریکا در ژانویه‌ی ۲۰۲۱ در مخالفت با نتیاج انتخابات، هم در عمل و هم در تفکرِ پشتِ آن، اقدامی رادیکال به حساب می‌آمد. از سنت‌های بنیادینِ نظام سیاسیِ ایالات متحده یکی هم انتقالِ آرامِ قدرت است. بازنده به آرامی دفترِ کار را ترک می‌کند و برنده هم می‌داند روزی باید همان مناسک را موبه‌مو تکرار کند. در نتیجه، ایستان در برابر آن رویه به هر دلیل و با هر استدلال، ماهیتا رادیکال بود. کسانی به ناچار و برای هزارمین بار در تاریخ پذیرفتند کنشِ رادیکال هم خوب و بد دارد و هیچ‌چیز مقدس نیست.

     

    از خصوصیاتِ ایده‌ی رادیکال، نه در لحظه و بلادرنگ، اما رفته‌رفته و به آرامی، این است که زمینه‌سازِ گفتگوهایی تازه می‌شود. کمابیش هر ایده‌ی رادیکالی در تاریخِ اندیشه‌ی بشر به باز شدنِ افق‌هایی تازه انجامیده، افرادی را دلخور کرده و آدم‌هایی دیگر را به وجد آورده اما با آرام‌شدنِ موج‌های سهمگینِ برخوردها، جامعه در تمامیتِ آن یک‌قدم به پیش رفته است. کنشِ افراطی و اسماً رادیکال که به ایده‌ای پشتگرم نیست و هویت خود را از شباهت به چیزهای دیگر می‌سازد غالبا از گفتگو استقبال نمی‌کند و هم‌چنان‌که راسل گفت، رفتار افراطی را به صرف افراطی بودن‌اش انتخاب می‌کند. میانِ این دو، جهانی تفاوت وجود دارد. نه هر فکرِ رادیکالی شیک است و نه هر آشوب و سر و صدایی، کنش و ایده‌ای رادیکال به حساب می‌آید.

     

    در پسِ آرامشِ ایده‌ای ناب و مترقی، توفانی عظیم نهفته است که قدرت‌اش را از ضرورت و قطعیتِ تحقق‌اش می‌گیرد نه سر و صدا و هیاهوی ظاهری. وقتی سوزان آنتونی -کنش‌گرِ برجسته‌ی حقوقِ زنان در قرن نوزدهم- نوشت: "مرد، حقوق‌اش و نه چیزی بیشتر، زن، حقوق‌اش و نه چیزی کمتر" با مختصرترین اما نیرومندترین کلمات مشغولِ تصویرکردنِ دنیای آینده بود؛ حتی اگر اکثریت جامعه آن را نمی‌فهمیدند و با توهین‌آمیزترین کاریکاتورها مضحکه‌اش می‌کردند و حتی اگر برای تحقق‌اش باید قرنی را به بردباری می‌گذراندند. ایده‌های رادیکال این‌گونه‌اند.

     

     

    علی صدر       

    دی‌ماه ۱۴۰۲    

  • آفرینش با دستانِ بسته

    آفرینش با دستانِ بسته

    منتشرشده در اقتراحیه‌های بارو – شماره‌ی یازدهم

    نویسنده-منتقدی[۱] که نوشت "با انحطاط جامعه، زبان نیز به انحطاط کشیده می‌شود"، طبیعتاً معنایی مشخص از «زبان»، «انحطاط» و دینامسیم میانِ این دو در ذهن داشت. و شاعری[۲] که می‌گوید "آرزومندم لغات گم‌شده زمانی بتوانند آن‌چه را امروز از گفتن‌شان عاجزیم بازگویند" می‌پندارد کلمات، "چیز"هایی‌اند مدفون در جایی در این جهان و حقایق ناگفته‌ای در اذهانِ ما چشم انتظار بازگشت‌شان. عباراتی از این دست، روی‌هم‌رفته و بدون نیاز به توضیح و تشریح مفاهیمِ مدِ نظرِ گوینده‌اش، طرفداران بی‌شماری می‌یابد؛ هم در میانِ نویسندگان ومتفکران و هم جامعه‌ی مخاطبان‌شان. "زبان" در افکار ایشان، چیز مشخص و سفت‌وصلبی تصور می‌شود که می‌توان مختصات و حدودش را معین و از آن محافظت کرد یا در جهت مطلوبِ خویش تغییرش داد. و البته پنداشت دشمنانی قسم‌خورده دارد که روز و شب در حال دسیسه‌چینی برای نابودیِ آن‌ موجودیتِ آرمانی‌اند. فُرمی از زبان، به یکی از عاطفی‌ترین جنبه‌های هویت جمعیِ گروهی از آدم‌ها بدل می‌شود و کسانی آن فرمِ به خصوص در آن دوره‌ی تاریخی را با صورت غاییِ زبان یکی گرفته و اعلام می‌کنند پاسبانی از آن به هر قیمتی مجاز است. این خلاصه‌ی هیجانات حول مفاهیمی نظیر انحطاط، پسرفت یا نابودیِ زبان در معنایی اجتماعی/سیاسی است. کمتر قوم و قبیله و جامعه‌ای در سراسر عالم نمونه‌های تاریخی متعدد از چنان جنگ و جدال‌هایی نداشته است. فارسی هم یکی همانند دیگر زبان‌ها.

    عواطف پرشورِ بالا البته یکسره بی‌اساس نیست و دلسوزانِ زبان ــ‌یعنی اهل فرهنگ در گسترده‌ترین معنای‌اش‌ــ توجه می‌دهند که بدون این ابزارِ یگانه و آبیاری و نگاهداشتِ آن، نمی‌توان به رشد و شکوفاییِ فرهنگِ یک جامعه یا پایداریِ آن تمدن امید داشت. قرن از پس قرن و نسل از پس نسل، آدمیانی افکار و احساسات خویش را به امید ماندگارشدن و رسیدن به چشم و گوش مردمانِ آینده در قالبی ریختند که هر اندازه ناهمگون و کژسان و هر اندازه تنگ یا نارس، یگانه ظرفی بود که در اختیار داشتند و اکنون یگانه ظرفی‌ست که آن گنجینه را در خود دارد. اهل فرهنگ معتقد است درهم‌شکستن آن پیمانه آسان است، در چنگ‌ نگه‌داشتنِ محتوایش ناممکن.

    با وجود این، آه و افسوس و دریغ‌هایی که صحبتش رفت، در بررسیِ تخصصی زبان و در نگرش و زمینه‌ای علمی، وزن و اعتباری ندارد. دکارت در بخش پنجم کتاب گفتار در روش[۳]، زبان را یکی از دو تمایز کلیدی میانِ انسان و دیگر مخلوقات (ماشین یا حیوان) دانست و همانطور که چامسکی چند قرن بعد به تفصیل شرح داد وجهِ آفرینش و خلاقیت زبان بود که دکارت را به انگشت‌گذاشتن بر چنان تمایزی واداشت. چامسکی[۴] ــ‌با تکیه بر نگاه دکارت‌ــ توضیح داد که "جنبه‌ی خلاقانه‌ی به‌کارگیریِ زبان[۵]" مهم‌ترین خصوصیت زبان است که تنها در انسان مشاهده شده و نتیجه گرفت هرچیزی که این خلاقیت را متوقف کند آشکارا در تضاد با طبیعت این پدیده است. 

    هنوز نمی‌دانیم اوهام و خیالات چگونه به کلام در می‌آیند و آن کلمات مبهم چگونه در ذهن مخاطب به همان اوهام و خیالاتی بدل می‌شوند که گوینده در نظر داشت. شکسپیر وقتی به زیبایی نوشت " قلم شاعر است که صُور ناشناخته‌ای را که از کالبد تخیلات بیرون می‌زند، به شکل مبدل می‌کند"(اَشکالی که کلمه می‌نامیم و همان مصالحِ زبان‌اند) نیم‌نگاهی هم به ستایش هم‌سلکان خویش داشت و قلم کیمیاگری را تلویحاً تنها در دستان شاعر گذاشت، اما بر این واقعیت چشم پوشید که آن اعجاز در ذهن و بیان هر آدمی رخ می‌دهد؛ هر آن‌کس که برای بیان آنچه در ذهن دارد دست‌به‌کار شود. و شکی نیست جادوی تبدیل خیالات به کلمات حتی اگر در ظاهر تابع اوامر و قوانینی باشد در ساختارِ درونی و معناهایش گوش به فرمان هیچ نیروی بیرونی نیست؛ هراندازه سنبه‌اش پرزور، هراندازه دلایل‌اش مقبول.

