برچسب: #نقدکتاب

  • روایتی نو از تاریخچه‌ی پیدایش نوروساینس

    روایتی نو از تاریخچه‌ی پیدایش نوروساینس

    مروری بر کتابِ «درهم‌تنیده» از انتشارات دانشگاه شیکاگو

     

    نقل قولی حکیمانه می‌گوید «تاریخ همان چیزی نیست که رخ داده، چیزی‌ست که مورخان می‌گویند اتفاق افتاده». وقتی تردید در روایت‌هایی منسوب به خدایان و متونی مقدس مجاز باشد، شک و بدگمانی درباره‌ی متونِ مورخان موضوعی پیش‌پاافتاده قلمداد خواهد شد. اما تردید در همین روایت‌های جاافتاده‌ هم همیشه با آغوشِ باز پذیرفته نمی‌شود؛ پای منافعی در میان است و هر روایتی ممکن است با باورهایی بنیادین در تضاد قرار گیرد. 

    سال‌های دهه‌ی ۱۹۳۰ است. اتاق عمل موسسه‌ی مغزواعصابِ مونترال[۱]. زیر پارچه‌های استریل جمجمه‌ی بیمار را در همان‌حال که کاملاً بیدار است، باز می‌کنند. بیمار طوری قرار می‌گیرد که میدان دیدش باز بماند و با تیم جراحی در ارتباط باشد؛ یکی از قاعده‌های اتاق عمل وایلدر پنفیلد[۲] در کنارِ دیگر شیوه‌ها که متدِ[۳] او را به شهرتی جهانی رساند. آن‌چه دهه‌ها مورد توجه قرار گرفت شیوه‌ای از جراحی دقیق برای درمان انواع صرع بود بدونِ آن‌که مطابق با رویه‌ی آن‌زمان مغز بیمار بی‌پروا و کمابیش بی‌رحمانه زیر تیغ برود؛ روش‌هایی که پیامدهایشان گاه بدتر از خود صرعی بود که قرار بود درمان شود. اما هم‌زمان داستانی دیگر در حالِ شکل‌گیری بود که اکنون بعد از نزدیک به یک قرن موضوع کتابِ تازه‌منتشرشده‌ی دانشگاه شیکاگو قرار گرفته است.

    ایوان پرکاچن[۴] -نویسنده و محقق در دانشگاه زوریخ- در کتاب «درهم تنیده[۵]» (یا متصل‌ به‌هم) که اوایل امسال منتشر شد مدعی‌ست روایت رسمی از تولد علوم اعصاب[۶] چندان با واقعیت منطبق نیست. این علم نه در ام‌آی‌تیِ کمبریج که در مونترال و در همان موسسه‌ای که پنفیلد در ۱۹۳۴ با کمک بنیاد راکفلر[۷] تأسیس کرد پی‌ریزی شد. جالب‌تر آن‌که قهرمان اصلی این روایتِ تازه آدمی دیگر نیست، یک طرز‌فکر است که گروهی متنوع از دانشمندانی خوش‌فکر را در موسسه‌ای گردهم‌ آورد و جریانی شکل داد که در نهایت به شکل‌گیریِ دیسیپلینی بینارشته‌ای منجر شد تا چنددهه بعد با نام علوم اعصاب به شهرتی فراگیر برسد. اگرچه می‌توان پنفیلد را مهم‌ترین فیگورِ این روایتِ نو به حساب آورد اما پای بسیاری نام‌های دیگر هم در میان است.

    سرگذشت خود پنفیلد زوایای عجیب کم ندارد. در پرینستون ادبیات خواند و در همان‌حال که دانشجویی ممتاز به حساب می‌آمد در فوتبال آمریکایی و کشتی هم استعداد نشان داد. بورسیه‌ای گرفت که سبب شد در آکسفورد زیر نظر چارلز شرینگتون[۸] آموزش ببیند. جراح مغز و اعصاب شد اما هیچ‌وقت نپذیرفت به جراحی تمام‌وقت مبدل شود. مبتکر و خلاق بود و از دیدِ دیگران سبکِ کار خودش را داشت. وقتی از جانز هاپکینز فارغ التحصیل شد انتظار می‌رفت در نیویورک یا جایی دیگر در ایالات متحده به کسبِ مهارت‌ها و تکنیک‌های تازه در جراحی ادامه دهد اما فرصت‌های اندک کاری سبب شد دعوت جراحی عمومی از کانادا را بپذیرد که مشتاق بود جراحی‌های مغز را به آدمِ دیگری بسپارد. همین اتفاقِ ساده پای او را به ایالت کِبِک رساند تا به همراه ویلیام کان[۹] و با سرمایه بنیاد راکفلر موسسه‌ی مغزواعصابِ مونترال را حولِ ایده‌های نوآوانه‌ی خودش تاسیس کند. علاقه‌اش به نوشتن هم هرگز متوقف نشد تا جایی که بعدها رمانی[۱۰] درباره‌ی بقراط نوشت. شاید همین سلایق و روحیاتِ متفاوت بود که در کنار خلاقیت و کنجکاوی و ذهنی باز و روشن‌بین سبب شد به‌دور از نگاهی یک‌سویه اجازه ندهد موسسه‌ی تخصصی‌اش به انحصارِ جراحان درآید. در طیِ سال‌ها گروهی روان‌شناس و تکنیسین و متخصصانِ علوم مختلف به آن‌جا دعوت شدند؛ گروهی آدم خوش‌فکر که بسیاری جریان‌های نوآورانه را بنیان گذاشتند.

    حرفِ کتاب رویهم‌رفته دو چیز است: نخست، تاریخ شکل‌گیری علوم اعصاب آنگونه نیست که تابه‌حال تصویر شده و دوم، قدرت موسسه‌ی مونترال در یک نفر نبود. پرکاچن نشان می‌دهد که این موسسه به شبکه‌ای از ذهن‌های مکمل تبدیل شد: مثلا هربرت جاسپر[۱۱] که با تخصص و مهارتش در توسعه‌ی دستگاه نوارمغزی[۱۲] قدمی شگفت‌انگیز در درکِ کارکردِ مغز برداشت و بعدتر سازمان بین‌المللی تحقیقات مغز را بنیاد گذاشت. یا دانلد هِب[۱۳] که با ذهنِ خلاق‌اش نه تنها به علوم اعصاب بلکه تاحدی به آن‌چه امروز هوش مصنوعی گفته می‌شود شکل داد. هم‌چنین برندا میلنر[۱۴] که رفته‌رفته از تاثیرگذارترین چهره‌های عصب‌روان‌شناسی[۱۵] شد، اگرچه  بسیاری او را به‌واسطه‌ی مطالعات مفصل و گسترده‌اش بر بیمارانی نظیر هنری مولیسن[۱۶] به یاد می‌آورند . مولیسن برای دهه‌ها در کتاب‌های روان‌شناسی و علوم اعصاب به H.M مشهور بود و در کنار فینیاس گِیج[۱۷] شاید از مشهورترین بیمار این دو رشته باشند. مولیسن زمانی برای درمان نوعی از صرعِ (البته نه در موسسه مونترال) زیر جراحی رفت تا بخش‌هایی از مغزش که پنداشته می‌شد به بیماری مرتبط‌اند برداشته شود، صرع از میان رفت اما زندگی‌اش در عمل برای همیشه نابود شد، امکان ثبت حافظه‌ی تازه را بلافاصله از دست داد و رفته‌رفته گرفتاری‌های دیگری هم به آن اضافه شد.

    یکی از شگفت‌انگیزترین ماجراهای توصیف‌شده در کتاب به بیمار نوجوانی برمی‌گردد که برای درمان نوعی صرع مقرر بود نزدیک به یک سوم لوب پیشانی[۱۸] (فرانتال)‌اش را بردارند. هِب پیشنهاد داد از بیمار، پیش و پس از آن جراحیِ نسبتا شدید، تستِ هوش (آی‌کیو) بگیرند. نتیجه حیرت‌آور بود: پس از عملی که یک‌سوم از مهم‌ترین بخشِ مغز را که با هوش انسانی مرتبط دانسته می‌شود برداشتند نتیجه ۱۱ واحد بهتر بود. هِب می‌پرسید چطور ممکن است با از دست‌دادن بخش‌هایی از مغز باهوش‌تر شد و نظر داد ممکن است نتیجه‌ی بهتر، ناشی از هماهنگی بهتر در میان سلول‌ها یا بخش‌های مغز باشد. بر فعالیت‌ِ هماهنگ نورون‌ها به عنوان فرضیه‌ای تازه تاکید کرد و گفت «نورون‌هایی که با هم فعال می‌شوند، با هم سیم‌کشی می‌شوند»، این اتصالاتِ تازه، تقویت شده و در ادامه ماندگارتر می‌شوند. عبارت هِب فقط به کارِ عنوانِ این کتاب نیامد، در همان روزگار متخصصِ کامپیوتری ناشناس[۱۹] از موسسه‌ای در آن‌زمان نه چندان شناخته‌شده (آی‌بی‌ام) با او تماس گرفت چون به نظرش ایده‌ی هِب ممکن بود به کار تحقیقات‌اش بیاید. آن کارِ مشترک عملا نطفه‌های آغازین فرآیندی شد که بعدها به شبکه‌های عصبی در کامپیوتر مبدل شده و دهه‌ها بعد مدل‌های زبانیِ بزرگ مشهور به هوش مصنوعی -هم‌چون چت‌جی‌پی‌تی- برمبنایش ساخته شدند. 

    پرکاچن از عنوان کتاب دو معنا را در نظر می‌گیرد: هم نورون‌ها به‌هم متصل و باهم کار می‌کنند و هم تحولاتِ علمی و شبکه‌ی دانشمندان. موفقیت موسسه‌ی مونترال را نه به نابغه‌ای واحد بلکه می‌توان به شبکه‌ای از محققان میان‌رشته‌ای نسبت داد؛ پیوندی تازه میانِ روان‌شناسی و روان‌پزشکی و جراحی مغزواعصاب و زیست‌شناسی سلولی. شیوه‌ای بینارشته‌ای که بعدتر به رویه‌ای جاافتاده مبدل و به شاخه‌های دیگر علم هم کشیده شد.

    به نظر نویسنده این‌که در تصور جاافتاده تاریخ تحولات علوم اعصاب از ام‌آی‌تی آغاز می‌شود تاحدی نشان‌دهنده‌ی این است که تاریخِ علم را نه محققان، بلکه روایت‌پردازان شکل می‌دهند و موسسه‌ی مونترال در این بازی مشخصاً ضعیف‌تر بود. انکار نمی‌توان کرد که پدید‌آورنده‌ی اصطلاح نوروساینس فرانسیس اشمیت[۲۰] در حوالیِ ۱۹۶۲ و در ام‌آی‌تی بود و هم او بود که این شاخه از علم را مشهور و محبوب کرد اما به تعبیرِ پرکاچن، اشمیت فقط سرگرم تعدادی ایده‌ی نظری بود بی‌آن‌که حتی در ام‌آی‌تی آزمایشگاه یا کلینیکی داشته باشد که بتواند آن ایده‌ها را به آزمایش بگذارد. از آن جالب‌تر این‌که هیچ‌کدام از ایده‌هایش نتیجه نداد و کمابیش تمام‌شان غلط از آب درآمدند. از آن سو، پنفیلد و مجموعه‌ی اطراف‌اش دو دهه پیش‌تر بسیاری از ایده‌های درخشان را در اتاق جراحی آزموده و در عمل قدم‌هایی بزرگ برداشته‌بودند که ثمره‌اش همه‌جا دیده می‌شد اگرچه اعتبار بسیاری‌شان به نام آن موسسه و گروه دانشمندان‌اش گذاشته نشد. 

    از شخصیت‌های جالب، مهم و تاثیرگذار دیگر آن موسسه که یک‌سره نادیده گرفته و دهه‌ها مسکوت و مغفول ماند، آدمی دیگر در کنار تیم جراحی بود. یک زن، یک روان‌پزشک. در نگاهی تاریخی مولی هاروور[۲۱] از چشم‌هاپنهان ماند و در نتیجه در تاریخِ تحولات هم نامی از او نماند. حضورش اما، در زمان خود اهمیت داشت. هاروور در ۱۹۳۷ به مونترال آمد. قبل از او نه اتاق عمل پنفیلد و نه تا جایی که تاریخ ثبت کرده هیچ اتاق جراحی مغز و اعصابِ دیگری در دنیا جا برای روان‌شناس نداشت. هاروور نه‌تنها وارد آن فضا شد، بلکه توانست در فرآیند تشخیص بیماری و جراحی به چهره‌ای موثر مبدل شود. کار او ساده اما انقلابی بود: تلاش کرد نشان دهد تست‌های روان‌شناسی می‌توانند آن‌چه را که تجهیزات پزشکیِ آن دوره نمی‌توانستند ببینند، آشکار کنند.

    بر روی یکی از بیماران که دیگر متخصصان برایش تشخیص مشکلاتِ روانشناختی داده بودند تست رورشاخ[۲۲] انجام داد و نتیجه گرفت آسیبِ او اندامی‌ست، نه صرفا روانی. روز بعد، در جراحیِ اکتشافی، پنفیلد یک تومور بزرگ در لوب پیشانی (فرانتال) پیدا کرد، در ناحیه‌ی موسوم به خاموش که هیچ نشانه‌ی عصبی یا رفتاریِ ظاهری بروز نمی‌دهد. نوشته‌اند وقتی پنفیلد در جلسه‌ی هفتگی این کشف را اعلام کرد، هاروور از خجالت سرخ شد. مسلط و خوش‌فکر بود اما در مقایسه با پنفیلد و دیگران تازه‌کار به حساب می‌آمد، جراح نبود و از همه مهم‌تر زنی بود تنها در جهانی عمیقاً مردمحور. وقتی تومور فرونتال را تشخیص داد، پنفیلد در نامه‌اش به بنیاد راکفلر نوشت که «برخلاف انتظار، ما به آنها تکیه کرده‌ایم»؛ منظورش روان‌شناسان و مشخصا هاروور بود.

    از جنبه‌های دیگرِ داستانِ موفقیت‌های هاروور یکی هم بازشناسیِ فضایی بود که خودش بعدها آن را سرشار از سرکوب جنسیتی تصویر کرد. آن حال و هوا البته منحصر به موسسه‌ی مونترال و شخصِ پنفیلد نبود، نُرمِ زمانه بود. هاروور بعدها نوشت روز اول کارش در بیمارستانی در نیویورک به او گفته شد اجازه ندارد در سالن غذاخوری پزشکان غذا بخورد؛ نه چون روان‌شناس بود، همکاران مرد مجاز بودند، اما او نه. در مونترال هم اوضاع چندان بهتر نبود. پنفیلد قوانین سفت‌وسختی درباره‌ی زنان در محیط کار داشت: خطاب با نام کوچک یا سیگار کشیدن برای زن‌ها ممنوع بود، چون ظاهرا از دیدِ مسئولان با عبور از این خطوط کار ممکن است به «لاس‌زدن» بینجامد، و زنی که در ساعات کاری لاس بزند «یک خانم» به حساب نمی‌آید. هیاتِ تشخیص «لاس» ظاهرا فقط به سیگار کشیدن یا اسم کوچک حساس نبود، هاروور حتی نتوانست در سالنِ اسکواش -که تنها امکان تفریحی موسسه بود- با همکاران مرد بازی کند؛ درخواستش برای همیشه «در دست بررسی» باقی ماند. 

