برچسب: کتاب#

  • امانوئل کانت – نسخه‌ی ۲۰۲۵

    امانوئل کانت – نسخه‌ی ۲۰۲۵

    درباره‌ی یک کتاب و یک جستار

     

    جستارهای آدام کرش[۱] همیشه خواندنی‌ست. متن اخیرش در نیویورکر اگر یک خاصیت داشته باشد اشاره به این واقعیت است که ادعایی قدیمی مبنی بر آن‌که مردمِ شهرِ کونیگسبرگ[۲] ساعت‌هاشان را با عبور و مرورِ امانوئل کانت تنظیم می‌کردند بیش از‌آن‌که ارتباطی با انضباطِ فیلسوفِ مشهور داشته‌باشد نتیجه‌ی وقت‌شناسیِ میزبانِ انگلیسی‌اش بود که کانت به خانه‌اش می‌رفت. جوزف گرین[۳]، تاجری بود با سخت‌گیریِ وسواس‌گونه‌ای در باب زمان: اختتامِ مهمانی سرِ ساعت ۷؛ مهمان موظف است زحمت را کم کند حتی اگر مهم‌ترین فیلسوفِ دوران مدرن و عصرِ روشنگری باشد. 

     

    روشدنِ دستِ امانوئل در روایتِ فوق البته هزینه‌ی چندانی برای اعتبارش ندارد، حتی اگر خودش وقت‌شناس نبود، دست‌کم واضح است مهمانی مرتب و آداب‌دان بود و با یله‌شدن، افتخارِ حضورِ خویش در خانه‌ی دیگران را کش نمی‌داد، به خلقیات میزبان احترام می‌گذاشت و اجازه می‌داد غیابش هم به اندازه‌ی حضورش سودمند باشد. 

     

    آگاهی از ریشه‌ی آن ترددهای سرِوقت و بازشناختِ عللِ آن، نیازمندِ شواهدی بود از وجودِ آدمی دیگر در پسِ داستان. گواه و مدرکی تازه برای روایتی نو از ماجرایی قدیمی. اما بازنگری و تغییر در روایاتِ تاریخی به ندرت وابسته به اموری به اصطلاح آبجکتیو است، در اغلبِ موارد برداشتِ ما از تاریخ تغییر می‌کند تنها به این علت که ذهنیات، طرزِفکر و نگاه ما هم‌چون صد، پنجاه یا حتی بیست‌سال پیش‌تر نیست. آر.جی کالینگوود[۴] -فیلسوف و مورخِ انگلیسی- در کتابِ ایده‌ی تاریخ[۵] در بیانی ساده نکته‌ای را گوشزد کرد که فیلسوفان و مورخانِ دیگر مشتاق‌اند از آن نسخه‌ای غامض به دست دهند، درباره‌ی پیچیدگی‌اش رساله‌ها بنویسند و سال‌ها تدریس‌ کنند. کالینگوود نوشت: در تاریخ هم مثل هر موضوع جدیِ دیگری، هیچ دستاوردی نهایی نیست، چون نه‌تنها شواهد و مستندات، بل روش‌‌ها و اصولی که بر اساسِ آن‌ها دست به تحلیلِ شواهد می‌زنیم هم تغییر می‌کنند. توضیح داد که مورخ و تحلیل‌گر برای هر تفسیر ناچار است دانشِ فلسفی و علمی و البته عاداتِ ذهنیِ خویش را به همراه بیاورد، چیزهایی که خود ثابت نیستند و با اشاره به عبارت مشهورِ هراکلیتوس ادامه داد از آنجا که اندیشه‌ی تاریخی نیز هم‌چون رودی‌ست که هیچ‌کس نمی‌تواند دوبار در آن قدم بگذارد حتی مورخی واحد که برای مدتی مشخص روی یک موضوع کار می‌کند هم هنگام تلاش برای مرورِ دوباره‌ی پرسشی قدیمی، درمی‌یابد آن پرسش تغییر کرده. از همه‌ی این‌ها در بیانی امری فرمان داد «هر نسل تازه باید تاریخ را به شیوه‌ی خود بازنویسی کند» و البته توجه داد به یاد داشته باشد، این بازنویسی هم آخرین نسخه نخواهد بود.

     

    دوقرن و خرده‌ای پس از مرگِ امانوئل کانت، کسانی می‌پرسند پرداختن به او حقیقتا به‌واسطه‌ی موضوعیت‌داشتنِ افکارِ اوست یا عادتی‌ست آکادمیک برای ادامه‌دادنِ بحث درباره‌ی بحث‌های پیشین؟ آماری کلی -و البته نه‌چندان قطعی- در بابِ ارجاعات آکادمیک، کانت را پس از افلاطون و ارسطو در رده‌ی سومِ فیلسوفانِ تاریخ قرار می‌دهد. کسانی معتقدند اگر آن دو غولِ یونانی مهم‌ترین چهره‌های تاریخِ کلاسیکِ فلسفه‌اند، کانت، مهم‌ترین فیگورِ فلسفه‌ی مدرن است. مخالفانی نظر می‌دهند این مقام شایسته‌ی دکارت است و ابهاماتِ زبانیِ کانت را کنار بگذاریم، خلاصه‌ی بسیاری از آرائش قابل دفاع نیست حتی در زمینه‌ی اخلاق که از ستون‌های اصلیِ شهرت ماندگارش شد؛ اشاراتِ نژادی و داوری‌هایش درباره‌ی زنان و حکم‌های تندش درباره‌ی گرایشات جنسی که هیچ. به همین دلیل شاید بتوان گفت مخالفان هم در ماندگاریِ شهرت‌اش نقش داشته‌اند چون دست از سرش بر نمی‌دارند. 

     

    درهرحال، چه در زمره‌ی ستایش‌گرانی باشیم که معتقدند نمی‌توان از زیر سایه‌ی وسیعِ افکارش خارج شد و چه در میانِ منتقدانِ کلافه‌ای که متحیرند چگونه می‌توان از شرش رهایی یافت ، به ناچار باید پذیرفت -به بیانِ کالینگوود- هر نسل مجبور است تاریخِ افکارِ او را بازنویسی کند، و این درست همان کاری‌ست که مارکوس ویلاشک[۶] -فیلسوف، کانت‌شناس و پرفسورِ برجسته‌ی آلمانی از دانشگاه گوته در فرانکفورت- در ژوئن ۲۰۲۵ و در کتابی با عنوانِ کانت: انقلابی در اندیشیدن[۷]، در شش بخش و سی فصل انجام داد. ترجمه‌ی انگلیسی[۸]‌ هم کمی بعدتر در سپتامبرِ امسال منتشر و روی‌هم‌رفته با نقدهایی مثبت از همه‌سو مواجه شد.