    نتیجتاً، هر بحثی در بابِ انحطاط یا شکوفایی هر زبانی، وارث تناقضی ذاتی خواهد بود: انسان ماهیتاً دست به آفرینش در زبان می‌زند، با هرآنچه در دسترس اوست، بسیار پیش از آن‌که حتی به سن مدرسه و قواعد دستوری‌اش برسد و زان‌پس بسیار فراتر از آن بایدها و نبایدها. ذهنِ کنجکاو می‌جوید و در کوشش برای تجسم و ترسیمِ درونی‌ترین تخیلاتِ خویش به هر دری خواهد زد. بستن دست‌وپای هر ذهنی به هنگام بیانِ خویش، در تضاد با طبیعت زبان است. زبانِ امروز ما هم حاصل کوشش و آفرینش کسانی‌ست که آنچه را در اختیارشان بود کافی ندانستند. از آن‌سو، محفاظت، آراستن و پیراستن، و آموزشِ شکلی معین از این ابزار، تنها راه به‌اشتراک‌گذاشتنِ عواطفِ عمیق و پیچیده‌ی انسانی‌ست؛ زیست و تنفس در جهانی که تنها با زبان مشترک شکل می‌گیرد و پایدار می‌ماند. اگر تداوم و پیوستگی از ملزوماتِ تمدن است و هنر و ادبیات نگین‌های آن، بدون زبانی مشترک چگونه می‌توان از افکارِ انسانی به انسان دیگر راه یافت؟ قدم‌زدن در مسیر باریک میان این تناقض اگرچه دشوار است، ناممکن نیست.

     

     

    علی صدر  

    مرداد ۱۴۰۱

     

     

    [۱] Eugene Luther Gore Vidal

    [۲] Jack Gilbert

    [۳] Discourse on the Method

    [۴] Science, Mind, and Limits of Understanding

    [۵] the creative aspect of language use

    توضیح عکس: محققی تازه‌کار در بررسی مجدد این غارنگاری‌های بیست‌هزارساله به این نتیجه رسید آن نقطه‌ها بر بدن جانوران شاید علائمی‌ست که اشاره بر گونه‌ی نقاشی‌شده دارد. مقایسات نشان می‌داد برای هر جانور، شکلِ چیدمان و تعداد نقطه‌ها متفاوت است و این شاید نخستین نشانه‌های زبان باشد

  • ریشه را بزن، درخت فرو می‌افتد

    ریشه را بزن، درخت فرو می‌افتد

    وقتی در پاسخ به نظر، گوینده را هدف می‌گیریم

    (منتشر شده در مجله بارو – شماره‌ی یازدهم)

     

    " از بزرگ‌ترین فواید کلمات، 
     یکی هم پنهان‌کردنِ افکارِ ماست"
     ولتر

     

    حمله به سیاست‌های رئیس‌جمهور با خطاب‌کردنِ او به عنوان "مردک احمق، مست، عنتر، کند و متقلب" بیشتر به عباراتی امروزی می‌ماند از صفحه‌ی اکانتی ناشناس در گوشه‌ی یکی از پلتفرم‌های اینترنتی. واقعیت آن است که عباراتِ فوق زمانی خطاب به آبراهام لینکلن در یکی از نشریاتِ آن زمان در حدود سال‌های دهه‌ی ۱۸۶۰ بر روی کاغذ آمد. چنان رویه‌ای نه مرسوم بود و نه هرگز و تا قرن‌ها بعد محبوبیت و عمومیت یافت. چنددهه پیش‌تر و در میان کمپین‌های انتخاباتی، جان آدامز را "کودن، مُزوِری بزرگ و ظالمی بی‌مسلک" خطاب می‌کردند و تامس جفرسون رقیب او با عباراتی هم‌چون "بی‌تمدن، مشرک، وطن‌فروش و آلت دست فرانسویانِ بی‌خدا" نواخته می‌شد. 

     

    این‌طور بی‌رحمانه بر رقیب حمله‌ورشدن منحصر به سیاست‌مدارانِ ایالات متحده هم نبود. مریلین موریس در کتابِ سکس، پول و خصوصیات شخصی در سیاست قرن هجدهم بریتانیا که به بررسیِ ظهورِ حملات شخصی در فضای سیاسی آن دوران پرداخته شرح می‌دهد که از نظر او ترکیبی از چند عامل به شکل‌گیریِ آن جریان کمک کرد. موریس معتقد است در دهه‌های نخست قرنِ هجدهم حتی اگر نشریه، جزوه‌ یا نمایش‌نامه‌ای احیانا به رفتاری خلافِ عرف یا مذموم از شخصیتی سیاسی اشاره می‌کرد، شکلی از سانسور در برابر نویسنده‌، ویراستار و یا چاپخانه می‌ایستاد. به تعبیر موریس، سیاست‌مدارانِ آن دوران -دست‌کم در عرصه‌ی عمومی- حمله‌ی شخصی را رفتاری خلافِ اصول نجیب‌زادگی (ungentlemanly) می‌دانستند اما در یادداشت‌ها و مکاتبات خصوصی‌شان، مراوداتِ جنسی یا مناسبات مالیِ افراد را در تحلیل و ارزیابی شخصیت‌ها لحاظ می‌کردند. چنان یادداشت‌ها و نظراتی رفته‌رفته راهی به عرصه‌ی عمومی می‌یافتند و با جذبه‌ی همیشگیِ شایعات، دور از انتظار نبود چنان گفته‌هایی تدریجا به مجادلاتِ حزبی و جنگ قدرت کشیده شوند. در همان دوران، روزنامه‌نگارانِ برجسته ممکن بود در یک روز و در مقالاتی پرطمطراق در نکوهشِ اخلاقیِ اتهاماتِ شخصی قلم‌فرسایی کنند و فردایش، در جایی دیگر و به شکل ناشناس، حملات و اتهاماتی شخصی را به سمت آدم دیگری روانه کرده کارش را بسازند. چنان رفتاری با مخالف عرفا پسندیده نبود اما از هر گوشه و کنار به عنوان شیوه‌ای موثر سربرمی‌آورد و به‌کار گرفته می‌شد.

     

    آن‌گاه که به جای مواجه‌شدنِ عقلانی و مستدل با یک ایده، نظر، طرزفکر یا کنش، دست به حمله‌ای مستقیم و شخصی به صاحب آن تفکر بزنیم، به آن شخص‌ستیزی یا حمله‌ی شخصی می‌گویند. در متون فنی عبارتِ لاتینِ ad hominem  رسمی‌ترین و شناخته‌شده‌ترین اصطلاح برای ارجاع به چنین رفتاری‌ست که پیش‌تر نوعی استدلال و بعدتر به عنوانِ گونه‌ای از مغالطه یا سفسطه (fallacy) دسته‌بندی شد. (معنای تحت‌اللفظی آن عبارت به انگلیسی to the person و به فارسی به سوی شخص ترجمه می‌شود)

     

    نخستین کسی که حمله‌ی شخصی یا شخص‌ستیزی را با چنین قالب و زبانی و در بحثی مرتبط به کار برد جان لاک -فیلسوف بریتانیایی قرن هفدهم- بود. کسانی تلاش کرده‌اند رد این مفهوم و عبارتِ لاتین را در دوران پیش از او هم بیابند؛ اولی تا ارسوط و دومی دست‌کم در نوشته‌های گالیله و نیم‌قرن پیش از لاک به چشم خورد. لاک در متنِ مشهور به رساله در باب فهمِ انسان چهار شکل از استدلال را به اختصار شرح داد که حمله‌ی شخصی یکی از آن‌ها بود. دیگر انواع استدلال یکی ad verecundiam (توسل به اعتبار یا مرجعیت) بود که صحت ادعا را ناشی از موقعیت ممتاز یا معتبر فرد می‌داند. مثلا، سارا معتقد است تنهایی به افسردگی می‌انجامد، نظر به این‌که او روانپزشک است پس تنهایی حتما به افسردگی خواهد انجامید. هم‌چنین ad ignorantiam (توسل به جهل) که صحتِ ادعا را ناشی از فقدان دلیل در رد آن می‌داند؛ تا به‌حال شواهد قابل‌قبولی در رد وجود تک‌شاخ‌ها ارا‌ئه نشده، پس تک‌شاخ‌ها وجود دارند. و نهایتا ad judicium که در معنای متداول، توسل به فهم عمومی و قضاوت عامه برای تایید موضوع است. 