    در هر حال، از خلالِ این تحولات جراحی مغز و روان‌شناسی به هم گره خوردند. پنفیلد در ابتدا گمان می‌کرد جریانی یک‌طرفه برقرار است: جراحی‌های او داده‌هایی خام برای روان‌شناسان فراهم خواهد کرد. یافته‌های آدم‌هایی نظیرِ هاروور این روند را تاحدی وارونه کرد. نتایجی که از تست‌ها می‌گرفت به تیم جراحی توصیه می‌کرد بهتر است سراغ چه نواحیِ مغزی بروند و مابقی بخش‌ها را دست نزنند. در دورانی که هیچ ابزار تصویربرداری قابل اعتمادی وجود نداشت، یک تست کاغذی می‌توانست جان بیمار را نجات دهد یا از عملی فاجعه‌بار جلوگیری کند. وقتی این دو دیسیپلینِ ماهیتا جدا از هم به کارِ یکدیگر آمدند وضعیتی شکل گرفت که نویسنده‌ی کتاب آن را سیم‌کشی یا در هم‌تنیدگی نامیده، تعبیری که در علوم اعصاب مفهومی شدیدا پرکاربرد است و ناشی از اتصالاتِ نورون‌ها در سیستم عصبی که آن را شبیه به سیم‌کشی می‌کند، به‌ویژه در تصویر برداریِ [۲۳]DTI.

    هاروور هم‌چنین تست رورشاخ را که پیشتر ابزاری فردی و وقت‌گیر بود به روشی برای ارزیابی گروهی تبدیل کرد؛ روشی که البته هم در شکلِ فردی و هم جمعی بعدتر یکسره منسوخ و متوقف شد. در ۱۹۷۶، با مرورِ نتایجِ همین تست‌ها که پیشتر بر روی هفده جنایتکار جنگی نازی انجام شده‌بود به این پرسش پرداخت که شخصیت این افراد تا چه اندازه با مردم عادی متفاوت است. هاروور هم کمابیش به همان پاسخی رسید که پیشتر داگلاس کلی رسیده‌بود: هیچ تفاوت معناداری وجود ندارد. یافته‌ای که هرگز پذیرفته نشد و هنوز هم مقبولیت ندارد؛ این‌که بپذیریم هر آدمی، در شرایط مناسب، می‌توانست کمابیش همان مسیر هولناک را طی کند.

    مولی هاروور در ۱۹۴۲ و به واسطه‌ی شغل شوهرش مونترال را ترک کرد، ازدواجِ نخست‌اش بود و با یک جراح مغزواعصاب، که البته دوام چندانی هم نیاورد. بعدها در نیویورک کلینیکی تخصصی و شخصی باز کرد که مطابقِ نوشته‌ها جز اولین‌ها از این نوع بود، و او به‌ظاهر اولین زنی بود که چنین کرد. به شعر علاقه‌ای عمیق داشت و معتقد بود می تواند برای بیماران با اختلالاتِ روانی خواص درمانی داشته باشد، نوعی شعردرمانی[۲۴] را پایه گذاشت و بعدتر در شرحِ آن کتابی منتشر کرد[۲۵]. شیوه‌ها و ابتکاراتِ درمانیِ فردی‌اش رویهم‌رفته چندان تاثیرگذار نشد و به جایی نرسید، اما دورانِ حضورش در موسسه‌ی مونترال -دست‌کم از بعد تاریخی- شایسته‌ی اعتبار فراوانی‌ست.

    واقعیت این است که نه موسسه مونترال به نام بزرگی‌ مبدل شد و نه پنفیلد و هِب و هاروور و دیگران به جایگاه‌های رفیعی دست یافتند، اما حضورشان در زمانی مناسب و در جایی مناسب نتایجی به جا گذاشت که ممکن است مهم‌تر از چیزی باشند که تا به امروز انگاشته می‌شد؛ آن‌قدر که نوشتنِ دوباره‌ی تاریخ علوم اعصاب را به موضوع یک کتاب تازه و خواندنی مبدل کند.

     

     

    علی صدر
    خردادماه ۱۴۰۵

    [۱] Montreal Neurological Institute

    [۲] Wilder Graves Penfield

    [۳] Montreal procedure

    [۴] Yvan Prkachin

    [۵] Wired Together

    [۶] Neuroscience

    [۷] The Rockefeller Foundation

    [۸] Sir Charles Scott Sherringtonدانشمند و نوروفیزیولوژیست مشهور بریتانیایی

    [۹] William Cone

    [۱۰] The Torch

    [۱۱] Herbert Jasper

    [۱۲] Electroencephalography

    [۱۳] Donald Hebb

    [۱۴] Brenda Milner

    [۱۵] Neuropsychology

    [۱۶] Henry Molaison

    [۱۷] Phineas Gage

    [۱۸] Frontal Lobe

    [۱۹] Nathanial Rochester

    [۲۰] Francis Schmitt

    [۲۱] Molly Harrower

    [۲۲] Rorschach test

    [۲۳] Diffusion Tensor Imagingیک تکنیک پیشرفته‌ی ام‌آر‌آی که با ردیابی حرکت مولکول‌های آب در امتداد فیبرهای عصبی، «مسیرهای ماده سفید» مغز را نقشه‌برداری می‌کند

    [۲۴] Poetry therapy

    [۲۵] The Therapy of Poetry, in 1972

  • زنانی که ناپدید شدند

    زنانی که ناپدید شدند

    در میانه‌یِ قرنِ هفدهم، الیزابت پرنسسِ بوهمیا[۱] که مکاتباتِ مفصلی با رنه دکارت[۲] فیلسوف مشهور داشت در نامه‌ای پرسید چطور ممکن است ذهنی که ماهیتاً غیرِمادی‌ست بر بدنی که ماهیتا مادی‌ست اثر گذاشته و آن را به حرکت درآورد؟ این دقیقاً نقطه‌ی ضعفِ ایده‌ی دکارت بود. دکارت در پاسخ تلاش کرد توضیحاتی بدهد. در میانه‌ی آن توضیحات البته اذعان کرد الیزابت دشواریِ واقعیِ این مسئله را به‌تمامی درک کرده و انگشت روی مهم‌ترین پرسشی گذاشته که می‌توان درباره‌ی ایده‌ی پیشنهادی او طرح کرد. آن زمان دکارت چهل‌وهفت ساله بود و الیزابت فقط بیست‌وهفت سال داشت. 

    در هر حال خانم پرنسس، فیلسوفِ "حرفه‌ای" نبود و آن مکاتبات گپ‌وگفت‌هایی به حساب آمد دوستانه و نه اثری مستقل؛ حرف‌هایی به‌ظاهر متقاعدکننده که چرا قرن‌ها نامی از او در تاریخ تحولاتِ فکریِ دکارت ذکر نشد. اما داستان‌های دیگری وجود دارد که ممکن است تا این اندازه شخصی و قابلِ چشم‌پوشی نباشند. مارگارت کاوندیش[۳]، دوشسِ نیوکاسل، ده‌ها کتاب نوشت، از جمله آثارِ فلسفیِ پیوسته‌ای درباره‌ی طبیعت، ذهن و علم؛ آن‌قدر منسجم که در سال ۱۶۶۷ نخستین زنی شد که به جلسه‌یِ انجمنِ سلطنتیِ علوم راه یافت. آن کانوی[۴] که با هنری مور[۵] مکاتبات مفصل داشت و فان هلمونت[۶] سال‌ها در خانه‌اش مقیم بود مبتکرِ فلسفه‌ای شد درباره‌یِ طبیعتِ موجودات، و به حدی جدی و مبسوط که آدمی هم‌چون لایبنیتس[۷] بعدها نوشت دیدگاه‌هایش در فلسفه به طرزفکر کنتسِ متوفی نزدیک بوده. مری استل[۸]، با دلایلِ فلسفیِ محکم از حقِ زنان در تحصیل و خردورزی دفاع کرد و به موضوعاتی پرداخت که دو قرن بعد در مرکزِ فلسفه‌هایِ سیاسی و تحولاتِ اجتماعی قرار گرفتند. 

    این گروه از آدم‌ها ایده‌هایی داشتند، بر اساسِ آن ایده‌ها کتاب‌هایی نوشتند و بسیاری‌شان خوانده شدند. دوچیز مابین اعضای این گروه مشترک بود: اول این‌که همه زن بودند، دوم این‌که ظاهراً همه با مرکبی می‌نوشتند که خاصیتِ محوشوندگی داشت چون به اتفاق از تاریخ ناپدید شدند؛ تعبیری که زنی دیگر در دهه‌ی انتهایی قرن بیستم درباره‌شان به کار برد. 

    آیلین اونیل[۹] در سال ۱۹۹۸مقاله‌ای نوشت با همین استعاره در عنوانش: "مرکبِ محوشونده: فیلسوفانِ زنِ دوران مدرنِ آغازین و سرنوشت‌شان در تاریخ". در چهل‌وشش صفحه‌ی فشرده نشان داد در فهرستِ دانشنامه‌های فلسفیِ قرنِ بیستم نام‌هایی عملاً غایب‌اند با آن‌که در کتاب‌های مرجعِ قرن‌های شانزدهم تا هجدهم ده‌ها زنِ فیلسوف ثبت شده بودند. مشکل فقدانِ اطلاعات نبود، بل‌که ظاهراً تصمیمی بود در قرنِ نوزدهم که تعریفِ "فلسفه‌یِ مدرن" را -به‌مثابه‌یِ رشته‌ای دانشگاهی- بر نام‌ها و موضوعاتی مشخص بنیان نهد. این بازتعریف، تاریخ‌نگاری یا روایتِ تازه چیزهایی را گنجاند و چیزهایی را یکسره حذف کرد. در سناریوی تازه، شخصیت‌هایی نقش پرسوناژهای تاریخ‌ساز را ایفا کردند و به کسانی حتی نقش سیاهی‌لشکر هم داده نشد.

    گویاترین نمونه‌ای که اونیل از مکانیسمِ آن محوشوندگی ارائه داد همان داستانِ کانوی است. جایگاهِ او ظاهرا نه به‌خاطرِ بی‌اعتنایی، بل به‌واسطه‌یِ یک خطایِ ساده محو شد: هاینریش ریتر[۱۰]، مورخِ قرنِ نوزدهم، اثرِ فلسفیِ کانوی را "به اشتباه" به فان هلمونت نسبت داد. در نتیجه، کسانی که بعدها نشان دادند مفهومِ موناد[۱۱] در کارِ لایبنیتس وامدارِ آن اثر است، تاثیرگذاری را به فان هلمونت نسبت دادند نه کانوی. سهوی یا عمدی بودن خطا جای بحث دارد اما در نتیجه‌ی آن نسبتِ غلط در یک کتابِ تاریخی، ردِ پای یک نظریه‌پردازِ زنِ دیگر برای نسل‌ها ناپیدا ماند.

    اونیل استادِ فلسفه در دانشگاهِ ماساچوست بود. دکترایش را از پرینستون گرفت و کارش را با مطالعه‌ی دکارت و مسئله‌یِ علیتِ ذهن-بدن آغاز کرد. در طولِ دهه‌ها، آرشیوها و کتابخانه‌هایِ قدیمیِ اروپا را زیر و رو می‌کرد تا آثارِ فلسفیِ زنانِ آن دوران را ترجمه، ویرایش و تحلیل کند. نسخه‌ی تازه‌ی ویرایش‌شده‌اش از "مشاهداتی بر فلسفه‌ی تجربی[۱۲]" اثر مارگارت کاوندیش به منبعِ اصلی برای هر پژوهشی در این حوزه مبدل شد. کریستیا مرسر[۱۳]، استادِ فلسفه در کلمبیا، در یادبود اونیل نوشت می‌توان بی‌مبالغه گفت او کاتالیزورِ انقلابِ جاری در بازخوانیِ تاریخِ فلسفه بوده است.

    با این‌حال، اونیل هم بر شانه‌های پیشینیان ایستاده بود و کارش پشتوانه‌هایی داشت. پیش از او، مری الن وایت[۱۴] با مجموعه‌یِ چندجلدیِ «تاریخِ فیلسوفانِ زن» آرشیوی از فیلسوفانِ زنِ دورانِ باستان و قرونِ وسطی را سامان داده‌بود، کاری که راهِ پژوهشِ اونیل در دورانِ مدرنِ آغازین را گشود. جنبشِ فلسفه‌یِ فمینیستِ دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی نیز زمینه‌ی تئوریکی فراهم کرده‌بود که اونیل خودش صراحتاً به آن اذعان می‌کند. در ماجرای کانوی که پیش‌تر آمد، تا حدی وامدارِ پژوهشِ کارولین مرچَنت[۱۵] است که خطایِ ریتر را پیش از او شناسایی کرده‌بود. بازیابیِ مرکبی که در تاریخ رنگ باخته بود نه یک کشفِ ناگهانی، بلکه حاصلِ پیوستنِ ذهنی باریک‌بین به جریانی بود که چند دهه پیش از آن به حرکت درآمده‌بود.

    اونیل در دسامبرِ ۲۰۱۷، در ۶۴ سالگی، درگذشت. کتابِ حاضر که دانشگاهِ آکسفورد در سال ۲۰۲۴ منتشر کرد گردآوریِ گَری اوسترتاگ[۱۶]، ویراستار و همسرِ اوست. این مجموعه همانِ مقاله‌ی ۱۹۹۸ را در کنارِ جستارهایِ دیگرِ او گرد آورده تا ترکیبی از کارهای فیلسوفی خوش‌فکر را برای نخستین بار در کنار هم بگذارد.

    ساختارِ کتاب دوبخشی‌ست. بخشِ اول به بسطِ دیدگاه‌های اونیل درباره‌یِ تاریخ‌نگاریِ فمینیستیِ فلسفه اختصاص دارد: چه معنایی دارد تاریخِ فلسفه را دوباره بنویسیم؟ و با چه معیارها و روش‌هایی. بخشِ دوم به فیلسوفانِ مشخصی می‌پردازد، از استل و کاوندیش گرفته تا مادام دو لامبر، و آرای آن‌ها را در کنارِ دکارت، لایبنیتس و دیگران قرار می‌دهد.

    آن‌چه مقالاتِ اونیل را از کوششی صرف در جهت بازیابی یا کشفِ تاریخیِ صرف متمایز می‌کند این است که ادعایش فراتر از فهرست‌کردنِ غایبانِ تاریخ است. اونیل تلاش می‌کند نشان دهد تصویرِ ما از فلسفه‌ی مدرنِ غرب، اعم از چیستیِ مسائل‌اش، از معنای مفاهیمِ کلیدی‌اش، از جهتِ سیر و تحولاتِ فکری‌اش اگر با در نظرگرفتنِ این فیگورهای تاریخی شکل می‌گرفت، به‌کلی داستانِ متفاوتی می‌شد. این نه موضوعِ ادایِ دین به اقلیتِ فراموش‌شده است، نه صرفاً بحثِ انصاف و برابری؛ مسئله بر سرِ روایتِ ناقصی‌ست که ارتباطِ چندانی هم با کمبود اطلاعات نداشت، به‌عکس، پیامدِ سهل‌انگاری بود و کمی جانبداری در روایت و خودداری از بیانِ تردید و پرسش‌گری.