     

    ویلاشک هم- مثل دیگران- چیزِ هیجان‌انگیزی در زندگیِ آدمی پیدا نکرد که همه‌ی عمر در یک شهر زندگی کرد، مسافرت نرفت، شغل همیشگی‌اش تدریس بود، تعداد معدودی کتاب نوشت، ازدواج نکرد و حتی ماجرایی رمانتیک هم نداشت و سرآخر بدونِ درام یا تراژدیِ خاصی به تاریخ پیوست. در نتیجه، ساختارِ کتاب‌اش را نه بر پایه‌ی روایت زمانی-تاریخیِ زندگیِ کانت، که بر پایه‌ی لایه‌های افکار و نظریاتِ او گذاشت. پیش‌در‌آمدِ مختصرش را با این خاطره آغاز می‌کند که در شانزده‌سالگی و با خواندنِ خطوطی از شرح کانت بر مفهوم روشنگری و تاکیدش بر این‌که انسان باید جسارتِ دانستن داشته باشد و تصمیماتِ زندگی‌اش نتیجه‌ی افکارِ خودش باشد و نه هدایتِ دیگری، سراغ پدرمادرش رفته و با افتخار جملات کانت را تکرار و به آن‌ها گوشزد کرده از این پس فرمانِ زندگی‌اش را شخصا به دست خواهد گرفت. بعدتر با مروری بر وقایع سیاسیِ یکی‌دوسال پیش از نوشتنِ کتاب و نقل‌قول‌هایی از سیاستمدارانِ آلمان در ستایش کانت، وامداریِ فرهنگِ آلمان و اروپا و دموکراسیِ غربی به او، گریزی به جنگ روسیه و اکراین می‌زند و در نهایت به زمان حال می‌آید و استدلال می‌کند در جهانِ پساحقیقت که فکت‌ها در بسیاری اوقات به نقطه‌نظر و دیدگاه هر فرد وابسته است، کانت می‌تواند توضیح دهد چگونه واقعیت و حقیقت نتیجه‌ی ساختِ ذهن انسان است.

     

    بیانِ ویلاشک ساده و صریح است و در بسیاری اوقات توضیحات‌اش روشن‌گرند. وقتی در نظر آوریم موضوع بحث کانت است، خصوصیتِ بالا امتیازِ کمی نیست. شالوده‌ی کارِ ویلاشک بر پایه‌ی این نظرِ اوست که کارنامه‌ی کانت شاملِ سه انقلاب می‌شود: شخصی، فلسفی و سیاسی. همان ابتدا و پیش از آن‌که لغتِ انقلابی اسبابِ سوتفاهم شود و کانتِ بی‌نوا را در کنار گانگسترهای آمریکای جنوبی یا خاورمیانه بنشاند توضیح می‌دهد انقلاب را در معنایی مشخص به کار می‌بَرد. می‌نویسد نخستین کاربردِ این لغت در تاریخ اندیشه‌ی غرب به کتابِ درباره‌ی گردشِ اجرام آسمانی[۹] اثر نیکلاس کوپرنیک[۱۰] برمی‌گردد. کانت که خودش زمانی دربابِ ستاره‌شناسی رساله‌ای کمابیش فراموش شده نوشت به کلمه‌ی انقلاب در همان معنای مورد نظر کوپرنیک چسبید و رهایش نکرد: گردش، چرخش و دَوَران. سه انقلابِ مدِ نظرِ ویلاشک هم کمابیش در همان معنای کوپرنیکی‌ست اما با کمی ظرافت و شیطنت، معنای دگرگونیِ عمیق هم دارد، درست از همان جنسی که کار کوپرنیک داشت؛ زیر و رو کردنِ بنیانِ درکِ آدمی از عالم، در مخالفت مستقیم با آموزه‌های کلیسا که می‌توانست سرش را به باد دهد. حالا به هر اسمی؛ انقلاب، چرخش، گردش یا هرچه.

     

    انقلابِ شخصی یا درونیِ کانت -البته به تعبیر ویلاشک- به حوالیِ چهل‌سالگی‌اش برمی‌گردد و احتمالا براساسِ همین تجربه‌ی شخصی بعدها آن رایِ عجیب درباره‌ی بیست و سی‌ و چهل‌سالگی را صادر کرد (برای آدمی که ادعاهایی عالم‌گیر و ابدی داشت، چنین تعمیم‌های شخصی به عالم و آدم به‌هیچ‌عنوان پسندیده نبود). درهرحال تحولِ بنادینِ نخست‌اش قاعده‌ای بود بر این مبنا که اگر فرد بخواهد از نظر اخلاقی به انسانی نیک مبدل شود لازم است تعادل میان منافع شخصی و اخلاقیات را با یک «انقلاب در شیوه‌ی تفکر» بر هم بزند. به زبانی ساده، کامیابی در منافعِ شخصی باید با اصول اخلاقی سازگار باشد و معیارِ سنجش را «امر مطلق[۱۱]» نامید که در زبان او چنین تعریف می‌شد: «بر اساس قاعده‌ای عمل کن که بتواند هم‌زمان به مثابه‌ی قانونی جهان‌شمول نیز به کار رود.»

     

    از نگاهِ ویلاشک، انقلاب دوم یا همان تحول فلسفی-فکریِ کانت در دهه ۱۷۷۰ رخ داد که در اثر اصلی کانت، یعنی نقد عقل محض[۱۲] نمود یافت. انقلابِ مدِ نظر ویلاشک در وارونگی‌ی رابطه‌ی جاافتاده و پذیرفته‌شده میان سوژه و ابژه نهفته بود؛ رویکردی که این‌بار سوژه‌ی انسانی را در مرکز جهان قرار داد و شاید یکی از مهم‌ترین دستاوردهای کانت و اساسِ ایده‌ای بود -که به باورِ برخی- هم‌چون قرار دادن خورشید در مرکزِ جهان به جای زمین، بنیانِ فکری انسان را به‌هم ریخت. تحولِ سوم متاثر از یورش به زندان باستیل و انقلاب فرانسه بود و با اعلامیه‌ی حقوق بشر و تأسیس جمهوری فرانسه به اوج رسید. به باورِ ویلاشک تحولاتِ انقلاب فرانسه، اندیشه‌ی سیاسی کانت را رادیکالیزه کرد و اثر خود را بر آثار متأخر او در دهه ۱۷۹۰ میلادی باقی گذاشت.

     

    از هاینریش هاینه[۱۳] نقل قول می‌آورد نقد عقل محضِ کانت «آغاز ِتحول روشنفکری در آلمان بود، همزمان با تحولی عملی در فرانسه». به تعبیر ویلاشک، تا دو قرن بعد و حدود ۱۹۸۹ (یعنی فروریختن دیوار برلین) فقدانِ کشش به هرنوع انقلاب، به این ایده منتسب دانسته می‌شد که آلمانی‌ها فقط در نظریه انقلابی‌اند، و نه در عمل. عقیده‌ای که در چشمِ ویلاشک -دست‌کم تا جایی که به کانت مربوط است- کمی نامنصفانه به نظر می‌آید.

     

    کتابِ ویلاشک -آن‌چنان‌که خودش صراحتا گفته- تلاشی‌ست برای توضیح زندگیِ فکری و ایده‌های فلسفی کانت برای خوانندگان عادی. بااین‌حال، تصور می‌کنم خالی از فایده نخواهد بود اگر اهلِ فلسفه‌، و مخصوصا فلسفه‌ی آلمانی، هم نگاهی به آن بیاندازند. بلکه تاحدودی بپذیرند می‌شود ایده‌هایی فلسفی را توضیح داد بدونِ آن‌که خواننده و شنونده را با مبهم‌گویی گیج‌تر کرد و گناه سردرگمی‌شان را گردنِ پیچیدگیِ ذاتیِ افکار و نظریه‌ها  یا کم‌سوادیِ خواننده انداخت.