     

    لاک البته این شیوه‌ها را زیرِ عنوان سفسطه یا مغالطه طبقه‌بندی نکرد، بل آن‌ها را روش‌هایی شناخته‌شده و موثر از مباحثه می‌دانست که امکانِ چیرگی در بحث و یا دستِ‌کم، بستنِ دست‌وپای طرفِ مجادله را فراهم می‌آورند. بعدها بود که کسانی مواردی دیگر را به این تکنیک‌ها افزودند و در قالبِ سفسطه‌گری دسته‌بندی کردند. 

     

    آن گونه‌های استدلال در مجادله، رفته‌رفته از معنای اولیه‌ی مورد نظر لاک و هم‌عصران‌اش فاصله گرفتند، شاخ و برگ یافتند و گاه به کل مصداق‌هایی دیگرگونه پیدا کردند. شاخه‌های مدرن‌ترِ شخص‌ستیزی به اَشکالِ متفاوتی تقسیم شد: گونه‌ی توهین‌آمیز و سوء ((abusive به طریقی‌ست که یک طرزفکر یا ایده را به دلیل وجودِ برخی مدعاهای منفی درباره‌ی حاملِ آن طرزِ فکر یا حامیان‌اش فاقد اعتبار می‌دانند؛ مثلا، سخنرانی روز آینده درباره‌ی تاریخ هنر را باید لغو کرد چون سخنران‌اش متهم به زن‌ستیزی و مخالف سقط‌جنین است. در نوع  circumstantial که موقعیت مدعی را برجسته می‌کند، نظر یا استدلالی را فاقد اعتبار می‌دانند به این پشتوانه که صاحبِ ایده در وضعیت یا موقعیتی‌ست که از طرحِ آن یا چیرگیِ آن ایده بهره‌ی شخصی می‌برد. به زبانی ساده‌تر، پای منافع شخصی در میان است؛ مثلا استدلال سام درباره‌ي کیفیت موتور ماشین‌ها مهمل است چون پدرش سهامی در کارخانه‌ی سازنده دارد. هم‌چنین در مورد شناخته‌شده‌تر و متداول‌ترِ "حمله‌ی شخصی -تو هم همین‌طور" یا ad hominem tu quoque که فرد تلاش می‌کند با طرح این ادعا که خودِ گوینده هم از همان مشکل یا نقد رنج می‌برد، اصلِ حرف را منحرف کرده یا منتفی بداند؛ دفاع شما از حق آزادیِ بیان بی‌جاست چون پیشتر به مخالفان اجازه‌ی صحبت ندادید. 

     

    چنان زیرمجموعه‌هایی بسیار فراتر و در غالبِ موارد، ماهیتا متفاوت از مفاهیمی بود که لاک در ذهن داشت. در بطنِ تفکرِ فیلسوفِ بریتانیایی، نظام اجتماعی و فکریِ دیگری وجود داشت و او مسئله را کمابیش موضوعی فلسفی-منطقی می‌دید. آنچه بعدتر به آن‌ها افزوده شد و مورد توجه قرار گرفت بیشتر به سوی حیطه‌ی رفتار‌شناسی و روان‌شناسیِ اجتماعی سوق یافت. کم‌تر کسی شک داشت که آن شیوه‌های مجادله سست و بی‌اعتبار است، و با این حال و در میانِ حیرت ناظران و متخصصان، رواج و گستردگیِ آن‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌شد و آدم‌ها گاه عامدانه و در بسیاری اوقات نا‌آگاهانه به کارشان می‌بردند و هم‌چنان می‌بَرند.

     

    کمتر از دو قرن بعد از لاک، دیگر فیلسوفِ هم‌وطن‌اش -جرِمی بِنتام- در راهنمای مغالطات سیاسی، نه با اصطلاحی مشابه، اما همان مفهوم را به نقد کشید و نشان داد چگونه به جای پرداختن به معیارهایی که فرد پیشنهاد می‌دهد خود وی را به موضوع بحث مبدل می‌کنند و در نتیجه ضعفی شخصی یا خصوصیتی ناپسند را عاملی برای از اعتبارانداختنِ معیارِ مورد حمایت او، قرار می‌دهند. ایجادِ نوعی سردرگمی در استدلال و برهم‌زدنِ نظم فکری از نخستین پیامدهای چنین حمله‌ای است.

     

    تکنیک شخص‌ستیزی و مدلِ استنباطیِ آن را در ساده‌ترین شکل می‌توان چنین خلاصه کرد: 

    سام آدم بدی است، 
     پس، ادعا (استدلال) او نباید پذیرفته شود.

    بد بودن در این عبارت عنوانی‌ست به جا مانده از نخستین تلاش‌ها برای تعریف این شیوه از مجادله؛ لغتی که بتواند هر خصوصیت نامناسبی را شامل شود. آدمِ بد در گزاره‌ی اول می‌تواند هرکسی باشد که از نظر گوینده‌ی عبارت در هر زمینه‌ای نامطلوب یا نامناسب انگاشته می‌شود. به عنوان نمونه:
     سارا معتقد است اقتصادِ لیبرال الزاما به آزادی‌های اجتماعی بیشتر نخواهد انجامید

    سام پاسخ می‌دهد سارا آدم کم‌سوادی‌ست و در دانشگاهی درجه سه تحصیل کرده.

     

    پاسخِ سام نه حاویِ اطلاعاتی درباره‌ی اقتصاد لیبرال است و نه رابطه‌اش با آزادی‌های اجتماعی. اما حمله‌اش به کیفیتِ معلوماتِ سارا و البته رزومه‌ی تحصیلیِ او، توجه مخاطب را از ادعای سارا و الزام ارائه شواهدی در رد آن، به سوی ادعایی شخصی و مبهم (کم‌سوادی) به علاوه‌ی موضوعی ظاهرا واقعی (factual) که همان مدرک دانشگاهی باشد منحرف می‌کند. به بیانِ دیگر، ادعای سارا بدونِ آن که با شواهد و استدلال بررسی شود، نامعتبر جلوه داده می‌شود تنها به این دلیل که خود او با دو اتهام مواجه شده. در عموم مواقع انتظار عمومی این است که سارا ثابت کند کم‌سواد نیست و دانشگاهِ صادرکننده‌ی مدرک تحصیلی‌اش هم معتبر است؛ تلاشی که حتی اگر موفقیتی برایش متصور باشیم ارتباطی با اصل بحثِ رابطه‌ی اقتصادِ آزاد و آزادی‌های اجتماعی ندارد.

     

    مثال بالا را می‌توان کمابیش نمونه‌ای ملایم از تکنیکِ توسل به شخص‌ستیزی دانست. در بسیاری مواقع، شخص‌ستیزی به مرتبه‌ی حمله‌ به خصوصیاتِ اخلاقی می‌رسد؛ آن‌چه در ادبیات این حوزه به Attack on Ethos مشهور است. جایی‌که پاسخ می‌تواند نمونه‌ای نظیر این باشد:

    سارا آدم دگم و مردستیزی‌ست یا سارا دیگر پیر شده و حضور ذهن کافی ندارد.

     

    اتهامِ سام حتی اگر قابل اثبات و صحیح باشد، منطقا، ادعای سارا را رد نمی‌کند اما در عموم مواقع، موقعیت او و در ادامه اعتبار ادعایش را تضعیف می‌کند، بدون آن‌که توانسته باشد دلیل و شاهدی در مواجهه با آن ارائه دهد. در نتیجه، مخاطب ممکن است به این نتیجه برسد پس اقتصادِ لیبرال به معنایِ آزادی‌های اجتماعی بیشتر خواهد بود، بدون آن‌که بداند اقتصاد لیبرال دقیقا چیست، منظور از آزادی‌های اجتماعیِ بیشتر چیست و ارتباط میان این دو ماهیتا از چه جنس است. و البته وجاهت اجتماعی سارا و هر نوع ادعای دیگرش در هر زمینه‌ای، پیشاپیش مورد تردید قرار می‌گیرد.