    با این‌که در قرون وسطی سنتی وجود داشت که به چند زن اجازه داده شود در دانشگاه بولونیا حضور یابند و سخنرانی کنند تا سال ۱۶۷۸ طول کشید که دانشگاه پادوا دکترای فلسفه را به زنی از ونیز اعطا کند. دریافتِ مدرک دانشگاهی اولین زن شور و هیجانی به پا کرد، غیرقابل وصف؛ حدود بیست هزار تماشاگر برای دیدن این رویداد جمع شدند. بلافاصله پس از آن، دانشگاه تصمیم گرفت دیگر هیچ زنی را نپذیرد. مرورِ وقایعِ تاریخی از چشم‌انداز امروز، جدای از سرگرمی و هیجانِ قصه‌هایی باورنکردنی، نکاتی درباره‌ی گذشته را یادآوری می‌کند که ممکن است به فهمِ امروزِ ما از خودمان و اطراف‌مان ارتباطی داشته باشد.

    به هرحال، در دورانی که بازنگری‌ها بیش‌تر مبنی بر هیاهو و جنجال به‌پا‌کردن و اتهام‌ها به زمین و زمان است، اونیل متن‌ها را جدی گرفت، استدلال‌ها را خواند، و نشان داد بازخوانیِ تاریخِ فلسفه، خود، کاری‌ست فیلسوفانه و نه تسویه‌حسابی سیاسی. کتاب یادگارِ کسی‌ست که فرصت نیافت کارهای متعددش را به سرانجام برساند، اما هرچه بود نام‌هایی را این‌بار با مرکبی ماندگارتر ثبت کرد.

     

    علی صدر    
     خردادماه ۱۴۰۴

    [۱] Elisabeth of Bohemia or Elisabeth of the Palatinate (1616 – 1680)

    [۲] René Descartes (1596 – 1650)

    [۳] Margaret Cavendish (1623 – 1673)

    [۴] Anne Conway (1631 – 1679)

    [۵] Henry More (1614 – 1687)

    [۶] Jan Baptist van Helmont (1580 – 1644)

    [۷] Gottfried Wilhelm Leibniz (1646 – 1716)

    [۸] Mary Astell (1666 – 1731)

    [۹] Eileen O'Neill

    [۱۰] Heinrich Ritter (1791 – 1869)

    [۱۱] monad

    [۱۲] Observations upon Experimental Philosophy

    [۱۳] Christia Mercer

    [۱۴] Mary Ellen Waithe

    [۱۵] Carolyn Merchant

    [۱۶] Gary Ostertag

  • امانوئل کانت – نسخه‌ی ۲۰۲۵

    امانوئل کانت – نسخه‌ی ۲۰۲۵

    درباره‌ی یک کتاب و یک جستار

     

    جستارهای آدام کرش[۱] همیشه خواندنی‌ست. متن اخیرش در نیویورکر اگر یک خاصیت داشته باشد اشاره به این واقعیت است که ادعایی قدیمی مبنی بر آن‌که مردمِ شهرِ کونیگسبرگ[۲] ساعت‌هاشان را با عبور و مرورِ امانوئل کانت تنظیم می‌کردند بیش از‌آن‌که ارتباطی با انضباطِ فیلسوفِ مشهور داشته‌باشد نتیجه‌ی وقت‌شناسیِ میزبانِ انگلیسی‌اش بود که کانت به خانه‌اش می‌رفت. جوزف گرین[۳]، تاجری بود با سخت‌گیریِ وسواس‌گونه‌ای در باب زمان: اختتامِ مهمانی سرِ ساعت ۷؛ مهمان موظف است زحمت را کم کند حتی اگر مهم‌ترین فیلسوفِ دوران مدرن و عصرِ روشنگری باشد. 

     

    روشدنِ دستِ امانوئل در روایتِ فوق البته هزینه‌ی چندانی برای اعتبارش ندارد، حتی اگر خودش وقت‌شناس نبود، دست‌کم واضح است مهمانی مرتب و آداب‌دان بود و با یله‌شدن، افتخارِ حضورِ خویش در خانه‌ی دیگران را کش نمی‌داد، به خلقیات میزبان احترام می‌گذاشت و اجازه می‌داد غیابش هم به اندازه‌ی حضورش سودمند باشد. 

     

    آگاهی از ریشه‌ی آن ترددهای سرِوقت و بازشناختِ عللِ آن، نیازمندِ شواهدی بود از وجودِ آدمی دیگر در پسِ داستان. گواه و مدرکی تازه برای روایتی نو از ماجرایی قدیمی. اما بازنگری و تغییر در روایاتِ تاریخی به ندرت وابسته به اموری به اصطلاح آبجکتیو است، در اغلبِ موارد برداشتِ ما از تاریخ تغییر می‌کند تنها به این علت که ذهنیات، طرزِفکر و نگاه ما هم‌چون صد، پنجاه یا حتی بیست‌سال پیش‌تر نیست. آر.جی کالینگوود[۴] -فیلسوف و مورخِ انگلیسی- در کتابِ ایده‌ی تاریخ[۵] در بیانی ساده نکته‌ای را گوشزد کرد که فیلسوفان و مورخانِ دیگر مشتاق‌اند از آن نسخه‌ای غامض به دست دهند، درباره‌ی پیچیدگی‌اش رساله‌ها بنویسند و سال‌ها تدریس‌ کنند. کالینگوود نوشت: در تاریخ هم مثل هر موضوع جدیِ دیگری، هیچ دستاوردی نهایی نیست، چون نه‌تنها شواهد و مستندات، بل روش‌‌ها و اصولی که بر اساسِ آن‌ها دست به تحلیلِ شواهد می‌زنیم هم تغییر می‌کنند. توضیح داد که مورخ و تحلیل‌گر برای هر تفسیر ناچار است دانشِ فلسفی و علمی و البته عاداتِ ذهنیِ خویش را به همراه بیاورد، چیزهایی که خود ثابت نیستند و با اشاره به عبارت مشهورِ هراکلیتوس ادامه داد از آنجا که اندیشه‌ی تاریخی نیز هم‌چون رودی‌ست که هیچ‌کس نمی‌تواند دوبار در آن قدم بگذارد حتی مورخی واحد که برای مدتی مشخص روی یک موضوع کار می‌کند هم هنگام تلاش برای مرورِ دوباره‌ی پرسشی قدیمی، درمی‌یابد آن پرسش تغییر کرده. از همه‌ی این‌ها در بیانی امری فرمان داد «هر نسل تازه باید تاریخ را به شیوه‌ی خود بازنویسی کند» و البته توجه داد به یاد داشته باشد، این بازنویسی هم آخرین نسخه نخواهد بود.

     

    دوقرن و خرده‌ای پس از مرگِ امانوئل کانت، کسانی می‌پرسند پرداختن به او حقیقتا به‌واسطه‌ی موضوعیت‌داشتنِ افکارِ اوست یا عادتی‌ست آکادمیک برای ادامه‌دادنِ بحث درباره‌ی بحث‌های پیشین؟ آماری کلی -و البته نه‌چندان قطعی- در بابِ ارجاعات آکادمیک، کانت را پس از افلاطون و ارسطو در رده‌ی سومِ فیلسوفانِ تاریخ قرار می‌دهد. کسانی معتقدند اگر آن دو غولِ یونانی مهم‌ترین چهره‌های تاریخِ کلاسیکِ فلسفه‌اند، کانت، مهم‌ترین فیگورِ فلسفه‌ی مدرن است. مخالفانی نظر می‌دهند این مقام شایسته‌ی دکارت است و ابهاماتِ زبانیِ کانت را کنار بگذاریم، خلاصه‌ی بسیاری از آرائش قابل دفاع نیست حتی در زمینه‌ی اخلاق که از ستون‌های اصلیِ شهرت ماندگارش شد؛ اشاراتِ نژادی و داوری‌هایش درباره‌ی زنان و حکم‌های تندش درباره‌ی گرایشات جنسی که هیچ. به همین دلیل شاید بتوان گفت مخالفان هم در ماندگاریِ شهرت‌اش نقش داشته‌اند چون دست از سرش بر نمی‌دارند. 

     

    درهرحال، چه در زمره‌ی ستایش‌گرانی باشیم که معتقدند نمی‌توان از زیر سایه‌ی وسیعِ افکارش خارج شد و چه در میانِ منتقدانِ کلافه‌ای که متحیرند چگونه می‌توان از شرش رهایی یافت ، به ناچار باید پذیرفت -به بیانِ کالینگوود- هر نسل مجبور است تاریخِ افکارِ او را بازنویسی کند، و این درست همان کاری‌ست که مارکوس ویلاشک[۶] -فیلسوف، کانت‌شناس و پرفسورِ برجسته‌ی آلمانی از دانشگاه گوته در فرانکفورت- در ژوئن ۲۰۲۵ و در کتابی با عنوانِ کانت: انقلابی در اندیشیدن[۷]، در شش بخش و سی فصل انجام داد. ترجمه‌ی انگلیسی[۸]‌ هم کمی بعدتر در سپتامبرِ امسال منتشر و روی‌هم‌رفته با نقدهایی مثبت از همه‌سو مواجه شد.

     

    ویلاشک هم- مثل دیگران- چیزِ هیجان‌انگیزی در زندگیِ آدمی پیدا نکرد که همه‌ی عمر در یک شهر زندگی کرد، مسافرت نرفت، شغل همیشگی‌اش تدریس بود، تعداد معدودی کتاب نوشت، ازدواج نکرد و حتی ماجرایی رمانتیک هم نداشت و سرآخر بدونِ درام یا تراژدیِ خاصی به تاریخ پیوست. در نتیجه، ساختارِ کتاب‌اش را نه بر پایه‌ی روایت زمانی-تاریخیِ زندگیِ کانت، که بر پایه‌ی لایه‌های افکار و نظریاتِ او گذاشت. پیش‌در‌آمدِ مختصرش را با این خاطره آغاز می‌کند که در شانزده‌سالگی و با خواندنِ خطوطی از شرح کانت بر مفهوم روشنگری و تاکیدش بر این‌که انسان باید جسارتِ دانستن داشته باشد و تصمیماتِ زندگی‌اش نتیجه‌ی افکارِ خودش باشد و نه هدایتِ دیگری، سراغ پدرمادرش رفته و با افتخار جملات کانت را تکرار و به آن‌ها گوشزد کرده از این پس فرمانِ زندگی‌اش را شخصا به دست خواهد گرفت. بعدتر با مروری بر وقایع سیاسیِ یکی‌دوسال پیش از نوشتنِ کتاب و نقل‌قول‌هایی از سیاستمدارانِ آلمان در ستایش کانت، وامداریِ فرهنگِ آلمان و اروپا و دموکراسیِ غربی به او، گریزی به جنگ روسیه و اکراین می‌زند و در نهایت به زمان حال می‌آید و استدلال می‌کند در جهانِ پساحقیقت که فکت‌ها در بسیاری اوقات به نقطه‌نظر و دیدگاه هر فرد وابسته است، کانت می‌تواند توضیح دهد چگونه واقعیت و حقیقت نتیجه‌ی ساختِ ذهن انسان است.

     

    بیانِ ویلاشک ساده و صریح است و در بسیاری اوقات توضیحات‌اش روشن‌گرند. وقتی در نظر آوریم موضوع بحث کانت است، خصوصیتِ بالا امتیازِ کمی نیست. شالوده‌ی کارِ ویلاشک بر پایه‌ی این نظرِ اوست که کارنامه‌ی کانت شاملِ سه انقلاب می‌شود: شخصی، فلسفی و سیاسی. همان ابتدا و پیش از آن‌که لغتِ انقلابی اسبابِ سوتفاهم شود و کانتِ بی‌نوا را در کنار گانگسترهای آمریکای جنوبی یا خاورمیانه بنشاند توضیح می‌دهد انقلاب را در معنایی مشخص به کار می‌بَرد. می‌نویسد نخستین کاربردِ این لغت در تاریخ اندیشه‌ی غرب به کتابِ درباره‌ی گردشِ اجرام آسمانی[۹] اثر نیکلاس کوپرنیک[۱۰] برمی‌گردد. کانت که خودش زمانی دربابِ ستاره‌شناسی رساله‌ای کمابیش فراموش شده نوشت به کلمه‌ی انقلاب در همان معنای مورد نظر کوپرنیک چسبید و رهایش نکرد: گردش، چرخش و دَوَران. سه انقلابِ مدِ نظرِ ویلاشک هم کمابیش در همان معنای کوپرنیکی‌ست اما با کمی ظرافت و شیطنت، معنای دگرگونیِ عمیق هم دارد، درست از همان جنسی که کار کوپرنیک داشت؛ زیر و رو کردنِ بنیانِ درکِ آدمی از عالم، در مخالفت مستقیم با آموزه‌های کلیسا که می‌توانست سرش را به باد دهد. حالا به هر اسمی؛ انقلاب، چرخش، گردش یا هرچه.

     

    انقلابِ شخصی یا درونیِ کانت -البته به تعبیر ویلاشک- به حوالیِ چهل‌سالگی‌اش برمی‌گردد و احتمالا براساسِ همین تجربه‌ی شخصی بعدها آن رایِ عجیب درباره‌ی بیست و سی‌ و چهل‌سالگی را صادر کرد (برای آدمی که ادعاهایی عالم‌گیر و ابدی داشت، چنین تعمیم‌های شخصی به عالم و آدم به‌هیچ‌عنوان پسندیده نبود). درهرحال تحولِ بنادینِ نخست‌اش قاعده‌ای بود بر این مبنا که اگر فرد بخواهد از نظر اخلاقی به انسانی نیک مبدل شود لازم است تعادل میان منافع شخصی و اخلاقیات را با یک «انقلاب در شیوه‌ی تفکر» بر هم بزند. به زبانی ساده، کامیابی در منافعِ شخصی باید با اصول اخلاقی سازگار باشد و معیارِ سنجش را «امر مطلق[۱۱]» نامید که در زبان او چنین تعریف می‌شد: «بر اساس قاعده‌ای عمل کن که بتواند هم‌زمان به مثابه‌ی قانونی جهان‌شمول نیز به کار رود.»

     

    از نگاهِ ویلاشک، انقلاب دوم یا همان تحول فلسفی-فکریِ کانت در دهه ۱۷۷۰ رخ داد که در اثر اصلی کانت، یعنی نقد عقل محض[۱۲] نمود یافت. انقلابِ مدِ نظر ویلاشک در وارونگی‌ی رابطه‌ی جاافتاده و پذیرفته‌شده میان سوژه و ابژه نهفته بود؛ رویکردی که این‌بار سوژه‌ی انسانی را در مرکز جهان قرار داد و شاید یکی از مهم‌ترین دستاوردهای کانت و اساسِ ایده‌ای بود -که به باورِ برخی- هم‌چون قرار دادن خورشید در مرکزِ جهان به جای زمین، بنیانِ فکری انسان را به‌هم ریخت. تحولِ سوم متاثر از یورش به زندان باستیل و انقلاب فرانسه بود و با اعلامیه‌ی حقوق بشر و تأسیس جمهوری فرانسه به اوج رسید. به باورِ ویلاشک تحولاتِ انقلاب فرانسه، اندیشه‌ی سیاسی کانت را رادیکالیزه کرد و اثر خود را بر آثار متأخر او در دهه ۱۷۹۰ میلادی باقی گذاشت.