     

    و نیز یادداشتِ آدام کرش. نمونه‌ی خوبی‌ست از سبک تمیز و مرتب و مفرح از جستارنویسی. ادا و اصول اضافی ندارد، موضوع‌اش معرفیِ کتاب است اما محصور در آن نمی‌ماند، خبری از ستایش‌های غلوآمیز یا تحقیر و انتقام هم نیست. یادداشتی‌ست پر از نکاتِ خواندنی. مستقل از متنِ مورد نقد، اما درباره‌ی آن. 

     

    به شکلی هنرمندانه و ظریف توازنی برقرار می‌کند بین ماجرای پاراگراف‌های ابتدایی و رأیی در خطوطِ نهایی. وقتی جستارش را با این طعنه تمام می‌کند که شاید امروز دشوارترین ایده‌ی کانتی برای پذیرش، اطمینانِ فیلسوفِ مشهور به این امر باشد که بشر هم قادر و هم خواهانِ حل مشکلاتِ خویش به شکل نقادانه است، ضربه‌ای کاری به اصل و اساس ایده‌های او می‌زند. اما قاعدتا به یاد می‌آوریم یادداشت را با مرور متلک‌های سهمگینِ کانت به الهی‌دانِ مشهور سوئدی[۱۴] آغاز کرده‌بود، جایی‌که کانت او را بدترین خیال‌پردازی که کتاب‌اش از ذره‌ای عقلانیت هم خالی‌ست توصیف کرده‌بود؛ و «بدترین‌خیال‌پرداز»‌ متلکی بود به خواب‌هایی که عارفِ مسیحی مدعی بود دیدن‌شان باعث تحول‌ِ فکری‌اش شده. و فراتر از این تقابلِ دوقرنی در سروتهِ جستار، آیا بندکردن به مفاهیمِ رویا‌بینی و خیال‌پردازی اشاره‌ای ظریف به نقدِ راسل به کانت نیست؟ وقتی با طنز ظریف انگلیسی‌اش نوشته‌بود: «هيوم با انتقاد از مفهوم عليت، كانت را از خواب جزمی بيدار كرد -يا دست كم خود كانت چنين می‌گفت- اما بيدارى‌اش موقتی بود، چون به زودى چنان داروى خواب‌آورى ساخت که قادرش کرد دوباره به خواب رود».

     

    چه خواب و رویا و چه عقلانیتِ صرف، چه بزرگ‌ترین و چه یکی میانِ دیگران، کانت را سرآغاز بسیاری تحولات می‌دانند که تاریخ اندیشه در شکل غربی‌اش را شکل دادند، حتی اگر بسیاری‌شان آن‌چنان‌که فیلسوفِ ایده‌الیست تصور می‌کرد پیش نرفته‌ یا تاثیر نگذاشته باشند. وقتی مفاهیم زمان و فضا را کانونِ بحث قرار داد، آن‌ها را نه ویژگیِ ذاتی جهان که ناشی و برآمده از ساختار و کارکردِ ذهنِ آدمی نامید، درک عمومی و حتی تخصصی از جهان خام‌تر از آن بود که حتی مخاطبِ چنین طرزفکری باشد؛ امروز شاید کمی بدیهی باشد، آن‌زمان حتی برای اتلاقِ نوآورانه هم زود بود. و نمونه‌ای ساده‌تر، ویلاشک می‌نویسد وقتی کانت عبارت آلمانیِ نقد (Kritik) را در عنوانِ کتاب‌های مهم‌اش به کار برد، مفهومی تازه بود و تا پیش از آن هرگز در هیچ عنوانی به کار نرفته‌بود، امروز آماری دم‌دستی از کتابخانه‌ی ملی آلمان می‌گوید دست‌کم بیست‌وچهار هزار عنوان کتاب تنها در تیتر از چنین لغتی استفاده کرده‌اند. 

     

    وقتی در مقاله‌ی دو روان‌شناسِ برجسته‌ی هاروارد خواندم بررسی تصویرهای مغز نشان می‌دهد هنگام تصمیمات اخلاقی مبتنی بر ایده‌ی کانتی، بخش‌های عاطفیِ مغز فعال‌تر است و نتیجه گرفتند «او وقتی بر عقلانیت محض تاکید می‌کرد ظاهرا نمی‌دانست درباره‌ی چه حرف می‌زند»، به عنوان دانشجوی فلسفه چهارستونِ افکارم لرزید. بعدها وقتی تقابلِ نظریات اخلاقی را در آزمایشگاه موضوع تحقیقِ عصب‌شناسی قرار دادم، دریافتم انکارِ گوشه‌ای از کارِ کانت، دشوار و پرزحمت است و بسیار بیش از تاییدِ صرفِ او آموزنده خواهد بود. و باز یاد راسل افتادم که نوشت «با به‌کار بردنِ عنوانِ بزرگ‌ترین فیلسوفِ مدرن برای کانت مخالفم، اما نشناختنِ عظمتِ او هم ابلهانه است.»

     

    علی صدر   
     آبان‌ماه ۱۴۰۴

     

    [1] Adam Kirsch 

    [2] Königsberg

    [3] Joseph Green

    [4] Robin George Collingwood

    [5] The Idea of History (1946)

    [6] Marcus Willaschek

    [7] Kant: Die Revolution des Denkens

    [8] Kant: A Revolution in Thinking

    [9] On the Revolutions of the Heavenly Spheres

    [10] Nicolaus Copernicus

    [11] Categorical Imperative

    [12] Critique of Pure Reason

    [13] Heinrich Heine

    [14] Emanuel Swedenborg

  • دو مرد، یک شهر و آونگِ آرتور

    دو مرد، یک شهر و آونگِ آرتور

    انتظار می‌رود که هر زندگی سرشار از وقایعی باشد، و سرگذشتِ آدم‌ها نتیجه‌ی چند رویدادِ کلیدی که نقاط عطف قلمداد می‌شوند. واقعیتِ تلخ یا شاید سرد این است که وقایعِ زندگیِ همه‌ی آدم‌ها کمابیش شبیه به هم‌اند: تولد، کمی سعی و خطا و زمین‌خوردن و برخاستن، مجموعه‌ی وسیعی از شکست‌ها و سرخوردگی‌ها و تعداد اندکی موفقیت، یک یا چند دل‌باختگی، چند چیزِ افتخارآمیز و مقادیری شرمساری و سرافکندگی، کمی به دست‌آوردن و از آن پس اندوهِ ازدست‌دادنِ همه‌کس و همه‌چیز. همه‌ی چیزهایی که به دشواری به دست آمده‌بودند. چنددهه بی‌توجهی به آن‌چه که داریم و سرانجام، سال‌ها سوختن در نوستالژیِ از دست‌رفتنِ همان‌چیزهای پیش‌تر بی‌اهمیت. و در نهایت، خفتن در آغوشِ مرگ. . . شب بخیر. 