     

    این نوع حمله یا توسل به خصوصیات شخصی خود به اَشکالی جزئی‌تر تقسیم می‌شود. در سناریوی دیگر:

    سام می‌گوید اگر به عنوان رئیس هیات مدیره انتخاب شود برنامه‌های پیشنهادی‌اش برابری مطلق میان کارمندان را تضمین خواهد کرد.

    سارا می‌گوید سام زن‌ستیز است.

    ادعای سارا در این مورد، مقبولیت بیشتری می‌یابد و تفاوتی عمده با سناریوی پیشین دارد چون در بستر و  زمینه‌ای مشابه فهمیده می‌شود. کماکان استدلال موجهی رو نکرده تا نشان دهد چرا آن برنامه‌ها به برابری نمی‌انجامند اما وجاهتِ صاحبِ ادعا را در زمینه‌ای مشابه زیر پرسش می‌کشد. مخاطب با این تردید روبه‌رو خواهد شد که چگونه آدمی زن‌ستیز می‌تواند برنامه‌ای موفق در برابری میانِ کارمندان اجرا کند؟

     

    تحلیل‌گرانی معتقدند شخص‌ستیزی در چنین بستری را می‌توان شکلی از کنشِ منظوری (illocutionary act) دانست که در جهتِ تضعیفِ گوینده و ادعایش به کار‌ می‌رود. کنشِ منظوری یا غیربیانی در واقع مقصودی‌ست که دنبال می‌شود، بی‌آن‌که آشکارا بر زبان آید. در عبارتی شخص‌ستیز گاه ممکن است اصلِ حرف، درست و قابل اثبات باشد (مثلا: سام سابقه‌ی زندان به دلیلِ کلاهبرداری دارد) اما طرح‌اش در زمینه‌ای که موضوع بحث چیز دیگری‌ست مقصود دیگری را دنبال کند: ردِ ادعای سام به کمک پیش‌کشیدن‌ِ پیشینه‌ی او بی‌آن‌که دلیلی قابل دفاع در مقابل او طرح شود.

     

    بررسی و تحلیلِ شخص‌ستیزی به عنوان شیوه‌ای از استدلال یا مواجهه‌ی گفتاری-کلامی در فلسفه، زبان‌شناسی و علوم‌شناختی -با توجه به دیسیپلینِ مربوطه- به جزئیات و زیرشاخه‌های دیگری تقسیم می‌شود، از جمله این‌که آیا محتوای تهاجم به فرد، صادق است یا نه. کسانی مدعی شدند اگر این ادعا که الف دروغ‌گوست قابل اثبات و معتبر باشد، نمی‌توان چنان حمله‌ای را نامعتبر یا غیرمنطقی تلقی کرد. در مقابل کسانی حامیِ ناموجه‌دانستنِ حمله‌ی شخصی‌اند در هرزمینه و با هر محتوایی. اما آن‌چه در این یادداشت مرکز توجه ماست، نه تحلیل زبان‌شناختی یا منطقیِ این مغالطه یا استدلال، که تحلیلِ روان‌شناختی و رفتارشناختی آن است. در پسِ انتخاب این شیوه از مواجهه با یک ادعا چه چیزی نهفته است و آدمی چرا به آن دست می‌زند و در نهایت چه به دست می‌آورد؟

     

    یکی از مشاهداتی که بر پیچیدگیِ توضیحِ شخص‌ستیزی به عنوان یک رفتار افزود عمومیت آن در سطحی کلان بود در همان حال که اغلبِ مطالعات نشان می‌داد شرکت‌کنندگان -به عنوان ناظر بیرونی- معتقدند چنین ادعا/رفتاری غیرمستدل، بی‌معنا و نادرست است. به زبانِ دیگر، آدم‌ها در مقام قضاوتِ مشاهده‌ی شخص‌ستیزی  نه تنها رای به ناموجهی‌‌اش می‌دهند بل‌که از اساس آن را فاقد وجاهت عقلانی و در نتیجه نامعتبر می‌دانند. اما در همان حال، چنان رفتاری در شکلی وسیع عمومیت و مقبولیت دارد. پس می‌توان با کمی تسامح مدعی بود به عنوانِ ناظرِ بی‌طرف آن را رد می‌کنیم اما خود در مواقع متعدد و در مجادله با دیگری به کار می‌بریم. 

     

    تحقیقات دیگری نشان داد شخص‌ستیزی به عنوان یک تکنیک محبوبیت تصاعدی یافته است؛ به کمک شبکه‌های اجتماعی و به‌خصوص پس از انتخابات ۲۰۱۶ ایالات متحده که رویاروییِ سیاسی را به سطحی تازه و گسترده‌ و به ابعادی جهانی رساند. اما استفاده از این مغالطه منحصر به بحث‌های سیاسی نماند و رفته‌رفته به بحث‌های حقوقی، علمی، هنری و کمابیش هر موضوع اجتماعی کشیده شد. در یک نمونه و از مجموعه‌ی وسیع دویست‌وپنجاه‌هزار استدلال در مباحثاتی متنوع در یک پایگاه داده‌ای، رقمی نزدیک سی‌ویک‌درصدِ کل آن‌ها به ترتیبی حمله‌ای شخصی به طرف مقابل بود. در واقع، در بحث‌ها و مجادلات، از هر سه برهان، یکی تهاجمی مستقیم به شخص گوینده بود نه منطق و استحکامِ عقایدش. در نتیجه مطالعه‌ی مکانیزم این رفتار، نیازی جدی قلمداد شد.

     

    بزرگترین امتیازِ تکنیکِ شخص‌ستیزی، موثر بودنِ آن است و نه استحکام منطقی یا مقبولیت ظاهری‌اش. حمله‌ی مستقیم به شخص، خصوصیات اخلاقی یا هویت او و مترادف دانستن یا منسوب‌کردنِ یکی از آن‌ها با گروهی اجتماعی یا خصوصیتی فردی که نامطلوب پنداشته می‌شود، برانگیزاننده‌ی حساسیتی عاطفی در مخاطب است. در این شیوه، مهاجم مستقیما عواطف مخاطب را هدف می‌گیرد به این قصد که احساساتِ برانگیخته‌شده اجازه نخواهد داد او به تحلیل منطقیِ اظهارات مورد نقد دست بزند. احتمالِ جدی‌گرفتنِ برنامه‌های کاندیدایی تازه نفس در انتخابات آتیِ محلی بسیار است اما اگر گفته‌شود او نژاد‌پرست، زن‌ستیز، احمق، ساده‌لوح، چپ یا راست افراطی‌ست -حتی اگر هیچ‌کدام از آن ادعاها با شواهدی همراه نباشد- چطور؟ چه اندازه ممکن است مخاطبان همان اندازه به او اقبال نشان دهند؟ 

     

    قضاوتِ عمومی درباره‌ی نیاتِ فرد تا درجه‌ی بسیاری ناشی از برداشت ما از شخصیت اوست؛ همان چیزی که در شخص‌ستیزی مستقیما مورد هجوم قرار می‌گیرد. باید در نظر داشت که بسیاری از حملات شخصی عموما ماهیتی سوبژکتیو (ذهنی) دارند که نه قابل اندازه‌گیری‌ست نه قابل اثبات و نه حتی مستقیما قابل مشاهده. وقتی مجادله بر سر آخرین کتاب کامو بالا گرفت، سارتر خطاب به او در روزنامه‌ی خویش نوشت:  "غرور عبوسانه‌ و آسیب‌پذیری شما سبب شده کسی حقایق آشکار را به شما نگوید و در نتیجه قربانی خودبزرگ‌بینیِ ملال‌انگیزی شوید" و سپس مشکلی درونی به او نسبت داد که ناشی از میانه‌رویِ مدیترانه‌ایِ کاموست. اگر بتوان برای اتهام‌های نخست راه‌حلی یافت، آخرین برچسب لاجرم به خصوصیتی ذاتی بازمی‌گشت که علاج‌ناپذیر می‌نمود؛ و هرچه گفته‌شد به تمامی قضاوت‌هایی بود سنجش‌ناپذیر.