     

    از هاینریش هاینه[۱۳] نقل قول می‌آورد نقد عقل محضِ کانت «آغاز ِتحول روشنفکری در آلمان بود، همزمان با تحولی عملی در فرانسه». به تعبیر ویلاشک، تا دو قرن بعد و حدود ۱۹۸۹ (یعنی فروریختن دیوار برلین) فقدانِ کشش به هرنوع انقلاب، به این ایده منتسب دانسته می‌شد که آلمانی‌ها فقط در نظریه انقلابی‌اند، و نه در عمل. عقیده‌ای که در چشمِ ویلاشک -دست‌کم تا جایی که به کانت مربوط است- کمی نامنصفانه به نظر می‌آید.

     

    کتابِ ویلاشک -آن‌چنان‌که خودش صراحتا گفته- تلاشی‌ست برای توضیح زندگیِ فکری و ایده‌های فلسفی کانت برای خوانندگان عادی. بااین‌حال، تصور می‌کنم خالی از فایده نخواهد بود اگر اهلِ فلسفه‌، و مخصوصا فلسفه‌ی آلمانی، هم نگاهی به آن بیاندازند. بلکه تاحدودی بپذیرند می‌شود ایده‌هایی فلسفی را توضیح داد بدونِ آن‌که خواننده و شنونده را با مبهم‌گویی گیج‌تر کرد و گناه سردرگمی‌شان را گردنِ پیچیدگیِ ذاتیِ افکار و نظریه‌ها  یا کم‌سوادیِ خواننده انداخت.

     

    و نیز یادداشتِ آدام کرش. نمونه‌ی خوبی‌ست از سبک تمیز و مرتب و مفرح از جستارنویسی. ادا و اصول اضافی ندارد، موضوع‌اش معرفیِ کتاب است اما محصور در آن نمی‌ماند، خبری از ستایش‌های غلوآمیز یا تحقیر و انتقام هم نیست. یادداشتی‌ست پر از نکاتِ خواندنی. مستقل از متنِ مورد نقد، اما درباره‌ی آن. 

     

    به شکلی هنرمندانه و ظریف توازنی برقرار می‌کند بین ماجرای پاراگراف‌های ابتدایی و رأیی در خطوطِ نهایی. وقتی جستارش را با این طعنه تمام می‌کند که شاید امروز دشوارترین ایده‌ی کانتی برای پذیرش، اطمینانِ فیلسوفِ مشهور به این امر باشد که بشر هم قادر و هم خواهانِ حل مشکلاتِ خویش به شکل نقادانه است، ضربه‌ای کاری به اصل و اساس ایده‌های او می‌زند. اما قاعدتا به یاد می‌آوریم یادداشت را با مرور متلک‌های سهمگینِ کانت به الهی‌دانِ مشهور سوئدی[۱۴] آغاز کرده‌بود، جایی‌که کانت او را بدترین خیال‌پردازی که کتاب‌اش از ذره‌ای عقلانیت هم خالی‌ست توصیف کرده‌بود؛ و «بدترین‌خیال‌پرداز»‌ متلکی بود به خواب‌هایی که عارفِ مسیحی مدعی بود دیدن‌شان باعث تحول‌ِ فکری‌اش شده. و فراتر از این تقابلِ دوقرنی در سروتهِ جستار، آیا بندکردن به مفاهیمِ رویا‌بینی و خیال‌پردازی اشاره‌ای ظریف به نقدِ راسل به کانت نیست؟ وقتی با طنز ظریف انگلیسی‌اش نوشته‌بود: «هيوم با انتقاد از مفهوم عليت، كانت را از خواب جزمی بيدار كرد -يا دست كم خود كانت چنين می‌گفت- اما بيدارى‌اش موقتی بود، چون به زودى چنان داروى خواب‌آورى ساخت که قادرش کرد دوباره به خواب رود».

     

    چه خواب و رویا و چه عقلانیتِ صرف، چه بزرگ‌ترین و چه یکی میانِ دیگران، کانت را سرآغاز بسیاری تحولات می‌دانند که تاریخ اندیشه در شکل غربی‌اش را شکل دادند، حتی اگر بسیاری‌شان آن‌چنان‌که فیلسوفِ ایده‌الیست تصور می‌کرد پیش نرفته‌ یا تاثیر نگذاشته باشند. وقتی مفاهیم زمان و فضا را کانونِ بحث قرار داد، آن‌ها را نه ویژگیِ ذاتی جهان که ناشی و برآمده از ساختار و کارکردِ ذهنِ آدمی نامید، درک عمومی و حتی تخصصی از جهان خام‌تر از آن بود که حتی مخاطبِ چنین طرزفکری باشد؛ امروز شاید کمی بدیهی باشد، آن‌زمان حتی برای اتلاقِ نوآورانه هم زود بود. و نمونه‌ای ساده‌تر، ویلاشک می‌نویسد وقتی کانت عبارت آلمانیِ نقد (Kritik) را در عنوانِ کتاب‌های مهم‌اش به کار برد، مفهومی تازه بود و تا پیش از آن هرگز در هیچ عنوانی به کار نرفته‌بود، امروز آماری دم‌دستی از کتابخانه‌ی ملی آلمان می‌گوید دست‌کم بیست‌وچهار هزار عنوان کتاب تنها در تیتر از چنین لغتی استفاده کرده‌اند. 

     

    وقتی در مقاله‌ی دو روان‌شناسِ برجسته‌ی هاروارد خواندم بررسی تصویرهای مغز نشان می‌دهد هنگام تصمیمات اخلاقی مبتنی بر ایده‌ی کانتی، بخش‌های عاطفیِ مغز فعال‌تر است و نتیجه گرفتند «او وقتی بر عقلانیت محض تاکید می‌کرد ظاهرا نمی‌دانست درباره‌ی چه حرف می‌زند»، به عنوان دانشجوی فلسفه چهارستونِ افکارم لرزید. بعدها وقتی تقابلِ نظریات اخلاقی را در آزمایشگاه موضوع تحقیقِ عصب‌شناسی قرار دادم، دریافتم انکارِ گوشه‌ای از کارِ کانت، دشوار و پرزحمت است و بسیار بیش از تاییدِ صرفِ او آموزنده خواهد بود. و باز یاد راسل افتادم که نوشت «با به‌کار بردنِ عنوانِ بزرگ‌ترین فیلسوفِ مدرن برای کانت مخالفم، اما نشناختنِ عظمتِ او هم ابلهانه است.»

     

    علی صدر   
     آبان‌ماه ۱۴۰۴

     

    [1] Adam Kirsch 

    [2] Königsberg

    [3] Joseph Green

    [4] Robin George Collingwood

    [5] The Idea of History (1946)

    [6] Marcus Willaschek

    [7] Kant: Die Revolution des Denkens

    [8] Kant: A Revolution in Thinking

    [9] On the Revolutions of the Heavenly Spheres

    [10] Nicolaus Copernicus

    [11] Categorical Imperative

    [12] Critique of Pure Reason

    [13] Heinrich Heine

    [14] Emanuel Swedenborg

  • عجیب‌تر از داستان

    عجیب‌تر از داستان

    کتابی درباره‌ی برخی از درخشان‌ترین آفریده‌های فرهنگِ بشری در قلمروی ادبیات را با چه عبارتی می‌توان آغاز کرد؟ نویسنده که نزدیک به سه‌دهه کارش مرورِ آثار کلاسیک ادبی بوده انتخابِ آسانی نداشته، اما تمامیِ آن نام‌های بزرگ را کنار می‌نهد تا در نهایت سپیدیِ صفحه‌ی نخست را به یک جمله از گی دیبور -فیلسوف، منتقد و فیلم‌سازِ فرانسوی- بسپارد: «زمانه‌ی ناگوارِ ما، دگربار مرا وامی‌دارد تا به گونه‌ای نو بنویسم». باید اعتراف کرد انتخاب بدی نیست. و چه‌بسا انتهای این مرور و معرفیِ مختصر بپذیریم بیراه هم نبوده است.

    کتابِ تازه‌ی ادوین فرانک با نامِ عجیب‌تر از داستان در واقع تلاشی‌ست برای پرداختن به «رمان» در قرنِ بیستم؛ با مرورِ دست‌کم ۳۰ اثرِ برجسته‌ی شماری از نام‌آورترین نویسندگانِ تاریخِ ادبیات، از جویس و وُلف و کافکا و همینگوی گرفته تا توماس مان، دی.اچ. لارنس، ایتالو اسوِوو و ناباکوف. و درباره‌ی رمان، همان ژانرِ ادبیِ افسون‌گری که به چنان مدیومِ سیال و تغییرپذیری مبدل شد که توانست هم برای روایتِ قصه‌هایی سرراست به کار رود و هم برای خیال‌پردازی‌هایی عجیب؛ و نیز روایت‌گرِ تحولِ درونی‌ترین احساسات و افکاری که پیش‌تر در هیچ قالبی به زبان نمی‌آمد. از سرگشتگی‌ها، تلخ‌کامی‌ها و تنهایی‌ها، و بحران‌های عمیقِ روانی و اخلاقی و اجتماعی گرفته تا ناب‌ترین لحظاتِ عشق‌های آتشین و جذبه‌های جنسی. ژانری که البته هر از گاهی برای خاک‌سپاریِ همیشگی‌اش مرثیه‌ها خوانده می‌شود. که رمان دیگر مرده‌ است. مرثیه‌ای که با درخششِ رمانِ بعدی یک‌سره بر باد می‌رود. 

    با گذشتِ بیست‌وپنج‌سال از آغازِ قرن بیست‌ویکم، باید پذیرفت قرن بیستم که زمانی دورانی مدرن به حساب می‌آمد، اینک در چشمِ مردمان، با ته‌رنگی از نوستالژی دیگر جزئی از تاریخ است و آدم‌هایی امروز در دهه‌ی سومِ زندگیِ خویش مطلقا از آن خاطره‌ای ندارند. مرورِ رمان‌های قرنِ بیستم، از این منظر، موضوعی جالب، مهم و البته تاریخی‌ست. 

    ادوین فرانک معتقد است وقایع آن قرن با دو جنگ جهانی، شگفت‌انگیز بودند، جنبش‌های اجتماعی و هنریِ مدرن، زیستِ انسان را یک‌سره تغییر دادند و رمان در آن میان حضور و نقشی یگانه داشت. کوششِ نویسنده بحث در این‌باره است که چه بر سر جهان و رمان با هم آمد. با این حال، ادوین فرانک، نه مدعی‌ست آن‌چه او انتخاب کرده بهترین آثار یک قرن است و نه قرنِ او به واقع و حقیقتا یک «قرن» است.

    اگرچه کلمه‌ی قرن در زبان انگلیسی از ریشه‌ای لاتین به معنای ساده‌ی «صدسال» گرفته شده و کمابیش به همین منظور هم به کار می‌رود و دوره‌های زمانیِ صدساله را از هم جدا می‌کند، اما رویدادهایی تاریخی چنان عظیم و برجسته‌اند که نیروی‌شان این حساب و کتابِ ساده‌ی ریاضی را بی‌معنا، یا بی‌ربط و ساده‌لوحانه، جلوه می‌دهد. اریک هابزبام در تقسیم‌بندیِ مشهورش با جا‌انداختنِ دو اصطلاحِ مشهورِ «قرن طولانی نوزدهم» و «قرنِ کوتاهِ بیستمِ» توجه داد که دوره‌های تاریخی وقتی به مفهومی اجتماعی بدل شدند، اعداد و ارقام ریاضی ممکن است موضوعیت‌شان به کل از دست برود؛ اولی به تعبیرِ او از انقلاب فرانسه در ۱۷۸۹ آغاز می‌شد و تا آغازِ جنگ اول جهانی در ۱۹۱۴ ادامه می‌یافت و قرنی ۱۲۵‌ساله می‌شد و دومی از ۱۹۱۴ آغاز و عمرش با فروریختنِ اتحاد جماهیرِ شوروی در ۱۹۹۱ و زودتر از انتظار به اتمام می‌رسید؛ قرنی نهایتا ۷۷ساله. نگاه او به این مفهوم البته از منظری سیاسی-اجتماعی بود.

    از نگاهِ نویسنده‌ی کتابِ عجیب‌تر از داستان، ماجرای رمان در قرن بیستم با کتاب یادداشت‌های زیرزمینی از داستایفسکی آغاز می‌شود که در سال ۱۸۶۴ نوشته شد و با اثری از زیبالد با نام آسترلیتز در سال ۲۰۰۱ به پایان می‌رسد. قرنِ بیستمِ فرانک ۱۳۷‌ساله است؛ حتی طولانی‌تر از قرن طولانیِ نوزدهمِ هابزبام.

    نویسنده با اشاره به دیدگاه رورتی -فیلسوف آمریکایی- می‌نویسد طبقه‌ی تحصیل‌کرده و باسوادِ قرون هجده و نوزده برای سخن‌وری و استحکام عقاید خویش به متون کهن مراجعه می‌کرد، به شکسپیر، به کتب مقدس، به اشعار قدیم، امروز اما به سراغ لولیتا می‌رود؛ به یک معنا ارجاعِ اندیشه‌های او اینک به رمان است. در قرنی که سرشار از جنگ، انقلاب، سقوطِ امپراتوری‌ها، به‌دست‌آوردنِ حقِ رای زنان و حقوقِ انسانی و افزایشِ طول عمر متوسطِ آدمیزاد بود، رمان، برپایه‌ی سبکی که از قرن نوزدهم به‌جا مانده‌بود نه‌تنها بازتابی از همه‌ی آن رویدادها شد، خود تکانی شدید خورد درهمان‌حال که آماده بود همه‌ی بنیان‌ها را نیز با خود تکان دهد. که تکان هم داد. «داستانِ انفجارِ یک فُرم در دلِ دنیایی درحالِ انفجار». 

    معتقد است وقتی به تحول رمان در قرن بیستم می‌نگریم، فشارِ عظیمی را خواهیم دید که تحولاتِ آن قرن بر این فرمِ ادبی فرود آورد. واکنش به آن ضرباتِ بی‌سابقه در آثاری دیده می‌شوند که او تلاش کرده در کتابِ خویش مرور کند، آثاری که به‌زعمِ فرانک، بازتابِ تحولی شگرف و رادیکال در این فُرمِ ادبی‌اند: یادداشت‌های زیرزمینی از داستایفسکی، رذل (بی‌اخلاق) اثر آندره‌ ژید، سه زندگی از گرترود استاین، کوه جادو نوشته‌ی توماس مان، خانم دالووی از ویرجینیا ولف، وجدان زنو نوشته‌ی ایتالو اسوِووُ، پسران و عشاق از لارنس، آمریکا از کافکا و آسترلیتز از دابلو. جی. زیبالد تنها چند نمونه است.