     

    اگر همه‌ی این وقایع را می‌شود در چندخط یا نهایتا یک صفحه فهرست کرد، پس این میلیون‌ها صفحه‌ی سیاه‌شده درباره‌ی چیست و چرا روایتِ داستانِ هر آدمی این اندازه زمان می‌برد و گاه به دفعات گفته و خوانده می‌شود؟ دانونزینو می‌گفت برخی آدم‌ها وقایع را دوست دارند و نه افکار را، «ولی وقایع هیچ معنی ندارند، در جهان چیز دیگری وجود دارد که از خود واقعه مهم‌تر است.» 

     

    نمی‌دانیم در ذهنِ نویسنده‌ی رمانِ «جنونِ دونفره» چه می‌گذشته اما واضح است که در جهانِ این رمان هم، وقایع چندان معنا و اهمیتی ندارند، و چیزهایی از خود وقایع مهم‌ترند. سر تا تهِ کتاب شرحِ رویدادهای بی‌شماری‌ست که برای دو مرد رخ می‌دهد: عشق و نفرت، ازدواج و طلاق، تولد و مرگ، موفقیت و شکست، درماندگی و مبارزه، ترک‌گفتن و بازگشتن، درمیانه‌ی فعالیت‌هایی اجتماعی و سیاسی، امیدها و ناامیدی‌ها. همه در بستر پرتلاطم سیاسی و اجتماعی دهه‌ی هفتاد و هشتاد. در قلب شهری که تلاطم و آشوب در دی‌اِن‌اِی آن است: تهران. با این وجود، هیچ‌کدام از این وقایعِ پرشمار نیروی جاذبه و دافعه‌ای ندارند. هیچ رنگی و طعمی. شکست همان اندازه جدی نیست که پیروزی. عشق همان اندازه بی‌اهمیت است که نفرت. وزن همه‌شان یک اندازه است: تقریبا هیچ. خصوصیتِ همه یکی‌ست: کمابیش سرد.

     

    یک نفر با محلولی جادویی توانسته احساس را از وقایع بزداید، در انگلیسی می‌گویند desensitisation، حساسیت‌زدایی در بسیاری مواقع برابرِ گویا و مناسبی به نظر نمی‌آید. مسئله به‌هیچ‌عنوان بر سرِ حساسیت نیست، احساسات و عواطف است که یک‌سره محو و زدوده شده‌اند. در عصب‌شناسی فرض بر این است که در نتیجه‌ی تعددِ تکرارِ یک واقعه با قطعِ کامل‌اش، عصب‌ها دیگر به یک محرک واکنش نشان نمی‌دهند. 

     

    پس اهمیتِ روایتِ زندگیِ آن دو مرد در چیست؟ در دوستی‌شان؛ در چیزهایی‌که در رابطه‌ی هریک با آن دیگری می‌گذرد. زندگی‌شان گویی به‌خودیِ خود معنایی ندارد و تنها در نگاهِ آن دیگری و به میانجیِ آن دیگری به روالی معنادار مبدل می‌شود. کامو می‌گفت، نه زندگی پوچ است و نه جهان، پوچی در رابطه‌ی میانِ این دو است. در شکلی وارونه، در این رمان به ظاهر هیچ‌چیز معنا و موضوعیتی ندارد مگر رابطه‌ی این دو نفر.

     

    وقایعِ رمان که گاه به شکلِ رگبار و تگرگ بر سر خواننده سرازیر می‌شوند، نه خوب‌اند و نه بد. نه دوست‌داشتنی‌اند و نه نفرت‌انگیز. جابه‌جایی قدرت سیاسی، تظاهرات خیابانی و حتی قتل و خیانت هم یخ و بی‌مزه است. شخصیت‌ها اغلب یا کلافه‌اند و یا در رنج. آن‌چه بر آن‌ها می‌گذرد غالبا نتیجه‌ی گذر از یکی به دیگری‌ست. فرار از وضعیتِ کلافگی به رنجی تازه می‌انجامد و رهایی از رنج در نهایت در حال‌وهوایی از بی‌میلی و رخوت ته‌نشین می‌شود. به نظر می‌آید آرتور شوپنهاور که توصیف‌اش از جهان به حرکتی آونگی میانِ رنج و ملال شهرت یافت در فضای ذهنیِ رمان حاکمِ مطلق است. فیلسوفِ نه‌چندان خوش‌مشرب معتقد بود چیزی به نام خوشبختی وجود ندارد و آدمی‌زاد یا در رنجِ به دست‌آوردنِ چیزی‌ست که ندارد یا در ملالِ چیزی که اکنون به دست آورده و دیگر شوقی برنمی‌انگیزد. 

     

    و این همه در شهری شلوغ، پرآشوب و ناآرام که از زمین و آسمان‌اش بلا می‌بارد. شهری که هیچ چیز را جدی نمی‌گیرد و در خاطر نگه نمی‌دارد. دکتوروف در یکی از داستان‌های کوتاه‌اش درباره‌ی شیکاگو به طعنه نوشت:  شهری که» مى توانست با تمام چيزهاى بدى كه خدا مقدر كرده است کنار بیاید«، کاش فرصت می‌یافت و سری هم به تهران می‌زد. در هر حال، تهرانِ «جنونِ دونفره» همان‌اندازه دچار رنج و ملال است که آن دونفر ساکنین‌اش. 

     

    اگرچه همه‌چیز آویخته به آونگِ آرتور از این سو به آن سو می‌رود اما چیزی -و شاید تنها یک چیز-، جهانِ داستان را به پیش می‌برد. یک دوستی. دیدارها، نشستن، نوشیدن، گاهی گپ‌زدن و یک‌کارِ مشترکِ تکراریِ شاید بی‌فایده: ورق‌بازی. اما همین دوستیِ ساده به همه‌چیز امکان ادامه‌یافتن می‌دهد. بارِ همه‌ی جهانِ این دونفر بر دوشِ همین رابطه است.

     

    رفاقتی مردانه؟ شاید. در روان‌شناسی مشهور است که رفاقتِ زنانه و مردانه ماهیتا دو چیزِ متفاوت‌اند. کتاب‌ها نوشته‌اند و پژوهش‌ها کرده‌اند که خصوصیت کدامیک چیست و اگر تمایزی واقعی وجود دارد در کجاست. در باوری جا افتاده فرض بر این است که پایه‌ی رفاقت زنانه بر تبادل عواطف است و پایه‌ی رفاقتِ مردانه بر همان کارِ مشترکی‌ست که دوستی حولِ آن شکل گرفته. نه این‌که در دوستیِ زنانه خبری از مشغولیتی مشترک نیست و رفقای مرد از عواطف‌شان نمی‌گویند، بحث بر سرِ وزن هر کدام در شکل‌دهی به چیزی متمایز است. در همان‌حال که گفت‌وگو درباره‌ی امورِ شخصی و خصوصی محبوب‌ترین مشغولیت در دوستیِ زنان است، ترجیحِ عمده‌ی مردان بر کار مشترکی‌ست که مبدل به پایه‌ی دوستی‌شان شده. و این «دوستی» در نهایت -در هر دو جنس- گاه به چیزی قوی و مستحکم  مبدل می‌شود که ماندگار و پایدار است، قراردادی نانوشته و ناگفته که می‌توان به آن تکیه کرد و تا بنِ استخوان به آن باور داشت، در همان‌حال که می‌دانیم در جهانِ خارج از ذهنِ ما هیچ موجودیتی ندارد. از نسیمی که می‌وزد هم نامرئی‌تر و ناملموس‌تر است. 