     

    اتهام گاه ممکن است شکلی کمیک و طعنه‌آمیز بگیرد اما در حقیقت جایگاه فرد را چنان متزلزل می‌کند که اعتبار موضع‌گیریِ نظری او به کل فرو می‌ریزد. سیاستمدار تندرو و ضد اروپاییِ بریتانیا در مخالفت با یکی از نمایندگانِ اتحادیه‌ی اروپا او را به "کارمندِ دون‌پایه‌ی بانک" تشبیه کرد. وقتی اعتراضات بالا گرفت، پشت تریبون رفت و گفت" فرصت شد کمی باخود فکر کنم و نتیجه گرفتم لازم است عذرخواهی کنم، البته از تمام کارمندانِ بانک در سراسر دنیا. به آن‌ها توهین کردم و واقعا متاسفم". 

     

    این ادعا که فردی صادق نیست، خائن است، رادیکال است، خبیث و بدذات یا نادان و حسود است اتهاماتی‌ست به سادگی قابلِ اطلاق و به دشواری قابل دفاع. به علاوه، نیات و انگیزه‌های شخصیِ متهم به چنین صفاتی، به طور خودکار، در خصوصِ هر نوع کنشِ اجتماعی زیر پرسشِ جدی کشیده می‌شود. مخاطبان خواهند پرسید چرا آدمی متهم به خیانت‌کاری در صدد دفاع از ایده‌ای‌ست یا  آدمی متهم به نژاد‌پرستی در تلاش برای انتقاد از طرز‌فکری؟ بسیار پیش از آن‌که حقیقتا از خود بپرسند آن اتهامات از اساس موضوعیت دارد یا نه. و نیز نباید فراموش کرد احساسات و عواطف برانگیخته و داغ، نقشی بزرگ در قضاوت نهاییِ ما دارند، بسیار بیش از منطق و استدلال خنثی و سرد. حرف درست و مستدل -که به صورت کلیشه‌ای فرض می‌کنیم سرآخر مقبولیت خواهد یافت- از دهانِ آدمی متهم به نادرستی پذیرفته نخواهد شد به خصوص اگر گوینده به صفتی متهم باشد که در زمانه‌ی خود انگِ بزرگی‌ست.

     

    اگر موقعیت دوربین را تغییر داده و این تکنیک را از نگاه حمله‌شونده/قربانی بنگریم، جنبه‌ی دیگری از علتِ کامیابیِ آن را درخواهیم یافت. شخص وقتی در ازای بیانِ ایده یا کنش‌اش مورد تهاجمی مستقیم به شخصیت یا خصوصیات‌اش قرار گیرد عموما به رفتاری کشیده می‌شود که آن را به "اثر واکنشی" یا backfire effect می‌شناسند. متهم‌شونده حالت تدافعی می‌گیرد و حمله را با جوشش عاطفی و خشمگینانه بازمی‌گرداند. در تحلیلِ این واکنش، محققان معتقدند وضعیتِ ذهنیِ قربانی به گونه‌ای‌ست که تهاجم را نه به یک مورد بل به تمامِ ساختارِ باورها و هویت خویش می‌بیند که پربیراه هم نیست. وقتی در نقدِ تحلیلِ فرد در خصوص یک نمایش‌نامه بگوییم او آدمی ساده‌لوح، سطحی یا کم‌سواد است، تنها نقد آخرش را بی‌اعتبار نکرده‌ایم، آن اتهام بالقوه به تمام تحلیل‌های او تسری می‌یابد. در نتیجه دشوار نیست که تصور کنیم متهم ناچار است از خویش در برابر آن اتهام دفاع کند. مطالعاتی در زمینه‌ی درکِ مکانیزمِ اثر واکنشی نشان داده که شکلِ عملکردِ دستگاه عصبی بسیار مشابه با وضعیتی‌ست که فرد در آن احساس خطر یا تهدید فیزیکی دارد. 

     

    حال اگر مجددا به نگاه دوربین نخست برگردیم، می‌توان دریافت چرا انتخابِ تکنیکِ شخص‌ستیزی گزینه‌ی موثر، سریع و مطلوبی‌ست. بدون وقت‌گذاشتن برای فهم، شناخت و تحلیلِ استدلالاتِ پشتِ یک ایده و صرفِ زمانی بیشتر برای به نقدکشیدنِ معقول آن‌ها با فراهم‌آوردن دلایلی تازه، می‌توان در یک ضرب رقیب را به گوشه‌ی رینگ فرستاد، عصبی کرد و به شیوه‌ی مبارزه‌ای کشاند که کوچک‌ترین ارتباطی با ایده‌ی نخست نداشته باشد. او ناچار است تن به همان جدالی بدهد که به آن کشیده شده و از خود دفاع کند. مسکوت‌گذاشتنِ اتهامِ مستتر در حمله‌ی شخصی ممکن است به معنای پذیرفتن‌اش باشد و پذیرفتن‌اش ممکن است به معنای بی‌اعتباری یا شرمساریِ عمومی در شکلی فراگیر. پس می‌توان بحثی فنی، دشوار یا پیچیده را با یک یا چند اتهامِ ساده و دم‌دستی منحرف کرد و حتی به سود خود پایان داد، و یا چه‌بسا فراتر رفت و فرد را با برچسبی سهمگین و منزجرکننده به زمین زد و افکار و عقایدش را برای همیشه و در تمام زمینه‌ها پیشاپیش نامعتبر کرد.

     

    گره اصلی آن‌جاست که از نظرِ روان‌شناختی، انسان در برابر تکنیکِ شخص‌ستیزی آسیب‌پذیر است، هم در جایگاهِ هدفِ حمله و مهم‌تر از آن در جایگاهِ ناظر و مشاهده‌گر؛ و دومی اهمیت چشم‌گیرتری دارد. برخی مطالعات نشان می‌دهد ارزیابیِ ناظرانِ مجادلات علمی، وقتی پاسخ حاویِ استدلالاتِ مخالف است مشابه زمانی‌ست که پاسخ‌ها صرفا حمله‌ای شخصی به صاحب ادعا بوده. به بیان دیگر، شرکت‌کنندگان، حمله‌ای شخصی را کمابیش همان اندازه جدی می‌گیرند که پاسخی مستدل و مبتنی بر شواهد را. 

     

    مضاف بر آن، مکانیزمِ تاثیرگذاریِ شخص‌ستیزی را نمی‌توان به درستی فهمید مگر آن‌که ارتباط‌اش با دو پدیده‌ی دیگر را هم در نظر گرفت: اثر هاله‌ای یا halo effect و وارونه‌اش که به اثر شاخ یا horn effect شناخته می‌شود (نام اول برگرفته از هاله‌ی نورِ انگاشته‌شده بالای سرِ فرشتگان است و نام دوم اشاره به شاخ مشهور بر سر شیطان). مسئله این است که در ارزیابی و قضاوت، قوه‌ی سنجشِ انسان، ارزش‌ها را به دیگر قلمروها تعمیم می‌دهد. اثر هاله‌ای اشاره به سوگیریِ ذهن انسان است آن‌گاه که اعتبار فرد در یک زمینه و نظر مثبت به او، به دیگر زمینه‌ها تعمیم داده می‌شود، در نتیجه اظهاراتِ فردی خوشنام و موفق در علوم پزشکی را ممکن است در زمینه‌ی اقتصادی یا سیاسی هم معتبر بدانیم. 

     

    در وارونه‌ی چنین سوگیریِ شناختی، خطای فرد در یک موقعیت یا بدنامی‌اش در یک زمینه را به قلمروهای دیگر تعمیم داده و ارزیابی‌ِ ناظر، خودآگاه یا ناخودآگاه، متاثر از قضاوت نخستین خواهد بود. در نتیجه فردی متکبر یا پیشتر متهم به رشوه‌خواری یا مثلا طرفدارِ جناحِ مخالفِ سیاسی را فاقدِ صلاحیتِ اظهار نظر در موضوعی فنی که در آن متخصص است می‌دانیم. کمتر کسی حاضر به کتمان این واقعیت است که ترجیحِ عموم بر آن است که نظراتِ آدمی متهم به نژادپرستی، خیانت یا بدرفتاری با زیردستان در زمینه‌ی هنر و ادبیات و تغییرات اقلیمی و سیاست هم نادرست از آب درآید‌ و چه بهتر نقدهای سینماییِ همان کسی را بخوانیم و به دیدنِ اجراهای همان موسیقی‌دانی برویم که در کارنامه‌اش اثری از اتهامات فوق نیست و احیانا به گشاده‌دستی یا تواضع هم مشهور است.