    مرور هر اثر با پیش‌درآمدی از زندگیِ نویسنده و پس‌زمینه‌ی اجتماعی-سیاسی دورانی که نویسنده در آن زیسته و کتاب آفریده شده آغاز می‌گردد؛ پیش‌درآمدهایی که به درکِ آثار کمتر شناخته‌شده‌ای هم‌چون پایان نوشته‌ی هانس اریک نوزاک کمکِ بسیاری می‌کند. از نگاه برخی منتقدان، شاید مهم‌ترین امتیازِ کتاب، شناساندنِ آثاری بزرگ به کسانی باشد که آن‌ها را نخوانده‌اند و یادآوری مجددشان به آن‌ها که سال‌هاست سراغی از آن آثارِ اکنون کلاسیک‌شده نگرفته‌اند. 

    پرونده‌ی قرنِ بیستم اگرچه بیست‌وپنج‌سالِ پیش بسته شد اما کم نیستند کسانی که معتقدند ما هنوز در هوای ایده‌های آن قرن نفس می‌کشیم و در جهان‌بینی و طرزفکرِ انسان‌ها تغییرِ پارادایمی چنان ژرف رخ نداده که بتوان آن دوره‌ی تاریخی را منقضی و کهنه دانست. بااین‌حال، فاصله‌ی میانِ ما آن‌قدر هست که بتوان ابتدا و انتهایش را نشانه‌گذاری کرد و تصویرِ تحولات‌اش را از دور دید و به تحلیل نشست. کوششی که دست‌کم در این کتاب حولِ موضوعِ رمان محقق شده است؛ این فُرمِ فریبنده و جادوییِ ادبیاتِ مدرن.

     

     

    علی صدر   

    بهمن‌ماه ۱۴۰۳

  • فروید، بر روی کاناپه

    فروید، بر روی کاناپه

    هجده‌ساله بودم و ترمِ نخست مدرسه‌ی هنرهای نمایشی که یکی از هم‌کلاسی‌ها به اولین قرارِ عاشقانه دعوت‌ام کرد. همان اولِ کار پرسید «این درست است که از بستگانِ …، یعنی درواقع پدرِ پدربزرگت؟ با صدای آهسته گفتم: زیگموند فروید. پرسید: «جهتِ یادآوری، شهرت‌اش برای چه بود؟» کمی با تردید به هم نگاه کردیم، چیزی به ذهن‌مان نرسید و راهیِ میخانه شدیم. راوی: اِستر فروید، دختر لوسین فروید -نقاش مشهور- که نوه‌ی زیگموند فروید بود. زمان: ۱۹۸۱ و مکان: لندن. 

    می‌توان از کنارِ بی‌اطلاعیِ دو نوجوانِ دلباخته از دلایلِ شهرتِ فرویدِ افسانه‌ای به‌سادگی گذشت، اما دشوار بتوان باور کرد که می‌شود «از بسیاری دانشگاه‌های مطرحِ جهان از رشته‌ی روان‌شناسی فارغ‌التحصیل شد بی‌آن‌که حتی نام فروید به گوش دانشجو خورده باشد». ادعاکننده: پال بلوم، روان‌شناس آمریکایی و استاد سابقِ دانشگاه ییل، زمان: ۲۰۲۳ در مقاله‌ای در وال‌استریت‌جورنال.

    و البته باید عادت داشت که در بسیاری موقعیت‌های اجتماعی با آدم‌هایی برخورد کرد که فروید را یک‌سره رد می‌کنند «بی‌آن‌که حتی یک‌صفحه از آثارش را خوانده‌باشند». این هم مشاهده‌ای از فیلیپ لوپِیت نویسنده‌ی آمریکایی در جستاری که خود بخشی از کتابی تازه منتشر‌شده در سال ۲۰۲۴ است. 

    این‌ها همه شوخی‌ست و غلوهایی برای جلبِ توجه؟ یا هشت‌دهه پس از مرگِ دانشمندِ اتریشی، اوضاع حقیقتا تا این اندازه بر ضدِ نام، اعتبار و شهرتِ اوست؟ پاسخِ واقعی ترکیبی از آری و نه، و نکات ریز و درشت است که ارتباطی به شخصِ فروید ندارد، شهرت که از درجه‌ای گذشت خود به پدیده‌ای مستقل در تاریخ و ذهنِ جمعیِ آدمیان مبدل می‌شود. بسیاری نام‌های پرآوازه‌ی تاریخ در ذهنِ ما تداعی‌کننده‌ی اعتبار یا بی‌اعتباری‌اند بی‌آن‌که دقیقا بدانیم چرا یا حتی جزئیاتِ زندگی و عواملی که به شهرت‌شان انجامیده برای‌مان اهمیتی داشته باشند. با این‌حال ممکن است به جدیت از آن شهرت و باورمان درباره‌ی آن چهره‌ی تاریخی دفاع کنیم بی‌آنکه یک‌ دلیلِ قانع‌کننده در پشتیبانی از آن عواطف در آستین داشته باشیم.

    واقعیت این است که اوجِ شهرت‌ِ فروید به سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۰ برمی‌گردد. یک‌سلبریتیِ تمام‌عیار بود و از نظر ژرفا و وسعتِ تاثیرگذاری تنها با داروین و اینشتین قابلِ قیاس به‌حساب می‌آمد؛ و شهرتی که همان‌زمان ترکیبی از خوشنامی و بدنامی بود. وقتی همسرش -مارتا برنایز- می‌گفت «اگر جدیتِ او در کارهایش را نمی‌دیدم تصور می‌کردم مشغولیاتی درباره‌ی پورنوگرافی‌ست»، می‌توان تصور کرد واکنشِ محافظه‌کارانه‌ی جامعه درباره‌ی ایده‌هایی در خصوصِ تمایلاتِ جنسی در کودکان، رقابتِ پسر با پدر بر سرِ عشق به مادر، و وجودِ رانه‌هایی جنسی پشتِ اغلبِ رفتارها، چه می‌توانست باشد. 

    پس از مرگ‌اش در سال ۱۹۳۹، نقدها به او به‌شکلی تصاعدی جهش یافت، دیدگاه‌هایش به سرعت از اعتبار افتادند و یکی‌دودهه بعد رفته‌رفته به انزوای محضِ آکادمیک محکوم شد. منتقدانی با بی‌رحمی ایده‌هایش را شبه‌علم نامیدند و با قدرت‌گرفتنِ جنبشِ زنان، جبهه‌های تازه‌ای علیه جنبه‌هایی از افکارش گشوده شد که ضرباتی جبران‌ناپذیر به آن وارد کردند. مروری بر مقالاتِ آکادمیک در سال ۲۰۰۹ نشان می‌داد در قریب به ۵۰‌سالِ گذشته، آثارِ منتشرشده با ارجاع به روان‌کاوی -که میراثِ بزرگ او بود- هیچ تغییر معناداری نداشته. به یک معنا، انجمادِ آکادمیک. 

    با این وجود، از شهرت‌اش به عنوانِ چهره‌ای علمی-تاریخی، والبته مناقشه‌برانگیز، کاسته نشد. کتاب‌خانه‌ی موزه‌ی فروید گرآورنده‌ی دست‌کم ۳۸۰۰ جلد کتاب فقط درباره‌ی اوست؛ که در نوع خودش رکوردی‌ست. منتقدِ نیویورکر در سال ۲۰۲۴ نوشت که دست‌کم ۳۰ زندگی‌نامه درباره‌ی او در دنیای کتاب هم‌زمان در دسترس است و پرسید برای آدمی که از زمانِ مرگ‌اش نه اسنادِ تازه‌ای درباره‌اش کشف شده و نه پایش به رسواییِ تازه‌ای بازشده چگونه این‌همه زندگی‌نامه نوشته می‌شود و تفاوت میانِ اولی و پنجمی و دوازدهمی و بیست‌ونهمی در چیست؟ خودِ فروید -با همان غرورِ مثال‌زدنی- در ۲۸سالگی در نامه‌ای به همسرش نوشت تمام نامه‌ها و دست‌نوشته‌ها را می‌سوزانم تا چیزی به دستِ یک گروه مشخص از آدمیان که هنوز پا به دنیا نگذاشته‌اند نیافتد: زندگی‌نامه‌نویس‌ها. هنوز اسم و رسمی نداشت و اثر تاثیرگذاری هم منتشر نکرده‌بود اما مثلِ کسی‌که به او الهام شده‌باشد می‌دانست شهرتی ماندگار به‌دست خواهد آورد و جزئیاتِ زندگی‌اش موادِ خامی خواهند بود در دستِ آن «گروه از آدم‌ها» که چندان هم با آن به ملایمت و احترام رفتار نخواهند کرد.

    ربع‌قرن پس از آغاز قرن بیست‌ویکم کماکان هر نسل تصور می‌کند کارش با او تمام نشده. از این‌رو، به دعوت و کوششِ اندرو بلاونِر، بیست و پنج نویسنده، روان‌پزشک و منتقد گردِهم آمدند تا هریک در جستاری مجزا درباره‌ی زیگموند فروید مطلبی بنویسند. مبتکرِ مشهوری که بسیاری را رویِ کاناپه خواباند و سرگذشت آن‌ها و البته آن تکنیکِ درمانی را جاودانه کرد، اینک خود محکوم است به خوابیدن روی همان کاناپه‌ی معهود. نتیجه، کتاب (مجموعه جستار) تازه‌منتشرشده‌ای‌ست از انتشارات دانشگاه پرینستون. روی کاناپه: نویسندگان زیگموند فروید را تحلیل می‌کنند.

    تنوع در تخصص و مشغولیاتِ نویسندگان، به جستارها، گستردگیِ قابل‌توجهی در موضوعات، رویکردها و لحن داده است. از برجسته‌ترین خصوصیاتِ کتاب، حضورِ آدم‌هایی‌ست با علایقی متفاوت و ایده‌هایی گوناگون؛ در خلالِ نقدهایی کوبنده بر او و یا در دلِ تحسین‌ها و برشمردنِ اهمیت افکار و آثارش. و البته صدای رسای زنانی که توانسته‌اند با فروید و ایده‌هایش نقادانه مواجه شوند و درباره‌اش بنویسند. 

    برخی بر این واقعیت انگشت گذاشته‌اند که روان‌شناس و درمانگری که امروز شنونده‌ی درونی‌ترین و خصوصی‌ترین بخش‌های زندگیِ آدم‌هاست، در حقیقت، وام‌دارِ ایده‌های اوست که تجربه‌ی ذهنیِ آدمِ روی کاناپه را هسته‌ی اساسی و بخشی حیاتی در روندِ درمان می‌دانست نه صرفا مجموعه‌ای رویداد و اتفاق، و تاکید می‌کنند، روانِ انسان را نمی‌توان تنها به مغز و مجموعه‌ای ژن و ‌چند معیارِ تشخیصِ بیماری فروکاست و درست همین‌جاست که می‌توان و لازم است به فروید بازگردیم. کسانی در عوض معتقدند در اغلبِ موضوعاتِ اساسی به خطا رفت، لحنِ قلدرمابانه و عقلِ‌کلی‌اش سنتی و کهنه است و قضاوت‌هایی که می‌کرد بیش‌ازحد بر پیش‌فرض‌های ذهنی‌اش استوار بود. نمونه‌هایی هم‌چون رفتارش با آیدا باوئر که سنگِ بنای قضاوتِ پرمناقشه‌ی «نه به معنای آریِ» مشهورِ اوست، به زحمت قابلِ دفاع‌اند.

    یکی از جستارها (در جستجوی مارتا فروید) درباره‌ی یکی از آشنا‌ترین و در همان‌حال مرموز‌ترین شخصیت‌های زندگیِ اوست؛ همسرش، که فروید تلاش می‌کرد همیشه و عمیقا در سایه بماند. و نیز جستار‌هایی مهم در خصوصِ کارهای ابتداییِ او در حوزه‌ی عصب‌شناسی، درباره‌ی ماتم و مالیخولیا، تفسیر خواب، درباره‌ی تواناییِ تحسین‌برانگیزش در نویسندگی و جستارنویسی‌ و حتی درباره‌ی سگِ ژرمن شپردِ او، وُلف.

    زمانی در اواخر عمر گفته‌بود «این زندگی که به ما تحمیل شده با تمامِ دردهای عظیم، ناامیدی‌های پرشمار و مشکلاتِ حل‌ناشدنیِ بسیاری که در خود دارد، دشوارتر از آن است که بتوان تاب‌اش آورد». حضور و وجودش در تاریخ چه‌اندازه به مواجهه با این چیز هولناکی که تحت نام زندگی توصیف کرده‌بود کمک کرد؟ بخشی از پاسخِ دوران ما چه‌بسا در چنین کتابی‌ست.

    علی صدر   

    بهمن‌ماه ۱۴۰۳

  • روشنگری

    روشنگری

    سال ۲۰۱۹ و به میزبانیِ دانشگاه ادینبرو پانزدهمین کنگره‌ی جهانیِ «روشنگری» برگزار شد. ۱۷۰۰ نفر از نقاطِ مختلف جهان گردهم آمده بودند، چه ۱۷۰۰نفری! کلکسیونی قابل‌توجه از فیلسوفان و اساتید دانشگاه و نویسندگان و مورخانی جهانی. روز دوم، یک نفر -دست‌کم در ذهنِ خودش- تصور کرد وضعیت چیزی‌ست شبیه به ۱ (که خودش بود) در برابر ۱۶۹۹. به نظرش آمد فارغ از این‌که سخنران چه‌کسی باشد و چه بگوید مدعوین با لبخندی بر لب به نشانه‌ی تأیید سر تکان می‌دهند چون دقیقاً همان حرف‌هایی را می‌شوند که می‌خواهند بشنوند. آن یک‌نفر، روز سوم به این نتیجه رسید که وقتی پای موضوع کنگره -یعنی روشنگری- در میان باشد، آن ۱۶۹۹ نفر بازتاب افکارِ یکدیگرند پس گویی همه‌شان یک آدم‌اند. در نتیجه، در مشاهده‌ی روز قبل‌اش تجدید نظر کرد و وضعیت را چنین دید: ۱ در برابر ۱. آن جماعتِ برجسته‌ی ۱۶۹۹نفری در ذهن‌اش مصداقی بود از عبارت «گروه‌اندیشی» یا groupthink که زمانی جرج ارول ساخته‌بود، یا تعبیرِ رابرت بِللا -جامعه‌شناس- که این وضع را «مذهب مدنی» یا civil religion توصیف کرده‌بود. 

    آن یک‌نفر به‌قدری اسنوب بود که خود را میانِ آن‌همه نامِ بزرگ و برجسته متفاوت ببیند، با این‌وجود، خودش هم عضوی از فراماسونِ نویسنده/روشنفکرها به حساب می‌آمد، در نتیجه، از آن «در اقلیت‌بودگیِ محض» دلخور نشد و قهر نکرد. چندسالی وقت گذاشت و کتابی حدودا ۶۰۰صفحه‌ای نوشت تا توضیح دهد چرا به نظرش آن جماعت برخطایند و اگر موضوعِ آن جلسه را از نقطه‌نظرِ تازه‌ای بنگریم، روایت و مفهومِ تاریخیِ فعلی به کل متفاوت خواهد شد. نام او جاناتان کلارک است، بریتانیایی، نویسنده و پروفسور تاریخ در دانشگاه کانزاس و نویسنده‌ی کتاب «روشنگری، یک ایده و تاریخچه‌ی آن».