     

    در جنونِ دونفره، دوستیِِ دو مرد تنها نیروی مقابله با آونگِ آرتور در جهانی بی‌رحم و بی‌معناست. پناهگاهی در میانِ هجوم جهان. خطِ حاملی که تک‌نُت‌هایی منفصل را بهم ربط می‌دهد. وقتی از کیشلوفسکی پرسیدند آیا به خدا باور دارد گفت اعتقادش به چیزی‌ست که بتواند نقطه‌ی ارجاعی باشد. چیزی ثابت  در جهانی متغیر و ناپایدار؟ نوعی ایستایی در میانِ تلاطمی دائم؟ ریتمی که بتوان به کمک‌اش از فروغلطیدن به بی‌نظمیِ وحشت‌آورِ هستی رهایی یافت؟

     

    در این معنا، هرچیزی که بتواند در میانِ امواجِی خروشان و کائوسی دیوانه‌وار -که زندگی نام دارد -به هیاتِ یک تکیه‌گاه عمل کند به مقام خدایی خواهد رسید. خطِ حاملی که اصواتِ بی‌معنا را به ملودیِ شورانگیزی مبدل کند، سناریویی که به حضورِ شخصیت‌هایی گسسته و بی‌ارتباط هویتی داستانی دهد، یا پرسپکتیوی که به مجموعه‌ای خط و شکلِ بی‌خاصیت، تشخصی هنری دهد. این‌ها هر یک خدایانِ جهان‌های خویش‌اند. در انجیلِ یوحنا آمده: خداوند محبت است؛ در رمانِ مهدی فاتحی، خداوند همان رفاقت است.

    زمان اگرچه در روایتِ این رمان می‌گذرد اما هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند؛ که ای‌کاش می‌کرد. در دنیای واقعی با گذرِ زمان چیزها عوض می‌شوند. به خصوص آدم‌ها، و این مهم‌ترین خاصیت زمان است. در رمانِ جنون دونفره آدم‌ها همیشه همان‌اند که بودند. تحول به حرف نیست در طرزِ فکر، طرزِ بیان و نگاه است. آن‌چه زندگی بر سرِ آدم‌ها می‌آورد -حتی همان تجربه‌ی گذر از ملال به رنج و بازگشت به ملال- آدم‌ها را عوض می‌کند. فقط به چهره‌شان خط و خطوط نمی‌اندازد، لحن و صدایشان را هم تغییر می‌دهد. از پا می‌اندازدشان. حتی اگر دوباره برخیزند و ادامه دهند با همان ریتم قبلی راه نمی‌روند، به‌همان شکل زمین نمی‌خورند. دوستی هم مثل رودخانه‌ی هراکلیتوس در تغییر دائم است. کاش در این رمان هم تغییر می‌کرد … درست هم‌چون خدایان که تغییر می‌کنند.

     

     

    علی صدر   

    شهریور ۱۴۰۴


    پی‌نوشت:‌رمانِ جنون دونفره، در ۱۸۷ صفحه و از سوی انتشارات هفت‌اقلیم هنر به چاپ رسیده است.

  • جهانِ واقعیِ خاطرات

    جهانِ واقعیِ خاطرات

    بدونِ سابقه‌ی بیماریِ روانی و در نهایت سلامت دورانِ بارداری را گذراند و بدونِ هیچ مشکلی پسرِ سالمی به دنیا آورد اما چند روز پس از تولدِ بچه‌ و بازگشت به خانه، دچار نوعی روان‌پریشیِ پس از زایمان شد که کارش را به کلینیکِ روان‌پزشکی کشاند. پریشان‌حواس، سردرگم و مضطرب بود بدون کوچک‌ترین توجهی به جهان اطراف، و قاعدتا نوزادش. وقتی به بیمارستان ارجاع داده شد، از غذاخوردن دست کشیده و وزن بسیاری از دست داده‌بود. کمابیش هیچ ارتباطی با دیگران برقرار نمی‌کرد. گذشته از دلایل و جزئیاتِ مشکلاتِ اِدیث، مهم‌ترین بخشِ ماجرایی که از سر می‌گذراند این باور بود که بچه‌ای که به او داده‌اند در واقع نوزادِ خودش نیست و در بیمارستان با کودک دیگری جایگزین شده است. بعدتر و در گذر از گورستانی که در مسیرِ بیمارستان بود، سنگِ قبر کوچکی او را به این نتیجه رساند که بچه‌ی واقعی‌اش را آن‌جا به خاک سپرده‌اند. ماه‌ها بعد و پس از بهبودی، در گفتگو با روانپزشک‌اش اذعان کرد وقتی مجددا از کنار آن گورستان عبور کرد و چشم‌اش به همان قبر افتاد حالتی توام با وحشت و اضطراب او را فرا گرفت و بسیاری از آن افکارِ پیشین به آنی به ذهن‌اش هجوم آوردند. وقتی روانپزشک از او پرسید آیا این‌بار متوجه بودی که آن‌ها همان افکارِ جنون‌آمیز غیرواقعی‌اند؟ پاسخِ ساده اما عمیقا تاثیرگذارِ ادیث، ورونیکا اُکین -پروفسور و استاد روان‌پزشکی دانشگاه دابلین- را به مسیری سوق داد که در نهایت به نوشتنِ این کتاب انجامید. ادیث گفت: «بله می‌دانستم … اما خاطرات واقعی‌اند«.

    اُکین بعدتر توضیح می‌دهد که خاطرات، بازنماییِ تجربه‌ی زیسته‌اند و یادآوری‌شان حجمی عظیم از احساسات و عواطفی را که با آن تجربه‌ها همراه بوده‌اند هم‌چون سیلی خروشان به ذهن روانه می‌کند. نیروی آن احساسات به مراتب بیشتر از استدلالات و بینشی بود که ادیث تلاش می‌کرد به کمکِ آن‌ها به خویش یادآوری کند آن افکار تنها خیالاتی جنون‌آمیز بودند.

    کتابِ ورونیکا اُکین درباره‌ی حافظه و خاطرات است با روایتِ مجموعه‌ای از ماجراهای واقعیِ مواجهه‌ی او با بیمارانِ سابق‌اش. با این وجود، برجسته‌ترین خصوصیت کتاب روایتی علمی از یک دانشمند طراز اول نیست، اُکین نویسنده‌ای خوب است با دانشی قابلِ اعتنا در ادبیات و هنر -که البته از یک ایرلندی اسبابِ شگفتی نیست. این ویژگی نه‌تنها کتاب را در کلیت‌اش خواندنی‌تر می‌کند، بلکه به روایتی علمی، لایه‌هایی غنی‌تر و به درکِ ماهیتِ حافظه و خاطرات ژرفایی بیشتر می‌دهد.