     

    در این معنا، شخص‌ستیزی و طرحِ اتهامی که فرد را -به جای ایده و نظرش- هدف می‌گیرد، نه تنها ضربه‌ای موثر و آنی در همان زمینه قلمداد می‌شود که با برانگیختنِ عواطفی -عموما نامرتبط با بحث- به سوگیریِ فوق می‌انجامد؛ و موجی آغاز می‌شود که می‌تواند به راه خویش رفته و در زمینه‌ها و موضوعات دیگر، بدون حضور اتهام‌زننده و متهم، به حیات‌اش ادامه دهد. در نتیجه، می‌توان تصور کرد چرا شخص‌ستیزی محبوب است و احتمالا نزد چه دسته از آدم‌ها یا در چه موقعیت‌هایی. 

     

    وقتی مواجهه با فکر (در هر معنایی) هزینه‌بر باشد، تکنیکِ شخص‌ستیزی کوتاه‌ترین و موثرترین راه برای به زمین‌زدنِ حرفِ دیگری‌ به نظر می‌آید حتی اگر خودمان حرفی نداشته باشیم. در زمانه‌ی شبکه‌های تودرتوی ارتباطی که هیچ قلمرویی از دیگری منفک و مستقل نیست و مسیرها از درون هم می‌گذرند، گاه به چشم می‌بینیم که شکست در یک مجادله‌ی کوچک به معنای سقوط در تمامیِ وجوه زندگی تلقی می‌شود. در نتیجه‌ی چنین هراس و هوسی‌ست که گفتگو که راهی برای تبادل فکر است به جدال کشیده می‌شود و مجادله به جنگی حیثیتی. برای بازنگه‌داشتنِ امکان اندیشیدن، آزمودن و آموختن و تبادل‌اش با دیگری، شایسته است از طرف مقابل اهریمنی ابدی نسازیم، به چیزی جز شکست یکی از طرفین بیانیدیشیم، ایده را با فکر پاسخ دهیم و در قضاوتِ نیات و خصوصیاتِ ذاتیِ آدم‌ها محتاط باشیم.

     


    علی صدر   
    تیرماه ۱۴۰۲

  • اَتیکی‌فوبیا

    اَتیکی‌فوبیا

    (منتشر شده در مجله بارو – شماره‌ی دهم)


    در داستانی آمیخته به تخیل یکی از آخرین برخوردهای ناپلئون و برنادوت را چنان تصویر می‌کنند که ناپلئون به طعنه به هم‌پیمان سابق، منتقد جنگ و البته دشمن آن‌روزش نهیب می‌زند که او هم سرآخر تن به جنگ داده. ژنرالِ سرکش به امپراتور مغرور توجه می‌دهد که به خاطر شرف‌اش می‌جنگد حال آن‌که قصد حریف از جنگْ ثروت و قدرت است و ناپلئون پاسخ می‌دهد هرکس برای چیزی که ندارد می‌جنگداین گفتگو احتمالا به قصد آن جمله‌ی کوبنده‌ی نهایی سرهم‌بندی شده تا نشان دهد آدمی برای به‌چنگ‌آوردنِ برخی چیزها ممکن است کارش به جاهایی بکشد که پیش‌تر به خواب هم نمی‌دیده و با ارزش‌ها و افکارش یک‌سره در تضاد بوده‌اند.

    هیجانات و عواطفِ پرخروش، فرد را وامی‌دارد در دفاع از اصولی درخشان و پسندیده با صدای بلند فریاد بکشد و آن‌ها را ابدی و جهان‌شمول بیانگارد. تجربه اما، ممکن است ذره‌ذره نشان دهد آن اصول ابدی گاهی لازم است به تعلیق درآیند و بهتر است در تعمیم‌شان به همه‌چیز و همه‌کس، با مقادیری تبصره و لایحه، تجدید نظر شود. می‌گویند برای مبدل شدن هر پیروزی به شکست، فقط کمی صبر لازم است.

    پرکردنِ جای خالیِ چیزها، یا به تعبیری درست‌تر، یافتن و به‌چنگ‌آوردنِ آرمان‌ها و آرزوها همیشه به جنگ و نبرد ختم نمی‌شود، گاه به کمک فریب، گاه با کمی خوش‌اقبالی یا حتی سخن‌وری هم ‌می‌شود خود را صاحب همان چیزی وانمود کرد که از فقدان‌اش در رنجیم. داستان زندگیِ انسان را می‌توان روی‌همرفته ماجرای روزمره‌ی به‌دست آوردنِ چیزهایی دانست که ندارد؛ چه در شکل فردی و چه در قالب جمعی، چه در مختصات یک شبانه‌روزِ به‌هم‌پیوسته و چه در تصویری تاریخی و ظاهرا ناپیوسته. آنتونیو داماسیو -عصب‌شناس برجسته‌ی پرتغالی‌آمریکایی- در توصیف مفهومِ هومئوستازی (هم‌ایستایی) می‌گوید از مشخصه‌های بارزش تمایلی است که ارگانیزم زنده را در شرایطی کمی روبه‌جلو نگه می‌دارد: اینکه زنده‌ایم و دلِ سیر خورده‌ایم و جای‌مان راحت است باعث نمی‌شود دست از همه‌چیز بکشیم، یک چیز ناشناخته‌ای ما را در فکر لحظات بعد، آن‌چه در اختیار نداریم و پِلِکیدن و جستجو برای یافتن‌اش بی‌قرار می‌کند.

    اما از عجائب ذهنِ پیچیده‌ی انسان یکی آن است که گاه در به‌دست آوردنِ یک وضعیتِ انتزاعی و ماهیتا ذهنی چنان پیش می‌رود که به قیمت از دست‌دادنِ همه‌چیز تمام می‌شود، از جمله وجودِ خودش. برای به دست‌آوردن صلح می‌جنگد، در پاسداری از حق حیات می‌کُشد، در دفاع از عشق انتقام می‌گیرد و برای برقراریِ نوعی بهشت، جهنمی واقعی به‌پا می‌کند. حیرت‌آورتر آن‌که می‌تواند این تضاد را برای همه‌ی عمر و نسل در نسل در ذهن و روان فردی و جمعی حفظ کند. گرامشی -فیلسوف و نویسنده‌ی ایتالیایی- می‌گفت “پاپ (در زمانه‌ی جنگ اول جهانی) هم بر اسقف‌هایی که برای پیروزیِ ارتش آلمان دعا می‌کردند ریاست داشت و هم بر اسقف‌هایی که پیروزیِ ارتش ایتالیا و فرانسه را از خدا می‌خواستند و هیچ تناقضی هم در این موضع دیده نمی‌شد”.

    در روزگار ارتباطات و اطلاعات و تعلق انسانِ اجتماعی به گروه‌هایی متعدد و گاه ناهمگون، آدمی ناچار است مهارتِ خویش در به‌دوش‌کشیدن‌ِ تضادهایی دشوار در ابعادی وسیع را تقویت کند: هم‌زمان که هواخواه آزادی‌ست ناچار می‌شود از به زنجیرکشیدنِ مخالفینی که آزادی را هدف گرفته‌اند دفاع کند، اگرچه مصارف زندگی شخصی‌اش موبه‌مو مطابق بر اصول بازیافت است، ناچار است در موقعیتی شغلی و برای خودداری از ورشکستگی دست به تخریب محیط زیست بزند و هم‌زمان که عمیقا به عدم توانایی و صداقت نامزد حزب متبوع خویش واقف است، ناچار می‌شود برای خودداری از بدنامیِ دفاع از دشمن، بر آن‌چه می‌داند چشم ببندد.

    در نتیجه هر یک از ما ممکن است در دفاع از “راستی” دروغ بگوییم، در جدال با “جهالت” دست به کتمان واقعیت و پوشاندن‌اش بزنیم و برای حفظ پرستیژِ “من با سیاست‌مدار چپ، راست یا میانه مخالفم” راه بر تغییرات مطلوب اجتماعی ببندیم. و این‌همه، نتیجه‌ی نوعی رذالتِ شخصی یا دورویی نیست. تضادِ میان اصول یا تعلقات فکری در جامعه‌ای چندلایه و تودرتو، گزینه‌ها را چنان در برابر هم قرار می‌دهد که هر موفقیت لاجرم به شکست در قلمرویی دیگر می‌انجامد و دفاع از هر اصل به قیمت خیانت به ارزشی دیگر تمام می‌شود.