    احتمالا، آکادمی‌پسندترین (و شاید پرافاده‌ترین) پاسخ به پرسشِ «روشنگری چیست؟» ارجاع به مقاله‌ی امانوئل کانت در اواخر قرن هجدهم است یا شاید متنی مربوط به ۲۰۰ سال بعدتر با همین نام، و این بار به قلم میشل فوکو. آن نوشته‌ها به رغمِ آن‌که در عنوان و در متن مدعیِ پاسخ‌گویی به یک پرسش بودند، پرسش‌های بیشتری به جاگذاشتند و بحث همچنان ادامه یافته. سرنوشتِ پرسش‌های فلسفی همواره همین بوده؛ هم به نظرِ موافقان که آن را امتیازِ فلسفه می‌بینند و هم مخالفان که آن‌را اتلاف وقت و انرژی. 

    در هر حال دو دیدگاهِ رایج و جاافتاده درباره‌ی روشنگری وجود دارد: نخستین روایت می‌گوید جنبش و حرکتی بود بنیادین در میانه‌ی قرن هجدهم که ریشه‌هایش به قرن هفده و شانزده بازمی‌گشت، به رهبری آدم‌هایی چیزفهم در نقاط مختلفی از جهانِ موسوم به غرب؛ ولتر و دیدرو و دالامبر و مونتسکیو در فرانسه، آدام اسمیت و لاک و هیوم و تامس رید در بریتانیا، گوتهولد لسینگ و ولف و کانت در آلمان و البته با عبور از آتلانتیک، تامس جفرسون، تامس پین و بنجامین فرانکلین در آمریکا. آن‌چه به این فهرستِ ناهمگون از نام‌هایی بزرگ وحدت می‌بخشد تعلق به جنبشی فکری بود در مخالفت و ستیز با خرافات و دین و ارتجاع و سنت از یک‌سو و دفاع از خردورزی، آزادی و نقدِ گذشته از سویی دیگر.

    روایتِ دوم معتقد است جنبشی در میان نبود که به قرنِ هجدهم و فوق‌ستاره‌های لیگِ بالا منحصر باشد، روشنگری طرزفکر و ایده‌ای بود که در آن زمان پاگرفت، تقویت شد و رفته‌رفته مبدل به آرمانی گشت که تا به امروز ادامه یافته. گاه موفق بوده و در مواردی به عقب رانده شده، شکست خورده و دوباره سربرآورده و کسانی که به آن ایده و آرمان تعلقی دارند، همین امروز و در هر لحظه در دفاع از آن ارزش‌ها و ستیز با مخالفانِ مرتجع و سنتی‌اش در تلاش‌اند. کتابِ حاضر در واقع منتقدِ هر دو روایت است. 

    در نظرِ کلارک، «روشنگری» در شکل یک مفهوم را عده‌ای متفکر در قرن نوزدهم ساختند و بعد به عنوان چیزی واقعی از آن دفاع کردند و با آن بین گذشته و حال پلی زدند تا به کمک آن پژوهش‌هایی تاریخی را توجیه کنند. می‌نویسد وقتی مفاهیم ساخته شدند، جسمیت می‌یابند و به جای آن‌که ابزاری برای توضیحِ تئوریک باقی بمانند خود به یک «چیز» تبدیل می‌شوند، و بعد مورخانی پیدا می‌شوند که کلمات و معانیِ دیگری درباره‌ی آن «چیز» را در دهانِ آدم‌های گذشته می‌گذارند؛ کمابیش همه از عواقبِ پردردسر این‌گونه روندها آگاهیم.

    می‌نویسد وقتی فوکو گفت «هرگز نباید فراموش کنیم که روشنگری مجموعه‌ای پیچیده‌ای از وقایع و روال‌های تاریخی بود و ما به صورتِ تاریخی و تا درجاتی نتیجه و گرفتارِ آنیم» و به دنبال پیشنهادِ راه‌حل‌هایی برای رهایی از آن سرنوشتِ محتومِ متصورش رفت، در واقع به شکلی تاسف‌آور «مفهوم» را با «واقعیت» اشتباه گرفته بود و اگرچه شاید فیلسوفِ خوبی بود اما تواناییِ چندانی در حلِ مشکلی تاریخی نداشت.

    به باورِ کلارک، امروزه آشکار است که اغلب «روشنگری» و «مدرنیته» از منظرِ یکدیگر تعریف می‌شوند به‌ویژه هنگامی‌که پای ایده‌ی سکولاریزم در میان است، و این همان‌جایی‌ست که به عقیده‌ی او گرفتاریِ تاریخیِ هر دو مفهوم آشکار می‌شود. می‌نویسد در عموم مواقع روشنگری را به شکلِ برنامه‌ی ایدئولوژیکِ مدرنیته ارائه می‌دهند، بسته‌ی کاملی از ایده‌ها و ارزش‌هایی که جامعه‌ی مدرنِ دموکراتیکِ سکولارِ غرب از آن برآمده‌ است. فارغ از تفاوت‌های کلیدی جغرافیایی، باوری و موضوعی در اجزاء روشنگری و اعضاء کلابِ قرن هجدهم، یک مشکل دیگر هم وجود دارد: روشنگری نمی‌تواند به عنوان یکی از سنگ بناهای مدرنیته تلقی شود، وقتی خودَ مدرنیته مفهومی تبیینی (explanatory concept) و متاخر است و نه پدیده‌ای تاریخی.

    نویسنده با مرور عقاید و افکار و زندگی بسیاری از چهره‌های کلیدیِ روشنگری تلاش می‌کند نشان دهد چه اندازه آن آدم‌ها در ارزش‌هایی که به آن‌ها نسبت داده شده تفاوتِ دیدگاه داشتند. نه همه‌شان ضد دین نبودند و نه آزادی‌خواه (لیبرال) یا طرفدار سکولاریسم یا دموکراسی. با این‌حال، با آن نظریه‌پردازانی که مفهومِ روشنگری را ساختند یک‌سره از سرِ دشمنی بر نمی‌خیزند، همدلی دارد و معتقد است آن‌ها در شکل‌دادن به چنان مفهوم تاریخی دلایلی محکمه‌پسند داشتند.

    کلارک می‌نویسد جز در مواردِ نقل‌‌قول مستقیم از به‌کاربردن هر نوع ضمیرِ «ما» خودداری کرده چون در نظرش چنین ضمیری به گونه‌ای تلویحی به نظر و دیدگاهِ شخصیِ نویسنده، مقبولیتی عمومی و وجهی جمعی می‌دهد. وظیفه‌ی تاریخ‌دان را تشریحِ اختلاف‌نظرهایی می‌داند که وجود دارند نه اتفاق‌نظری خیالی که وجود ندارد. تاریخِ روشنگری را نه پیش‌رفت آن‌چنان‌که مدرنیست‌ها تصویر کرده‌اند می‌داند و نه پس‌رفت آن‌چنان‌که پست‌مدرنیست‌ها؛ با کمی چاشنیِ طنز می‌نویسد چون خودش هرگز مدرنیست نبوده نیازی هم ندیده بعدتر پست‌مدرنیست شود.

    در مقدمه، خود را هم فرزانه (یا روشن‌شده، طعنه‌ای به همان enlighten) معرفی می‌کند و اظهار امیدواری که منتقدان نسبت به کاستی‌های روشنگرانه‌ی کتاب به دیده‌ی اغماض بنگرند و با نیاتِ روشنگرانه‌اش همدل باشند.

     

    علی صدر   
    دی‌ماه ۱۴۰۳

    The Enlightenment: An Idea and Its History
    J. C. D. Clark
    Published: 26 July 2024

  • نوستالژیا

    نوستالژیا

    موضوعِ رساله‌ی دکترای دانشجویی سوئیسی در ژوئن ۱۶۸۸ پدیده‌ای بود عجیب، بدونِ تعریفی روشن و حتی عنوان. خودش دست‌به‌کار شد و از دو ریشه‌ی یونانی Nostos به معنای بازگشت به وطن و Algos به معنای رنج و اندوه ترکیبِ نوستالژیا (Nostalgia) را ساخت و آن‌را «احوالِ اندوهبارِ ناشی از آرزوی بازگشت به وطن» توصیف کرد. یوهانس هوفر در نخستین بخش‌های رساله‌اش ماجرای مردِ جوانی را توصیف کرد که برای ادامه‌ی تحصیل از شهرِ بازل به برن فرستاده شده‌بود، کمی بعدتر حال‌وروزش رو به وخامت گذاشت، تب کرد و چنان به بستر مرگ افتاد که پزشکان هر روز را روزِ آخرش می‌دانستند، بدونِ هیچ نشانی از بیماریِ جسمی. بازگرداندن به شهرِ زادگاه همان و آغازِ روندِ بهبودی همان. به‌زودی یکسره سلامتش را به‌دست آورد. و نیز ماجرای دختر جوانی که در اثر سقوط از بلندی و آسیبِ ناشی از آن در بیمارستانی در شهری دیگر بستری شد، درمان‌ها موثر بود و سلامتِ جسمی و هوش و حواسش برگشت اما به محضِ آگاهی از مکان و آدم‌های اطراف، از خوردنِ داروها اجتناب کرد و اوضاعِ سلامتی‌اش وخیم شد. تنها عبارتی که به زبان می‌آورد یک جمله بود ich will heim؛ می‌خواهم به خانه برگردم. با موافقت والدین به خانه فرستاده شد و بدونِ هیچ دارویی و به‌سرعت بهبود یافت.

    مفهوم نوستالژیا که در فارسی به غمِ غربت، دردِ دوری و فراق‌زدگی (برگرفته از فرهنگ علوم انسانی – داریوش آشوری) ترجمه شده، در گذرِ زمان از شرحِ دراماتیکِ پزشکِ سوئیسی فاصله‌ی بسیار گرفت. اگرچه در قرن نوزدهم به یکی از پرمطالعه‌ترین مشکلاتِ پزشکی مبدل گشت، پس از تحولاتِ بسیاری که در اوائل قرنِ بیستم از سر گذراند امروزه احساسی توصیف می‌شود ناشی از علاقه به اشیاء، تصاویر یا تجربیاتی در گذشته که الزاما با غمی ناتوان‌کننده هم آمیخته نیست. مشغولیتِ دائمی با دریغ و دردهای این فراق‌زدگی می‌تواند به نوعی سکون و رخوت بیانجامد، با‌این‌حال، برخی مطالعاتِ روان‌شناختی هم نشان‌دادند برانگیختنِ احساساتِ نوستالژیک گاهی اوقات به تجربیاتِ پیشین و زندگیِ گذشته معنا و مفهومی تازه می‌بخشد که برای دورانِ پیش‌ِ رو سازنده خواهد بود و در مواردی به خلاقیت‌های ذهنی کمک می‌کند.

    کتابِ تازه‌ی اَگنس آرنولد-فاستر -مورخ و پژوهش‌گرِ انگلیسی- به‌تمامی درباره‌ی نوستالژی‌ست‌؛ بررسیِ تاریخ‌چه‌ی آن، دوره‌های تاریخی و فراز و فرودهای معنایی‌اش، تاثیراتِ سیاسی‌اش، روان‌شناسی و عصب‌شناسیِ این پدیده، و مرورِ مطالعاتِ گسترده و یافته‌های متعدد حولِ این احساسِ جادویی و مرموز اما متداول و آشنا. 

    نویسنده شرح می‌دهد که چگونه این احساسِ درونی، شکلی جمعی می‌گیرد و در دوره‌هایی حتی سبب‌سازِ برانگیختنِ موج‌ها و حرکت‌های اجتماعی می‌شود. متاخرترین‌اش در دنیای غرب در دهه‌ی ۷۰ میلادی بود. بسیاری در دوسویِ آتلانتیک دلتنگِ دهه‌هایی در گذشته بودند، در فراقِ موسیقیِ دهه‌ی پنجاه، فیلم‌های قدیمی، شیوه‌ی مشهور به «مدل لباس‌پوشیدنِ گتسبی» و مهمانی‌های آن دوره می‌سوختند و جمع‌کردن اشیاء عتیقه و کهنه و تزئینِ خانه با آن‌ها چنان اوج گرفتند که سرآخر کسانی کلافه شده و در نشریات، مقالاتی انتقادی منتشر کردند تا با آن موج مقابله کرده و مردم را به رهاکردنِ آن دوران تشویق کنند. به تعبیرِ منتقدانی، این احساس، نوعی تمایل محتاطانه و محافظه‌کارانه برای سرباززدن از تحولاتِ تازه و زندگیِ مدرن است؛ یانیس گابریل -جامعه‌شناس- به آن لقبِ «آخرین افیونِ توده‌ها» داد.

    در عالمِ سیاست، عواطفِ این‌چنینی بالقوه به شکل‌گیری یا تقویتِ جریاناتی متفاوت کمک کرده‌اند. کسانی در آلمان یادِ «شکوهِ» گذشته‌ی آلمان نازی افتادند و سنگِ بنای جریانِ موسوم به نئونازی گذاشته شد. به زعمَ نویسنده، احساساتِ جمعیِ مشابهی دهه‌ها بعد ممکن است توضیح‌دهنده‌ی موجِِ حمایت از برگزیت در بریتانیا و شعارِ «عظمت را به آمریکا برگردانیم» در ایالاتِ متحده هم باشند. 

    فاستر می‌نویسد یکی از حیرت‌آورترین تحولاتِ معناییِ مفهوم نوستالژیا، نه فقط تغییرِ آن از یک بیماری به مجموعه‌عواطف، که در واقع تغییرِ ماهیتِ آن از چیزی مربوط به جغرافیا و مکان، به چیزی، عمیقا مرتبط با زمان بود.

    نویسنده تلاش می‌کند تصویری جامع، تاریخی، اجتماعی و البته علمی و روان‌شناختی از نوستالژیا به دست دهد با این‌حال پنهان نمی‌کند که این کتاب تلاشی در دفاع از این احساس و نوعی احیاءِ اهمیت آن است. می‌کوشد از آن توصیفِ منفی در قالبِ «عواطفِ مریض و رقیق و احمقانه» فاصله بگیرد و بر خصوصیات مثبتِ آن انگشت بگذارد.

    با تاکید بر خطاپذیری حافظه و غیرقابل‌اعتمادبودنِ خاطرات، می‌نویسد نوستالژیا تنها یادآوریِ گذشته نیست، بل آن‌را وضعیتی عاطفی می‌داند که در آن آدمی بر بخشی از تاریخ و گذشته‌اش متمرکز می‌شود که در تصورِ او اهمیت و منزلتِ برجسته‌ای دارد. در نگاهِ فاستر، ما آگاهانه و البته گاه ناخودآگاه، گذشته را دست‌کاری می‌کنم، تکه‌هایی از زمان‌ها و مکان‌های مختلف را کنار هم قرار می‌دهیم و کلاژی از رویدادهای گذشته را بر اساس آمال و ارزش‌های امروز و درکی که از خویش داریم، می‌سازیم. بدین‌ترتیب، «نوستالژیا، خود بخشی از بازسازیِ گذشته است». در شکلِ فردی گاه ریشه در تجربیاتی عمیقا شخصی و خصوصی دارد در همان‌حال که در شکلِ جمعی و اجتماعی، ممکن است به دورانِ پیش از وجودِ ما بازگردد که از آن هیچ خاطره‌ای نداریم. در این معنا، دورانی نوستالژیک، هم‌چون مفهومی انتزاعی در ذهن و روانِ جمعی مردمانِ یک جامعه شکل می‌گیرد و تثبیت می‌شود.