    پیش‌درآمدِ کتاب با جمله‌ای از افسانه‌ی سیزیفِ کامو آغاز می‌شود: «این قلب که درونِ من است را احساس می‌کنم و رأی به وجودش می‌دهم، و به‌همان‌سان جهانی را که می‌توانم لمس کنم. تمام دانشِ من همین‌جا متوقف خواهد شد، باقی همه برساخته‌هاست.» اما فراتر می‌رود و نویسنده با نقلِ ماجرایی واقعی،‌ نکته‌سنجی‌ و بینشِ علمی و ادبی‌اش را به رخ می‌کشد. می‌نویسد عنوان رمانِ مشهور مارسل پروست در انگلیسی، نخست یادآوریِ چیزهای گذشته ترجمه شد که بعدتر به برگردانی دقیق‌تر تغییر یافت: در جستجوی زمان‌های گمشده. می‌گوید اشاره‌ی نخستین برگردان بر «یادآوری»‌ست؛ عملی منفعلانه از بازیابیِ چیزهایی که گویی در انباری مخفی و دست‌نخورده باقی مانده‌اند. حال آن‌که اتکایِ برگردانِ دوم بر «جستجو»ست که تلویحا عملی کنشگرانه در یافتنِ گذشته‌ای سیال و گم‌گشته است. اُکین می‌نویسد: علمِ عصب‌شناسی، در میانِ این دو ترجمه است که تقریبا به پروست می‌رسد؛ تلویحا به این معنا که حافظه برای ما ترکیبی از این دو جنس تلاش است.

    عنوانِ کتاب، The Rag and Bone Shop برگرفته از شعری از دابلیو.بی. یِیتس، شاعر بزرگ ایرلندی‌ست. استعاره‌ای از کاویدن میانِ مواد خام و مندرس و گاه بی‌مصرف و درهم‌برهم است به قصد یافتن و دست‌وپاکردنِ چیزی به دردبخور. در نگاهِ نویسنده، حافظه در مغزِ انسان، همان خرت‌وپرت‌‌‌فروشی‌ست با این تفاوت که مواد انبارشده در آن، افکار، احساسات، عواطف و خاطراتِ ما از گذشته‌اند. اما زیرعنوانِ کتاب، به دو فصلِ اصلیِ کتاب‌ مبدل می‌شوند: چگونه ما خاطرات را می‌سازیم و چگونه خاطرات ما را می‌سازند. فصلِ اول در هشت بخش، شرحی علمی‌ست از چگونگیِ شکل‌گرفتنِ حافظه و نقشِ بخش‌هایی از مغز که در این فرآیند دخیل‌اند؛ از هیپوکمپوس گرفته تا بخش‌های کورتِکس (قشر) مغز که با هر یک از حواس مرتبط‌اند. نویسنده در هفت بخشِ فصلِ دوم، به تاثیر حافظه در شکل‌گرفتنِ شخصیت و زندگیِ انسان می‌پردازد.

    در هر بخش به تناسبِ موضوع‌اش شرحی مختصر از ماجرای یکی از بیمارانِ اُکین گنجانده شده تا به کمک توصیفِ آن تجربه، به درکی ملموس‌تر از اهمیت اجزاءِ حافظه و پیچیدگی آن کمک کند. بخش‌هایی که اگرچه هریک با نقل‌قولی از متفکران آغاز و در جای‌جای‌شان اشاراتی به ادبیات و فلسفه و تاریخ دارد اما در کلیتِ آن شرحی علمی از عصب‌شناسی و روان‌شناسیِ حافظه و خاطره است. تا حدی که برای خواننده‌ی غیرمتخصص قابلِ فهم باشد از پرداختن به جزئیاتِ فنیِ موضوع کم نمی‌گذارد اما هم‌زمان تلاش می‌کند از بحثی خشک اجتناب کند. جایی توضیح می‌دهد که در میانِ حواسِ پنج‌گانه، بویایی تنها حسی‌ست که مسیرِ انتقال امواج عصبی‌اش مستقیما از طریق آمیگدال می‌گذرد که ارتباطی گسترده و پیچیده با هیپوکمپوس دارد و سپس به بخشِ کورتکسِ بویایی می‌رسد در حالیکه در چهار حواسِ دیگر، امواجِ عصبی ابتدا به کورتکسِ مربوطه می‌روند و سپس به هیپوکمپوس. در نتیجه‌ی این تفاوت در مسیرِ عصبی‌ست که ما با استشمامِ بویی آشنا، ابتدا احساسِ مرتبط با خاطره‌ی آن بو را تجربه می‌کنیم و سپس اصلِ خاطره را به یاد می‌آوریم درحالی‌که در حواسِ دیگر مانند شنوایی و بینایی ابتدا آن تصویر یا صدا به یادآورده می‌شود و سپس احساساتِ تجربه‌شده با آن. اُکین بلافاصله از پروست نقلِ قول می‌آورد که زمانی نوشته بود «رایحه هم‌چون احساسی به‌یادآورده شد» و شگفت‌زده اعتراف می‌کند نویسنده‌ی فرانسوی توانسته بود با تامل و درون‌نگری، سازوکاری را شرح دهد که دهه‌ها بعد با شیوه‌های علمی توضیح داده شد.

    کالاوی -منتقد آبزرور- در توصیفِ تجربه‌ی خواندنِ کتاب نوشت همان حال و هوای زنده و گرمِ نشستن در تالار سخنرانی را دارد که اشاره‌ای به لحنِ صمیمیِ نویسنده است، و داو درایشما – روان‌شناس و پروفسور در دانشگاه گرونینگن- در توصیفِ شیوه‌ی پرداختن به موضوع در این کتاب نقل‌قولی از ویلیام جیمز آورد که «بهترین راهِ فهمِ چیزهای معمول مطالعه‌ی موارد نامعمول است». در نگاهی دیگر، تنوع در بیان و استفاده از رنگ‌هایی مختلف در زدنِ طرحِ نهایی را شاید بتوان برجسته‌ترین خصوصیت این کتابِ علمی دانست.

     

    علی صدر  

    آذرماه ۱۴۰۳

     

    The Rag and Bone Shop
    How We Make Memories and Memories Make Us

    by Veronica O’Keane

    Publisher: Penguin Press

  • اندیشیدن با ماشین

    اندیشیدن با ماشین

    کتاب تازه منتشرشده‌ای از انتشارات دانشگاه شیکاگو (نوشته‌ی دیوید بِیتس، استاد دانشگاه کالیفرنیا) نگاهِ نسبتا متفاوت و بدیعی‌ست به داغ‌ترین موضوعِ این سال‌ها: هوش مصنوعی و هوش طبیعی. اگرچه نویسنده با مروری بر ایده‌های دکارت، هابز، اسپینوزا، کانت و لایب‌نیتز به کیفیتِ فلسفیِ بحث‌ و با نگاهی به بابِج، لاولِیس، داروین و دیگران بر غنای زیست‌شناختی و انسان‌شناختی آن و در نهایت با بررسی کارهای تورینگ و دیگران و آن‌چه پس از جنگِ جهانی گذشته به جنبه‌ی بحث‌‌اش در علوم کامپیوتر و اطلاعات عمق می‌دهد، تصور می‌کنم چشمگیر‌ترین وجهِ کتابِ چهارصدصفحه‌ای بیتس نگاهِ متفاوت‌اش به هوش مصنوعی و انسان و موقعیت این‌دو در برابر یکدیگر است.