    در چنان اقلیمی‌ست که اَتیکی‌فوبیا (Atychiphobiaیا هراس از شکست به تجربه‌ای دائمی و فراگیر مبدل می‌شود. هراس از قدم‌نهادن در مسیری تازه، هراس از بیانِ عقیده‌ی متفاوت، هراس از دگرگونیِ نظر خویش و هراس از آشکارکردنِ تمایلاتی که بر انگاره‌ها منطبق نیستند، همه و همه ناشی از نگرانی و ترسی عمیق است از به‌خطارفتن، شکست‌خوردن و در نهایت از چشم دیگران افتادن. کسانی به نادرست اَتیکی‌فوبیا را روی دیگر کمال‌گرایی(perfectionism)  دانستند حال‌آن‌که کمال‌گرا -بد یا خوب- بر موفقیت و بی‌عیب‌ونقصی متمرکز است، اما کانون توجه اتیکی‌فوبیک یک‌سره بر شکست است. هراس از سقوط، بدنامی و بی‌اعتباری چون مه‌ای تیره در برابر چشمان اوست و با هر نفس به ذهن او رسوخ می‌کند. او می‌هراسد و می‌هراساند.

    اگر شکست‌خوردن محتمل‌ترین نتیجه‌ی هر انتخابی‌ست، انسان یا به بی‌عملی کشیده می‌شود یا نیازمند روایتی خواهد شد که شکست را هم‌چون موفقیت تصویر کند؛ هم‌پیمانانی تمام‌وقت که در آن روایت شریک باشند و بر آن مهر اعتبار زنند. در نتیجه، انتخاب‌کننده بیش از آن‌که نیازمند باوری صادقانه و پشتوانه‌ای مستدل باشد به هم‌پیمان و همراه محتاج است تا به وقت‌اش او را تنها نگذارند. تعلق گروهی هم بیش از آن‌که ناشی از بینش باشد، استراتژی‌ست؛ استراتژیِ بقا در زیست‌گاهی خشن و بی‌رحم و نیازی عمیق به تاییدِ دیگری.

    در هیاهوی دهه‌های نخست قرن بیست‌ویکم، تمدنِ بشر کم‌ترین شباهت ممکن را به آرامشِ آرمانیِ انسانِ خردمند دارد. بشر هیچ‌گاه تا این اندازه از دانش و ابزار برخوردار نبوده و با این‌حال، احساس رضایت از امروز و امیدواری به آینده چندان در صدا و چهره‌اش محسوس نیست. همه‌جا حرف از موفقیت‌های ریز و درشت است اما هراس از شکست در قدمِ بعدی و سرخوردگی از انتخاب‌های پیشین، تصویرِ غالبِ دوران ماست. شکست‌خوردن پیامد سلسله‌ای از وقایع است و می‌توان آن‌را بدیهی دانست، روی دیگر پیروزی. اما هراس مسئله‌ای ذهنی‌ست و فوبیای شکست می‌تواند ذهن را از درون فلج می‌کند و هم‌چون تقدیری جبرگونه همه‌چیز را از پیش شکل دهد. و این‌همه در تفاوتی شگفت میان افکار و وقایع‌اند. دانونزیو زمانی به زبانِ گله‌ در داستانِ توسری‌خور نوشت مردم وقایع را دوست دارند نه افکار را، “ولی وقایع هیچ معنی ندارند، در جهان چیز دیگری وجود دارد که از خود واقعه مهمتر است”.

    انسانِ متوسط امروز که در عرصه‌ی اجتماعی دیده می‌شود و اگرچه در شبکه‌ای نامتنهاهی از ارتباطات صاحب تریبونی کوچک است اما صدا و تصویرش تا دوردست‌ها می‌رود و در حافظه‌ی شبکه‌ها تا ابد می‌ماند، ضعیف‌تر و شکننده‌تر از آن است که از شکست در این صحنه‌ی دهشتناک نهراسد. خودشیفتگیِ او به همان اندازه که می‌تواند اسباب کامیابیِ موقت‌اش باشد، لغزندگی‌اش به سوی شکستی فاجعه‌بار را آسان‌تر و محتمل‌تر می‌کند. توازن میانِ ماندن و بیشتردیده‌شدن و سقوط‌نکردن هرچه دشوارتر، وفاداریِ دائمی به واقعیت ناممکن‌تر. در این تئاترِ اوهام متناقض و جدال‌های خشن و ناتمام، به تعبیرِ مارتا نوسبام ــ فیلسوف معاصر آمریکایی ــ شهروند مضطرب و ترسیده‌ی روزگار ما نسبت به واقعیت بی‌تفاوت است چون بیش از هرچیز در جستجوی حبابی‌ست هم‌چون زهدان که در آن احساس امنیت کند.

    در زمانه‌ی هزارتوهای درهم‌تنیده، هر قدمی گسست از یک آرمان و پشتیبانی از ارزشی دیگر است و اگرچه دوست‌ داریم وانمود کنیم ارزش‌های ما در همه حال مقدس‌اند اما نیروی شر بیکار نمی‌نشیند، او هم اگر صلاح ببیند از ارزشی مقدس دفاع خواهد کرد. در وارونگیِ روزگارِ ما، شر ممکن است مقدس بنماید، ظلم چهره‌ی رنگ‌پریده به خود بگیرد و مقتول به جنایت متهم شود. در چنین حال و هوایی، هراس از سرشکستگی بدیهی‌ترین واکنشِ هر انسان آگاه است، اما به همان اندازه که بدیهی‌ست باید از آن دوری جست. انسانِ شکست‌خورده هنوز بخت برخاستن دارد، انسانِ وحشت‌زده اما، مسخ‌شده و مبهوت به مجسمه‌ای گچی می‌ماند که چون فروریخت هرگز سرپا نخواهد شد.

     

        علی صدر  
    اسفندماه  ۱۴۰۱ 

     

     

  • سرنوشتِ کاساندرا

    سرنوشتِ کاساندرا

    (منتشر شده در مجله بارو – شماره‌ی نهم)


    آشکارکردن صادقانه‌ی عقاید و باورهای خویش در تمام ادوار تاریخ بشر هزینه داشته، گاه کم و گاه زیاد و البته نه در شکل و شیوه‌ای مشابه. روزگاری متداول بود به اتهام داشتن یا نداشتنِ یک عقیده، سر از تن فرد جدا کنند و وجدان جامعه هم چندان به درد نیاید، در زمانه‌ی ما و در جوامع پیشرفته بیشتر محتمل است موقعیت شغلی یا اجتماعیِ او بر باد رود اما جان‌اش -مگر در مواردی نادر یا در مکان‌هایی مشخص- بعید است به خطر بیافتد. اولی تقریبا همیشه به دست قدرتِ مسلط و عریان انجام می‌شد و می‌شود، دومی در جهان امروز عموما نتیجه‌ی نیروی چیزی‌ست موسوم به "افکار عمومی". برخی می‌گویند با این‌که رسیدن از اولی به دومی پیشرفت به حساب می‌آید اما کماکان هزینه‌ی سخن‌گفتن، گزاف و کمرشکن است. چند دانشمند و محققِ سرشناس، ژورنالی علمی دست‌وپا کرده‌اند که پژوهش‌گران بتوانند در آن، با نام مستعار و بدون نگرانی از آینده‌ی علمی و حرفه‌ای خویش، نتایج تحقیقات‌شان را منتشر کنند. 

    آدمیزاد، نتیجتا و رفته‌رفته، آموخته اگرچه در بسیاری امور صاحب عقیده ا‌ست عقل حکم می‌کند در تمام موارد نظرش را آشکار نکند مگر آن‌که برای هزینه‌های احتمالی آماده باشد. پس با خیل آدم‌هایی روبه‌روئیم که عقایدی دارند اما نظر نمی‌دهند. مثال گالیله دیگر به کلیشه بدل شده: در باب وضعیت زمین و خورشید عقایدی داشت اما نظردادن برایش گران تمام شد و ترجیح داد به همان وضعیتِ عقیده‌داشتنِ صرف بازگردد. کامو در ابتدای متن مفصل‌اش در باب خودکشی، اذعان کرد که کشف گالیله اگرچه واقعیتِ علمیِ مهمی قلمداد می‌شد اما ارزشِ جزغاله‌شدن نداشت. شاملو در جلسه‌ای نیمه‌خصوصی-عمومی در پاسخ به درخواستی مبنی بر خواندنِ یکی از شعرهای منتشرنشده‌اش صادقانه گفت: به نفع‌ام نیست.