    وقتی پروست در رمانِ بزرگ‌اش نوشت: «یادآوریِ گذشته به معنای یادآوریِ آن‌چیزها به همان‌سان که بودند نیست»، تلویحا توجه می‌داد آن خاطراتِ نوستالژیکِ هذیان‌آلود و حزن‌انگیز اما مطبوع و خوش‌آیند، تا چه‌اندازه ممکن است با واقعیتِ گذشته‌ی از دست‌رفته فاصله داشته باشند.

    ستایشِ گذشته‌ی دور و نزدیک، یادآوریِ توام با دریغ و دردِ سده‌ها و دهه‌های پیشین و دست‌به‌دست‌کردنِ تصاویر و ابزار و حتی خوراکی‌ها و اسباب‌بازی‌های چندسال پیش‌تر، از پرطرفدارترین و آشناترین مشغولیاتِ جمعیِ ایرانیان است. برای مردمی که دائماً در نوستالژی نفس می‌کشند، گاه به نظر از آن نیرو می‌گیرند -و در شکلی افراطی- حتی برای تصورِ آینده‌ی خویش از آن کمک می‌گیرند، آگاهی از این مفهوم و جنبه‌های متفاوت‌اش بی‌فایده نیست. انتشارِ مقاله‌ی مختصر اما پرملاتی با نامِ «درباره‌ی نوستالژی» از محمد قائد در ابتدای کتابِ دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی  را شاید بتوان نخستین متنِ منسجم در کاویدنِ این مفهوم به زبان فارسی دانست؛ با مثال‌هایی ملموس از فرهنگ و تجربیاتِ ما. گامی دیگر و بزرگ‌تر در شناختِ این پدیده‌ی چندوجهی و تاثیراتِ روان‌شناختیِ فردی و اجتماعی‌اش چه‌بسا خواندنِ کتاب‌هایی از این دست باشد.

     

    علی صدر  

    دی‌ماه ۱۴۰۳


    Nostalgia: A History of a Dangerous Emotion
    by Agnes Arnold-Forster

    Publication Date: 25 April 2024
    Publisher: Pan Macmillan

  • مالیخولیا، اندوهِ عمیق، یا بی‌نظمی در سیستمِ اضطراب

    مالیخولیا، اندوهِ عمیق، یا بی‌نظمی در سیستمِ اضطراب

    با ظهورِ شیوه‌های نوینِ مطالعه‌ی مغز و شناختِ کارکردِ الکتروشیمیاییِ آن در نیمه‌ی دومِ قرنِ بیستم، بدیهی بود که درمانِ افسردگی هم دچار دگرگونی شود، که شد. چنددهه بعد و با افزایشِ آمارِ مبتلایان به افسردگی و بهبودنیافتنِ بسیاری از آن‌ها که سال‌ها و گاه دهه‌ها به تمامِ شیوه‌های درمانی تن داده بودند، انتظار می‌رفت تردید‌ها درباره‌ی صحتِ آن شیوه‌های ظاهرا «انقلابی» و بنیان‌های علمی‌شان عمیق‌تر شود؛ که آن هم شد.

    واقعیت آن است که از قرنِ هجدهم که نخستین کوشش‌ها برای تعریفِ مفهومِ افسردگی در شکلِ مدرن‌اش -و تحتِ نامِ مالیخولیا- آغاز شد تا سه‌قرن بعد که معیارهای تشخیص‌ِ آن قالبی دقیق‌تر گرفت و دست‌خوشِ دگرگونی‌هایی بنیادین در تعاریف و شیوه‌های تشخیص و درمان شد، اهمیتِ این پدیده هیچ‌گاه رو به کاهش نبوده است. افسردگی، در هر دو معنای عرفی و پزشکی، به نظر جزئی از هویتِ انسانِ هوموساپینس است. منتها اگر شکلِ دراماتیک‌اش را که گاهی با ژستِ گوشه‌گیری و درخویش‌فرورفتن یکی انگاشته می‌شود کنار بگذاریم، یکی از مصیبت‌بارترین اختلالاتِ روانی‌ست که حدودا بر تمامِ ابعادِ زندگی تاثیر می‌گذارد.

    از متاخرترین و جاافتاده‌ترین نظریه‌ها درباره‌ی افسردگی، یکی هم تئوریِ «عدمِ تعادلِ شیمیایی» است که افسردگی را ماهیتا ناشی از کاهشِ «سروتونین» تعریف می‌کند. در نتیجه‌ی این برداشت، موجی از درمان‌های دارویی متولد شد که همگی بر افزایشِ -به اصطلاح- «هورمونِ شادی» متمرکز بودند تا در نتیجه‌ی این افزایش، علائمِ افسردگی در شخص رفته‌رفته محو گردد. در یکی دوسالِ گذشته که چند مطالعه‌ی علمی درستیِ این نظریه و کارکردِ داروها را زیر سوال بردند، موجِ جهانی دیگری برای یافتنِ ایده‌ی جایگزین، و از آن مهم‌تر، شیوه‌های درمانیِ موثرتر به راه افتاد.

    آخرین کتابِ منتشر‌شده‌ی فیلیپ گُلد را می‌توان به نوعی پاسخ به آن یافته‌ها و تردید‌ها دانست. گُلد، از برجسته‌ترین دانشمندان در موضوعِ افسردگی‌ست با بیش از پنجاه‌سال کار پژوهشیِ مداوم در یکی از بزرگ‌ترین و مجهز‌ترین مراکزِ تحقیقاتیِ دنیا: موسسه‌ی ملی سلامت در ایالت مریلند آمریکا. خودش یکی از کسانی بود که نخستین آزمایش‌های داروهای ضدافسردگی را چنددهه پیش و در زمانِ پیدایش‌شان هدایت کرد. کتابِ هجده‌فصلیِ او تصویری به‌روز از آن‌چه تا به‌حال درباره‌ی این پدیده فهمیده شده به دست می‌دهد: از تاریخ‌چه‌ی افسردگی گرفته تا یافته‌های ژنتیکی و نقشِ هورمون‌ها، شیوه‌های مختلفِ درمان، داستان‌هایی شخصی و روایت‌ِ شکست‌ها و موفقیت‌ها و البته راه‌های پیشِ رو که درمان‌های تازه را ممکن می‌کند.

    تردیدِ جدی در موثربودنِ درمانِ داروییِ مشکلاتِ روانی و به طورِ خاص افسردگی، ریشه در قرن‌ها تسلطِ دوگانه‌باوریِ «ذهن و بدن» دارد. گُلد می‌نویسد چیرگیِ نوعی نگاهِ مذهبی ]و بعدتر فلسفی[ در طولِ قرن‌ها، اختلالِ ذهنی و روانی را نه ناشی از ضعفِ سلامتِ جسمی که عمدتا ناشی از فقدانِ اراده و ایمانِ قوی یا سقوطِ اخلاقی و آلودگی به گناه ترسیم می‌کرد. اگرچه آن جهان‌بینی‌ها روندی عمیقا نزولی داشته اما این ذهنیت که حسابِ ذهن و روان از ساختمانِ بدن جداست کماکان در مدرن‌ترین و علمی‌ترین سطوحِ فکری خریدار دارد، و هر یافته‌ای در ناموفق‌بودنِ درمان‌های دارویی به جریانِ تازه‌ای از واکنش‌های «این راه‌اش نیست» مبدل می‌شود.

    آدم‌هایی نظیرِ فیلیپ گُلد به نگرشِ تازه‌ای تعلق دارند که تاکید می‌کند خطِ تمایز میانِ «ذهنی» و «فیزیکی» آن‌قدرها هم که تصور می‌شود واضح نیست. وقتی بیماری‌های عفونی و سرطان -حتی در خفیف‌ترین انواع‌اش- به مشکلاتِ جدیِ روانی نظیر سردرگمیِ فکری، بی‌احساسی، ناامیدی و افسردگی می‌انجامند و یا اضطراب، افسردگی و روان‌رنجوری آشکارا به مشکلاتِ قلبی و گوارشی منجر می‌شوند، اصرار بر تفکیکِ بیماریِ فیزیکی و ذهنی-روانی تا چه اندازه دقیق است؟

    نویسنده، مخالفِ سرسختِ باورِ رایجی‌ست که «افسردگی را اندوهِ عمیقی می‌انگارد که روان‌پزشکی اصرار دارد از آن بیماری بسازد». گُلد، افسردگی را قاطعانه یک بیماریِ جسمی می‌داند که فرد را در معرضِ بیماری‌های عروقی، پوکی استخوان و دیابتِ زودرس قرار می‌دهد و حتی بدونِ احتسابِ مواردِ خودکشی، فشارخونِ بالا، چاقیِ مفرط یا اعتیاد به سیگار، کمابیش ده سال از میانگین عمرِ مبتلایان می‌کاهد.

    در بیانی ساده، افسردگی را واکنشِ توام با اضطرابِ مغز توصیف می‌کند که به خطا رفته‌است؛ به این معنا که بسیار بیش و پس از رویدادِ اصلی که مسبب واکنش شده، هم‌چنان ادامه می‌یابد. برای فردِ افسرده، وضعیتِ تقابل با ناامنی، گویی موقتی نیست و او هم‌چنان و در تمامِ لحظات بر خطرات و نگرانی‌ها متمرکز است؛ یک پیامدش هم چشم‌پوشی یا بی‌اعتنایی به هر چیزی‌ست که می‌تواند اسبابِ خوشنودی یا لذت باشد. نگرانی و ناامیدیِ دائمی از یک‌سو و حذفِ تدریجیِ احساسِ لذت و خشنودی از سویی دیگر، توصیفی ملموس از وضعیتِ ذهنِ افسرده است.

    به‌عنوانِ یک روان‌پزشک، عصب‌شناس، محقق و استاد دانشگاه که حدودا تمامیِ عمرِ حرفه‌ای خویش را صرفِ کلنجار با افسردگی کرده‌، کتاب‌اش مملو از اشاراتِ فنی و دقیق به دستگاهِ عصبی، کارکردِ مغز، داروها و شیوه‌های اثرگذاری‌شان و هم‌چنین درمان‌هاست؛ در کنار داستان‌هایی واقعی از جمله افسردگیِ خودِ نویسنده در جوانی و پس از شکستی عاطفی. 

    می‌نویسد در سال‌های اخیر شکی نمانده که افسردگی یک بیماریِ تحلیلِ نورونی‌ست و پیامدِ ازبین‌رفتنِ بافت‌ها و سلول‌های عصبی در شبکه‌ی اضطرابِ مغز؛ همان شبکه‌ای که واکنشِ ما به خطرات را مدیریت، اضطراب را تنظیم کرده و بر توانایی ما در برآورد و پیش‌بینیِ رویدادهای آتی و ارزیابیِ ما از خویش و اعتمادبه‌نفس‌مان تاثیر مستقیم دارد. آگاهی از صدمات به این شبکه‌ی نورونی قاعدتا می‌تواند به راه‌هایی برای توقفِ آن رویه و حتی وارونه‌کردن‌اش بیانجامد. از طرفی فهمیده‌ایم که افسردگی، اتصالاتِ نورونی را در مناطقی کلیدی مختل و از آن مهم‌تر، زایشِ نورون‌های تازه را متوقف می‌کند. این یافته‌ها هم توانسته به تولیدِ نسلِ نوینی از درمان با تمرکز بر همین فرآیندها منجر شود.

    به ضعف‌های موجود اعتراف می‌کند اما حرف‌اش این است که باید پذیرفت تغییرِ جامعه به شکلی که اسبابِ تحریکِ اضطراب‌های اجتماعی و در نتیجه آغازِ افسردگی در افراد نشود محال به نظر می‌آید، پس افسردگی را باید به عنوان واقعیتی اجتناب‌ناپذیر در نظر گرفت و توان و تمرکزِ تحقیقات را بر شناختِ بهتر مکانیزم‌های مغز و نقاطِ قوت‌اش در انعطاف با شرایط دشوار گذاشت. به زبانی ساده‌تر: نمی‌توان از وقوع باران‌های سیل‌آسا خودداری کرد اما می‌توان برای مقابله با آن آماده بود و روش‌های مقابله با آن را تقویت کرد؛ افسردگی را نمی‌توان یک‌سره از زیستِ انسان حذف کرد اما چیرگی برآن شدنی‌ست. 

    لحنِ قاطعانه و اطمینانِ نویسنده شاید نتواند به‌تمامی اسبابِ آسودگیِ خاطر شود اما در دانش و انسجامِِ استدلالات‌ِ او تردیدی نیست.

     

    علی صدر   

    آذرماه ۱۴۰۳

     

     


     

    Breaking Through Depression: New Treatments and Discoveries for Healing 

    by Philip Gold
     Publication date: 15 August 2023

  • جهانِ واقعیِ خاطرات

    جهانِ واقعیِ خاطرات

    بدونِ سابقه‌ی بیماریِ روانی و در نهایت سلامت دورانِ بارداری را گذراند و بدونِ هیچ مشکلی پسرِ سالمی به دنیا آورد اما چند روز پس از تولدِ بچه‌ و بازگشت به خانه، دچار نوعی روان‌پریشیِ پس از زایمان شد که کارش را به کلینیکِ روان‌پزشکی کشاند. پریشان‌حواس، سردرگم و مضطرب بود بدون کوچک‌ترین توجهی به جهان اطراف، و قاعدتا نوزادش. وقتی به بیمارستان ارجاع داده شد، از غذاخوردن دست کشیده و وزن بسیاری از دست داده‌بود. کمابیش هیچ ارتباطی با دیگران برقرار نمی‌کرد. گذشته از دلایل و جزئیاتِ مشکلاتِ اِدیث، مهم‌ترین بخشِ ماجرایی که از سر می‌گذراند این باور بود که بچه‌ای که به او داده‌اند در واقع نوزادِ خودش نیست و در بیمارستان با کودک دیگری جایگزین شده است. بعدتر و در گذر از گورستانی که در مسیرِ بیمارستان بود، سنگِ قبر کوچکی او را به این نتیجه رساند که بچه‌ی واقعی‌اش را آن‌جا به خاک سپرده‌اند. ماه‌ها بعد و پس از بهبودی، در گفتگو با روانپزشک‌اش اذعان کرد وقتی مجددا از کنار آن گورستان عبور کرد و چشم‌اش به همان قبر افتاد حالتی توام با وحشت و اضطراب او را فرا گرفت و بسیاری از آن افکارِ پیشین به آنی به ذهن‌اش هجوم آوردند. وقتی روانپزشک از او پرسید آیا این‌بار متوجه بودی که آن‌ها همان افکارِ جنون‌آمیز غیرواقعی‌اند؟ پاسخِ ساده اما عمیقا تاثیرگذارِ ادیث، ورونیکا اُکین -پروفسور و استاد روان‌پزشکی دانشگاه دابلین- را به مسیری سوق داد که در نهایت به نوشتنِ این کتاب انجامید. ادیث گفت: «بله می‌دانستم … اما خاطرات واقعی‌اند«.