    خلاصه‌ی ایده‌ی نویسنده ظاهرا این است: انسان از نظرِ بیولوژیک قرار نبوده موجود یگانه و ویژه‌ای باشد؛ در ادامه‌ی تحولاتِ تکاملی یکی بوده پس از پیشینیان و در همان مسیر. با این حال یک‌چیزِ منحصربفرد، زمینه‌سازِ تفاوتی کلیدی شد: توانایی‌اش در مصنوعیت یا برساختگی؛ همان artificiality. به تعبیر یکی از منتقدان، و با طعنه به همان مفهومِ مشهور (و البته کمی هجو و بی‌معنایی) که گیلبرت رایل برای ایده‌ی دکارت به کار برد و دوگانگیِ او را به شبح در ماشین (ghost in the machine) تشبیه کرد، می‌توان با تکیه بر تحلیل نویسنده، موقعیت ذهن انسان را به «مصنوع‌ساز در ماشین» تشبیه کرد. مغزِ انسان کماکان ماشینی بیولوژیک در نظر گرفته شد با این تفاوت که یک مصنوع‌ساز درون خود دارد. 

    یک خصوصیت که همانا توانایی در ساختِ وسائلی‌ست که ذره‌ذره ماهیت تکنولوژیک (در معنای وسیعِ کلمه) پیدا کرد، رفته‌رفته پیچیده‌تر شد و توانست انسان را به فراتر از امکانات و چارچوبِ بیولوژیک‌اش ببرد، کارهایی را سریع‌تر، راحت‌تر و در مقیاسی گسترده‌تر انجام دهد و در قدم‌های بعدی کارهایی ماهیتا ناممکن را ممکن کند. این زاویه‌ی نگاه دقیقا همان وجهِ بدیع نگاه نویسنده‌ است: تاریخِ انسان به هوش مصنوعی نمی‌رسد، بلکه خصوصیات نوروفیزیولوژیکِ او امکانِ مصنوع‌سازی را در سطحی پدید می‌آورد که این تک‌خصوصیت تاریخ‌چه و شاید سرنوشت خود انسانِ بیولوژیک را تغییر داد و به او -در جهان- ماهیتی متفاوت، متمایز و در نهایت یگانه داد. نامِ وارونه‌ی کتاب از همین منظر انتخاب شده: تاریخ‌چه‌ی مصنوعیِ هوشِ طبیعی. این کتاب، به یک معنا، تاریخ‌چه‌ی تصنع (artifice) است. 

    آن‌چه درباره‌ی کتاب خواندم و مروری گذرا نشان می‌دهد اثری‌ست کمی فنی با مباحثی دقیق، البته نه راحت‌خوان اما نه آن اندازه دشوار که فقط برای اهل فن مناسب باشد. در انتهای کتاب -شاید به ناچار- به نصیحت‌کردن‌هایی می‌افتد که کلیشه‌ای و احتمالا بی‌خاصیت است: که انسان لازم است موازنه میانِ آنچه تکنولوژی برای او میسر می‌کند و کنترل بر آن را حفظ کند؛ نصیحتی بسیار گوش‌نواز که نه راهِ ملموس و معقولی برایش پیشنهاد شده و نه واقعا امیدی به تحقق‌اش می‌رود.

    مهم‌ترین خاصیت‌ِ کتاب‌هایی از این دست، دادنِ تصویری چندلایه، تاریخی و یک‌دست از موضوعی‌ست که در نگاه عجولانه و سرسری ممکن است هراس‌آور و فهم‌ناشدنی به نظر آیند.

     

    علی صدر   

    آذرماه ۱۴۰۳

     

  • اخلاقیاتِ فاجعه

    اخلاقیاتِ فاجعه

    خوب‌زیستن در زمانه‌ی فجایع

     

    کتابِ تازه‌ی تراویس ریدر[۱] -استاد دانشگاه جانز هاپکینز- بحثی‌ست درباره‌ی چگونگی مواجهه با تصمیمات دشوار اخلاقی در جهانِ پیچیده‌ی امروز. پس‌زمینه‌ی حرف‌اش این است: حوالیِ سال ۱۸۰۰ میلادی جمعیت کره‌ی زمین یک میلیارد نفر بود؛ پخش در چندین قاره بدونِ ارتباطاتی عمده و آسان میان مردمانِ هر نقطه‌ی جهان. با پیشرفتِ تکنولوژی و انقلابِ صنعتی، تا سالِ ۱۹۲۸، این عدد دو برابر شد، و البته با ارتباطاتی به مراتب بیشتر و سریع‌تر. اضافه‌شدنِ یک میلیارد نفر دیگر فقط به سی‌سال زمان نیاز داشت و عجیب‌تر این‌که، پنج میلیاردنفرِ بعدی فقط در طول یک نسل اضافه شدند. بدین‌ترتیب، هرکس که امروز و در سال ۲۰۲۴ زنده است و پیش از سال ۱۹۶۰ به دنیا آمده، تجربه‌ی زندگی در جهانی را دارد که جمعیت‌اش در طول عمر او از سه میلیارد  به هشت میلیارد افزایش یافته است.

    نویسنده معتقد است هم دم‌ودستگاه ذهنی-عاطفیِ انسان (یعنی وجه تجربیِ او) و هم نظام‌های فکری-فلسفی-اخلاقی‌اش (یعنی وجه نظری و تئوریکِ او) برای چنین شبکه‌ی پیچیده‌ای از ارتباطاتِ انسانی ساخته نشده است. آدمیزاد در طول تاریخ‌اش با تعداد محدودی انسانِ دیگر سر و کار داشته و سرنوشتِ عده‌ی معدودی از آن‌ها به طور مستقیم یا غیرمستقیم از افکار و کنش‌های او تاثیر می‌گرفته است. گمان‌زنی و نظریه‌پردازی درباره‌ی اصولِ اخلاقی که قرار بوده بر تصمیمات او حاکم باشند هم کم‌وبیش از تجربیاتِ همان زندگیِ ساده‌تر، خلاصه‌تر و البته ملموس‌تر ریشه گرفته است.

    آن‌چه انسان امروز با آن مواجه است تجربه‌ای سراسر متفاوت و قلمرویی بیگانه است. هر تصمیم، ابعادِ مختلفی دارد و پیامدِ هر فکر یا کنش به حوزه‌هایی متفاوت کشیده می‌شود که در عمومِ مواقع پیش‌بینی‌ناپذیر به نظر می‌آیند. از این رو، نوعی احساس فلج‌شدگی بر ذهن سایه می‌اندازد. آیا اخلاقی زیستن در چنین جهانی از اساس ممکن است؟ این پرسش اگرچه پیش از آن‌که پاسخی بیابد به کلیشه مبدل شده اما از مواجهه با آن هم گریزی نیست.