    جدا از این تفاوتِ عمده، ظرافت دیگری هم میان دو مفهومِ عقیده‌داشتن و نظردادن وجود دارد: در عرصه‌ی عمومی کسی را به صرف داشتن یک ایده یا نگرش "غالبا" به چهارمیخ نمی‌کشند اما به محض آن‌که ایده را به شکل یک نظر یا پیشنهاد مطرح کرد حملات آغاز و فرد ناچار می‌شود مسئولیت تمام کاستی‌های احتمالیِ آن ایده را بر عهده گرفته و حتی برای مشکلاتی که ممکن است در صورت عملی‌شدنِ آن ایده رخ دهد هم پاسخ‌هایی در آستین داشته باشد. در نتیجه و مجددا، فرد ممکن است در باب مسائلی معین عقایدی مشخص داشته باشد و حتی به زبان آورد اما تنها در قالب دیدگاه‌هایی شخصی و نه در بیانی که بوی نسخه‌دادن یا پیشنهاد کردن بدهد. با کمی احتیاط شاید بتوان گفت اولی وجهی تئوریک دارد، حال آن‌که دومی ماهیتی عملی می‌یابد.

    تفاوتِ میانِ عقیده‌داشتن و نظردادن و گذار از یکی به دیگری گاه به موضوعی اخلاقی مبدل می‌شود. فرد ممکن است برای نظردادن یا ندادن زیر فشار قرار گیرد و عقایدش پیش از آن‌که به نظری عمومی و آشکار بدل شود به زیرِ ذره‌بینِ گمان‌زنی و قضاوت کشیده شود. خودداری از بیان نظرِ خویش -هم‌چون نظر دادن- اگرچه حق انگاشته می‌شود اما همانندِ بسیاری حقوق اولیه، در شرایطی خاص با ارزشِ اخلاقیِ دیگری تضاد یافته، به منزله‌ی سکوت تلقی شده و سرزنش می‌شود. در این معنا، سکوت‌کردن، هم‌چون نظردادن، به مثابه‌ی کنشی اجتماعی دیده شده و فرد برای حرف‌نزدن هم در شرف محکومیت قرار می‌گیرد.

    عقیده می‌تواند خام، نسنجیده یا نادقیق باشد و برای سال‌ها در گوشه‌ی ذهن بماند بی‌آن‌که کاستی‌هایش به چشم آید. عمومی‌شدنِ آن، سبب می‌شود چیزی که پیشتر سرشار از نبوغ و تازگی و مایه‌ی مباهات دانسته می‌شد به حدِ یک سرافکندگی یا بدنامیِ بزرگ فروکاسته شود. عقیده را همیشه می‌توان در قالب نظر آشکار کرد اما نظری که عمومی شد دیگر نمی‌تواند به عنوانِ عقیده‌ای شخصی بایگانی شود. مسیر میان این دو مفهوم کمابیش یک‌سویه است. 

    در نتیجه آن‌چه گاه کسانی را به مقاومت در برابر آشکارکردنِ عقایدِ خویش وا می‌دارد، حتی با به جان خریدنِ بار اتهامِ سکوت، اجتناب از مواجهه با سیل حملات و تهمت‌هاست. به ویژه اگر در نظر آوریم که در روانِ انسان‌ها چیزی نهفته است که آن‌ها را در عطش دائمی قضاوت، اتهام و سرزنش نگه می‌دارد. تبدیل جهان به صحنه‌ی دادگاه، نشاندن کسی یا کسانی بر صندلیِ متهم، تقلیل تمام زیستِ بشر به یک ارزش و محکومیت قاطع متهم به زیرپاگذاشتن همان یگانه ارزشِ مفروض، چنان شیرین است که می‌توان اتهاماتی چندلایه و غامض و گاه مبهم هم‌چون بی‌فرهنگی، خیانت و بی‌شرافتی را -هم‌چون داغی ابدی- به سهولت به دیگران نسبت داد؛ بسیار آسان‌تر از آن‌که بتوان برای آن مفاهیم، تعریف و چهارچوبی ساده و منسجم به دست داد. یک اتهام در یک زمینه کافی‌ست تا اعتبارِ کلامِ متهم در هر زمینه‌‌ای و برای همیشه سلب شود. 

    از کارکرد‌های مستقیم این اتهام‌های بی‌شمار پیش‌فرضی‌ست که می‌انگارد گوینده خود از آن‌ها مبراست. در نتیجه کسانی نتیجه گرفتند تاکید بر گناهِ دیگران، کوتاه‌ترین راه برای اعلانِ معصومیت خویش خواهد بود. کامو همین واقعیت را در رمان سقوط به بیانی رسا و موجز نوشت که "هر یک از ما بر معصومیت خویش به هر قیمتی اصرار دارد، حتی اگر لازم باشد تمام بشریت و آسمان را متهم کند". با عمومیت یافتن و سهولتِ اعلانِ نظر و آن گرایشِ شهوت‌آلود و مقاومت‌ناپذیر به قضاوت، با چیزی مواجهیم که در این زمانه به سیطره‌ی فرهنگ اتهام و سرزنش (blame culture) مشهور است. 

    فراموش نباید کرد که در این مخلوطِ شوم و بی‌رحم عنصری دیگر هم یافت می‌شود: ماندگاریِ اتهام. در افسانه‌های یونان، کاساندرا به عقوبتی عجیب محکوم شد: راست بگوید و به درستی پیش‌بینی کند اما کسی حرف‌هایش را باور نکند. قربانیِ اتهام‌زنی، در صحنه‌ی اجتماع و در بسیاری اوقات، وضعیتی مشابه کاساندرا می‌یابد. مهم نیست تا چه اندازه راست بگوید و چه حقایقی را یک به یک برشمرد، طلسمی نهفته مانع از باورپذیریِ او می‌شود. در نگاه جامعه اتهام‌ها هم‌چون کنده‌کاری بر چوب و سنگ‌اند: یا نقشِ اصلی برای ابد ماندگار خواهد بود یا خرابیِ ناشی از زدودن‌شان برای همیشه اثرش را برجا خواهد گذاشت.   

    بدین تربیت، صحنه‌ی اجتماع به نبردی دائمی میانِ معصومیتِ مطلق و رسواییِ ابدی مبدل می‌شود. هر عقیده‌ای که آشکارا بر زبان آید به قدم‌زدن بر لبه‌ی افقِ رویداد (event horizon) می‌ماند. سقوط به سیاه‌چاله‌ی بدنامی یا پرتاب با سرعت نور و آن‌چه بیانِ عقیده را دشوارتر می‌کند و سقوط به سیاه‌چاله را محتمل‌تر، نیرویی‌ست که به "استبداد اکثریت" شناخته می‌شود. متهم‌کردن و متهم‌شدن بخشی جدایی‌ناپذیر از زیستِ اجتماعی انسان امروز است. آگاه‌شدن یعنی عقیده‌داشتن و عقیده‌داشتن به نظردادن می‌انجامد، حتی با سکوت. و هیچ نظری نیست که به شَرّی منسوب و به رذالتی متهم نشود. برتراند راسل زمانی در سخن‌رانی مشهور و تاثیرگذاری گفته بود "حمایت از اقلیت و مقاومت در برابر استبدادِ اکثریت حیاتی‌ست و به نفع همگان چون هریک از ما روزگاری و در زمینه یا موضوعی در اقلیت خواهیم بود"  

    قرن‌ها پس از کلیشه‌شدنِ پند‌های رنگارنگ در پرهیز از قضاوت و اتهام، تکیه بر صندلی قاضی در دادگاهی به وسعت جهان و قرار‌دادن دیگری در جایگاه متهم، هنوز از جذبه‌ای رازگونه برخوردار است و از پرطرفدارترین مشغولیات آدمیان به حساب می‌آید. محکومیت کاساندرا محتمل‌ترین سرنوشت دورانِ ماست.

     

     

    علی صدر   
    دی‌ماه ۱۴۰۱

    Pic: Cassandra and Ajax – Depicted on a terracotta amphora, circa 450 BC