    یکی از خطوط برجسته‌ در ایده‌ی نویسنده آنجاست که می‌گوید هر یک از تلاش‌های ما برای انتخابی اخلاقی، در برابر هرج‌ومرج دنیا، بی‌نهایت کوچک و بی‌اثر به نظر می‌آید. ماه‌ها رعایتِ مصرف آب با یک پروخالی‌کردنِ استخرِ همسایه بی‌اثر می‌شود و تمامِ مشقت‌های یک سال در صرفه‌جویی در سوخت فسیلی یا پلاستیک که قرار بوده به کاهشِ آلودگی محیطِ زیست یا گرمایش زمین کمکی کند، با مسافرتِ یک‌هفته‌ای خانواده‌ای پرجمعیت اما بی‌تفاوت بر باد می‌رود. خودداری از مصرفِ محصولاتِ حیوانی و زحمتِ یافتنِ جایگزینِ گیاهی قرار است به گرمایش زمین کمک کند اما با برملاشدنِ مصرفِ حیرت‌انگیزِ آب برای تولید برخی از همان محصولاتِ گیاهیِ جایگزین، نوعی احساسِ بیهودگی سراپای آدم را فرا می‌گیرد.

    این ناهماهنگی سبب می‌شود افکارِ آدمی به دو جهتِ کاملا متضاد کشیده می‌شود: از یک سو گرایش به نوعی معصومیت و پاکی که در آن فرد تلاش می‌کند دستش به هیچ اقدامِ غیراخلاقی آلوده نشود و در هیچ کنشی که ذره‌ای به خطا می‌رود مشارکت نکند، و از دیگر سو، نوعی نیهیلیسم که می‌گوید آن‌چه می‌اندیشم و می‌کنم ذره‌ای در این کائوسِ جهانی اهمیت ندارد، بهتر است سرگرمِ زندگیِ خویش و برآوردنِ خواسته‌هایم باشم؛ اگر همه‌چیز ممکن نیست پس هیچ نخواهم کرد.

    کتابِ ریدر کوششی در پرداختن به این وضعیتِ ناخوشایند است. از سوی آدمی که هم فلسفه می‌فهمد و هم علم. متخصصِ Bioethics (اخلاقِ زیستی) و مدرسِ دانشگاه. دوسومِ ابتداییِ کتاب تلاشی برای توضیح نمونه‌هایی از وضعیت‌ها و انتخاب‌های دشوار است و هم‌چنین نظریه‌های اخلاقی که در دست داریم و یک‌سومِ ‌نهایی، پیشنهادهایی برای رودرروشدن با انتخاب‌ها. نگاه او رویهم‌رفته فردگرایانه است و آن اندازه که در توصیفِ این گرفتاری‌ها موشکافانه بحث می‌کند، در پیشنهادها متقاعد‌کننده نیست؛ اگر اساسا بتوان امیدوار بود راه‌حلی وجود دارد.

     

    علی صدر   

    مهرماه ۱۴۰۳

     

    [1] Catastrophe Ethics | How to Choose Well in a World of Tough Choices | By Travis Rieder · 2024

  • تاریخچه‌ی تحولات پیش از تحولِ بزرگ

    تاریخچه‌ی تحولات پیش از تحولِ بزرگ


    عادت کرده‌ایم تاریخِ علمِ مدرن را همیشه با محوریتِ قرن هفدهم و نام‌های بزرگ بخوانیم: بیکن، دکارت، نیوتن، لایبنیتز، کپلر، بویل و دیگران. اما واقعیت این است که هر رویدادی پس‌زمینه‌ای دارد و هر آدمی که چیزی کشف کرد، آفرید یا مسبب نقطه‌عطفی شد به چیزهایی تکیه داشت که پیشینیان به‌جاگذاشته بودند. تاریخِ دراماتیکِ موردِ پسندِ عموم، ازدحامی از تک‌قهرمان‌هاست که ناگهان درخشیده‌اند و برای ابد ناپدید شدند. و مرثیه‌ای محبوب: او هرگز مانندی نخواهد داشت. 

    در تاریخِ واقعی، هزارها اسمِ کوچک و بزرگ در صفی طولانی و پشتِ سرهم هر یک سهمی کوچک داشته‌اند و چیزی را که به آن‌ها سپرده شده بود با کمی تغییرات به دیگری داده‌اند تا مثل دویِ امدادی سرآخر یکی از خطِ پایان عبور کند. نامِ آخرین نفر در تاریخ ثبت می‌شود، از او برای سردرِ دپارتمان‌ها مجسمه می‌سازند و کتاب‌های بیشماری درباره‌ی نبوغ‌اش منتشر می‌شود. به نظر می‌آید همه‌چیز ناگهان از جهانِ ماورا به او الهام شد. بی‌هیچ ردی از پیشینیان. تمامِ لذتِ داستان این است که تک‌قهرمان‌ها بدرخشند. روایتی مملو از حرکت‌های کوچک و سعی‌وخطاهای بی‌شمار که روی هم انباشته شد چه اندازه ممکن است هواخواه داشته باشد؟ هر اندازه هم که واقعی باشد؟

    کتابِ تازه‌ی وایولت مولر تاریخ‌چه‌ی تحولاتِ علمی در قرنِ شانزدهم اروپاست. با نامِ Inside the Stargazer's Palace.

    بسترِ کتاب نه آدم‌ها، که شهرهای اروپاست و تحولاتی که در آن‌ها رخ داد. مولر مورخ است و تمرکزش تحولات تاریخ علم. این‌جا تلاش کرده نشان دهد چگونه آدم‌هایی که کم‌تر نامی از آن‌ها باقی مانده در فراهم آوردنِ بستری نقش داشتند که بعدتر به انقلابی علمی انجامید. کسانی که گاه حتی آثارشان مطلقا به چاپ نرسید اما بذر تغییر در نگرش را آن‌ها گذاشتند. کسانی که مثلا شیوه‌های به‌جا مانده از یونان باستان در مطالعه‌ی اجرامِ آسمانی را که عمیقا جاافتاده و مسلط بود به دلیلِ "بیش از حد تئوریک  و نادقیق بودن" رها کردند و به تکنیک‌های عملی‌تری رو آوردند. آدم‌هایی که الزاما مدرن نبودند، مطالعاتشان تخصصی نبود و در آزمایشگاه و پژوهشگاه‌های آکادمیک و مجهزی کار نمی‌کردند، به عکس، سال‌ها در خانه‌های شخصی و زیرزمین و آشپرخانه و باغ‌شان به مطالعه‌ی نقشه‌ها و کتاب‌ها پرداختند و تلاش کردند در دشوارترین شرایط محیطی به مطالعه‌ی عملیِ آسمان و دنیای اطراف بپردازند تا بلکه راهی تازه بیابند.

    مطالعه‌ی کتاب قاعدتا برای کسانی که به جزئیات فنی یا تاریخِ تحولاتِ علمی علاقه‌مند باشد جالب خواهد بود اما اصلِ چنین کتابی و موضوع‌اش برای بازشدنِ ذهن‌ِ آدم‌ها مفید است که توجه کنند، هیچ تحولِ جدی و هیچ نقطه‌ی عطف تاثیرگذاری وابسته به تک‌آدم‌ها نبود و نیست. بهتر است به وجدآمدن از قهرمان‌ها را به قصه‌ها محدود بدانیم و در ذهن داشته باشیم که ذره‌بینِ واقعیت همیشه اثرِ انگشتِ یک‌دوجین آدمِ دیگر را خواهد یافت. ضرب‌المثلی آفریقایی می‌گوید "یک دهکده آدم لازم است تا یک بچه بزرگ شود".

     

    علی صدر   

    مهرماه ۱۴۰۳