    اُکین بعدتر توضیح می‌دهد که خاطرات، بازنماییِ تجربه‌ی زیسته‌اند و یادآوری‌شان حجمی عظیم از احساسات و عواطفی را که با آن تجربه‌ها همراه بوده‌اند هم‌چون سیلی خروشان به ذهن روانه می‌کند. نیروی آن احساسات به مراتب بیشتر از استدلالات و بینشی بود که ادیث تلاش می‌کرد به کمکِ آن‌ها به خویش یادآوری کند آن افکار تنها خیالاتی جنون‌آمیز بودند.

    کتابِ ورونیکا اُکین درباره‌ی حافظه و خاطرات است با روایتِ مجموعه‌ای از ماجراهای واقعیِ مواجهه‌ی او با بیمارانِ سابق‌اش. با این وجود، برجسته‌ترین خصوصیت کتاب روایتی علمی از یک دانشمند طراز اول نیست، اُکین نویسنده‌ای خوب است با دانشی قابلِ اعتنا در ادبیات و هنر -که البته از یک ایرلندی اسبابِ شگفتی نیست. این ویژگی نه‌تنها کتاب را در کلیت‌اش خواندنی‌تر می‌کند، بلکه به روایتی علمی، لایه‌هایی غنی‌تر و به درکِ ماهیتِ حافظه و خاطرات ژرفایی بیشتر می‌دهد.

    پیش‌درآمدِ کتاب با جمله‌ای از افسانه‌ی سیزیفِ کامو آغاز می‌شود: «این قلب که درونِ من است را احساس می‌کنم و رأی به وجودش می‌دهم، و به‌همان‌سان جهانی را که می‌توانم لمس کنم. تمام دانشِ من همین‌جا متوقف خواهد شد، باقی همه برساخته‌هاست.» اما فراتر می‌رود و نویسنده با نقلِ ماجرایی واقعی،‌ نکته‌سنجی‌ و بینشِ علمی و ادبی‌اش را به رخ می‌کشد. می‌نویسد عنوان رمانِ مشهور مارسل پروست در انگلیسی، نخست یادآوریِ چیزهای گذشته ترجمه شد که بعدتر به برگردانی دقیق‌تر تغییر یافت: در جستجوی زمان‌های گمشده. می‌گوید اشاره‌ی نخستین برگردان بر «یادآوری»‌ست؛ عملی منفعلانه از بازیابیِ چیزهایی که گویی در انباری مخفی و دست‌نخورده باقی مانده‌اند. حال آن‌که اتکایِ برگردانِ دوم بر «جستجو»ست که تلویحا عملی کنشگرانه در یافتنِ گذشته‌ای سیال و گم‌گشته است. اُکین می‌نویسد: علمِ عصب‌شناسی، در میانِ این دو ترجمه است که تقریبا به پروست می‌رسد؛ تلویحا به این معنا که حافظه برای ما ترکیبی از این دو جنس تلاش است.

    عنوانِ کتاب، The Rag and Bone Shop برگرفته از شعری از دابلیو.بی. یِیتس، شاعر بزرگ ایرلندی‌ست. استعاره‌ای از کاویدن میانِ مواد خام و مندرس و گاه بی‌مصرف و درهم‌برهم است به قصد یافتن و دست‌وپاکردنِ چیزی به دردبخور. در نگاهِ نویسنده، حافظه در مغزِ انسان، همان خرت‌وپرت‌‌‌فروشی‌ست با این تفاوت که مواد انبارشده در آن، افکار، احساسات، عواطف و خاطراتِ ما از گذشته‌اند. اما زیرعنوانِ کتاب، به دو فصلِ اصلیِ کتاب‌ مبدل می‌شوند: چگونه ما خاطرات را می‌سازیم و چگونه خاطرات ما را می‌سازند. فصلِ اول در هشت بخش، شرحی علمی‌ست از چگونگیِ شکل‌گرفتنِ حافظه و نقشِ بخش‌هایی از مغز که در این فرآیند دخیل‌اند؛ از هیپوکمپوس گرفته تا بخش‌های کورتِکس (قشر) مغز که با هر یک از حواس مرتبط‌اند. نویسنده در هفت بخشِ فصلِ دوم، به تاثیر حافظه در شکل‌گرفتنِ شخصیت و زندگیِ انسان می‌پردازد.

    در هر بخش به تناسبِ موضوع‌اش شرحی مختصر از ماجرای یکی از بیمارانِ اُکین گنجانده شده تا به کمک توصیفِ آن تجربه، به درکی ملموس‌تر از اهمیت اجزاءِ حافظه و پیچیدگی آن کمک کند. بخش‌هایی که اگرچه هریک با نقل‌قولی از متفکران آغاز و در جای‌جای‌شان اشاراتی به ادبیات و فلسفه و تاریخ دارد اما در کلیتِ آن شرحی علمی از عصب‌شناسی و روان‌شناسیِ حافظه و خاطره است. تا حدی که برای خواننده‌ی غیرمتخصص قابلِ فهم باشد از پرداختن به جزئیاتِ فنیِ موضوع کم نمی‌گذارد اما هم‌زمان تلاش می‌کند از بحثی خشک اجتناب کند. جایی توضیح می‌دهد که در میانِ حواسِ پنج‌گانه، بویایی تنها حسی‌ست که مسیرِ انتقال امواج عصبی‌اش مستقیما از طریق آمیگدال می‌گذرد که ارتباطی گسترده و پیچیده با هیپوکمپوس دارد و سپس به بخشِ کورتکسِ بویایی می‌رسد در حالیکه در چهار حواسِ دیگر، امواجِ عصبی ابتدا به کورتکسِ مربوطه می‌روند و سپس به هیپوکمپوس. در نتیجه‌ی این تفاوت در مسیرِ عصبی‌ست که ما با استشمامِ بویی آشنا، ابتدا احساسِ مرتبط با خاطره‌ی آن بو را تجربه می‌کنیم و سپس اصلِ خاطره را به یاد می‌آوریم درحالی‌که در حواسِ دیگر مانند شنوایی و بینایی ابتدا آن تصویر یا صدا به یادآورده می‌شود و سپس احساساتِ تجربه‌شده با آن. اُکین بلافاصله از پروست نقلِ قول می‌آورد که زمانی نوشته بود «رایحه هم‌چون احساسی به‌یادآورده شد» و شگفت‌زده اعتراف می‌کند نویسنده‌ی فرانسوی توانسته بود با تامل و درون‌نگری، سازوکاری را شرح دهد که دهه‌ها بعد با شیوه‌های علمی توضیح داده شد.

    کالاوی -منتقد آبزرور- در توصیفِ تجربه‌ی خواندنِ کتاب نوشت همان حال و هوای زنده و گرمِ نشستن در تالار سخنرانی را دارد که اشاره‌ای به لحنِ صمیمیِ نویسنده است، و داو درایشما – روان‌شناس و پروفسور در دانشگاه گرونینگن- در توصیفِ شیوه‌ی پرداختن به موضوع در این کتاب نقل‌قولی از ویلیام جیمز آورد که «بهترین راهِ فهمِ چیزهای معمول مطالعه‌ی موارد نامعمول است». در نگاهی دیگر، تنوع در بیان و استفاده از رنگ‌هایی مختلف در زدنِ طرحِ نهایی را شاید بتوان برجسته‌ترین خصوصیت این کتابِ علمی دانست.

     

    علی صدر  

    آذرماه ۱۴۰۳

     

    The Rag and Bone Shop
    How We Make Memories and Memories Make Us

    by Veronica O’Keane

    Publisher: Penguin Press

  • اندیشیدن با ماشین

    اندیشیدن با ماشین

    کتاب تازه منتشرشده‌ای از انتشارات دانشگاه شیکاگو (نوشته‌ی دیوید بِیتس، استاد دانشگاه کالیفرنیا) نگاهِ نسبتا متفاوت و بدیعی‌ست به داغ‌ترین موضوعِ این سال‌ها: هوش مصنوعی و هوش طبیعی. اگرچه نویسنده با مروری بر ایده‌های دکارت، هابز، اسپینوزا، کانت و لایب‌نیتز به کیفیتِ فلسفیِ بحث‌ و با نگاهی به بابِج، لاولِیس، داروین و دیگران بر غنای زیست‌شناختی و انسان‌شناختی آن و در نهایت با بررسی کارهای تورینگ و دیگران و آن‌چه پس از جنگِ جهانی گذشته به جنبه‌ی بحث‌‌اش در علوم کامپیوتر و اطلاعات عمق می‌دهد، تصور می‌کنم چشمگیر‌ترین وجهِ کتابِ چهارصدصفحه‌ای بیتس نگاهِ متفاوت‌اش به هوش مصنوعی و انسان و موقعیت این‌دو در برابر یکدیگر است.

    خلاصه‌ی ایده‌ی نویسنده ظاهرا این است: انسان از نظرِ بیولوژیک قرار نبوده موجود یگانه و ویژه‌ای باشد؛ در ادامه‌ی تحولاتِ تکاملی یکی بوده پس از پیشینیان و در همان مسیر. با این حال یک‌چیزِ منحصربفرد، زمینه‌سازِ تفاوتی کلیدی شد: توانایی‌اش در مصنوعیت یا برساختگی؛ همان artificiality. به تعبیر یکی از منتقدان، و با طعنه به همان مفهومِ مشهور (و البته کمی هجو و بی‌معنایی) که گیلبرت رایل برای ایده‌ی دکارت به کار برد و دوگانگیِ او را به شبح در ماشین (ghost in the machine) تشبیه کرد، می‌توان با تکیه بر تحلیل نویسنده، موقعیت ذهن انسان را به «مصنوع‌ساز در ماشین» تشبیه کرد. مغزِ انسان کماکان ماشینی بیولوژیک در نظر گرفته شد با این تفاوت که یک مصنوع‌ساز درون خود دارد. 

    یک خصوصیت که همانا توانایی در ساختِ وسائلی‌ست که ذره‌ذره ماهیت تکنولوژیک (در معنای وسیعِ کلمه) پیدا کرد، رفته‌رفته پیچیده‌تر شد و توانست انسان را به فراتر از امکانات و چارچوبِ بیولوژیک‌اش ببرد، کارهایی را سریع‌تر، راحت‌تر و در مقیاسی گسترده‌تر انجام دهد و در قدم‌های بعدی کارهایی ماهیتا ناممکن را ممکن کند. این زاویه‌ی نگاه دقیقا همان وجهِ بدیع نگاه نویسنده‌ است: تاریخِ انسان به هوش مصنوعی نمی‌رسد، بلکه خصوصیات نوروفیزیولوژیکِ او امکانِ مصنوع‌سازی را در سطحی پدید می‌آورد که این تک‌خصوصیت تاریخ‌چه و شاید سرنوشت خود انسانِ بیولوژیک را تغییر داد و به او -در جهان- ماهیتی متفاوت، متمایز و در نهایت یگانه داد. نامِ وارونه‌ی کتاب از همین منظر انتخاب شده: تاریخ‌چه‌ی مصنوعیِ هوشِ طبیعی. این کتاب، به یک معنا، تاریخ‌چه‌ی تصنع (artifice) است. 

    آن‌چه درباره‌ی کتاب خواندم و مروری گذرا نشان می‌دهد اثری‌ست کمی فنی با مباحثی دقیق، البته نه راحت‌خوان اما نه آن اندازه دشوار که فقط برای اهل فن مناسب باشد. در انتهای کتاب -شاید به ناچار- به نصیحت‌کردن‌هایی می‌افتد که کلیشه‌ای و احتمالا بی‌خاصیت است: که انسان لازم است موازنه میانِ آنچه تکنولوژی برای او میسر می‌کند و کنترل بر آن را حفظ کند؛ نصیحتی بسیار گوش‌نواز که نه راهِ ملموس و معقولی برایش پیشنهاد شده و نه واقعا امیدی به تحقق‌اش می‌رود.

    مهم‌ترین خاصیت‌ِ کتاب‌هایی از این دست، دادنِ تصویری چندلایه، تاریخی و یک‌دست از موضوعی‌ست که در نگاه عجولانه و سرسری ممکن است هراس‌آور و فهم‌ناشدنی به نظر آیند.

     

    علی صدر   

    آذرماه ۱۴۰۳

     

  • ادبیات زیر سایه‌ی تروما

    ادبیات زیر سایه‌ی تروما


    تحلیلِ شخصیت‌های رمان و نمایش‌نامه بر مبنای علمِ روان‌شناسی یک چیز است، آفریدنِ آن‌ها بر اساسِ اختلالات و بیماری‌ها یک چیزِ دیگر. نقدِ ادبی بر اساسِ معیارهای روان‌شناسی یک‌چیز است، نوشتنِ قصه بر طبقِ دستورالعمل‌های تشخیصِ اختلال‌ها چیزی دیگر. و در نهایت، منتقدِ آگاه به روان‌شناسی یک‌چیز است و تخیلاتِ نویسنده‌ی اسیر در میانِ دفترچه‌ی راهنمای دکترِ روان‌پزشک چیزی دیگر. 

    پیامِ اصلیِ جستاری بلند از منتقدِ ادبیِ نیویورکر با نام «پرونده‌ای علیه طرحِ تروما»[۱] این است که بسیاری از رمان‌ها، نمایشنامه‌ها، فیلم‌نامه‌ها و درنتیجه فیلم‌ها و سریال‌ها، پس از فراگیری و چیرگیِ مفهومِ تروما در جوامع، بیش از آن‌که روایت‌گرِ کاراکترهایی بدیع یا ماجراهایی تازه باشند، عموما توصیفی از یک یا چند تروما و پیامدهای آن در زندگیِ یک یا چند شخصیت‌اند. 

    برای آن‌ها که احیانا نمی‌دانند، از نظرِ علمِ روان‌شناسی، تروما واکنشِ عاطفیِ فرد به رویدادی سهمگین و دشوار نظیرِ تصادف، مرگِ نزدیکان، تجربه‌ی سواستفاده‌های جسمی و عاطفی، مشاهده‌ی خشونت‌های شدید و نظایرِ آن است.

    یکی از جاافتاده‌ترین نظریه‌ها در چراییِ آفرینشِ قصه و داستان در تاریخ بشر و البته موفقیت‌اش -که به هزارها سال پیش از ابداع خط و نوشتن باز می‌گردد- این است که آدمی خود را در داستان می‌یابد و بدین طریق می‌تواند از محدوده‌ی تنگِ زندگیِ خویش خلاص شود. خواننده خود را و بخشی از زندگی و دنیای اطرافِ خود را در داستان می‌بیند و آن‌گاه تخیلات و تصوراتِ نهفته در داستان، به او امکان می‌دهد شکلی دیگر از زندگی را که در اسارتِ واقعیتِ اطرافش نیست تجربه کند. یا دست‌کم با همدلی و یا همدردی با شخصیت‌های داستان کمی از جهانِ خویش فاصله بگیرد و شکلی دیگر از زیستن را تجربه کند؛ از جفای روزگار انتقام بگیرد، سرنوشت محتوم را تغییر دهد، عشقِ از دست‌رفته را بازیابد، به زندگیِ تهی معنا دهد یا در روزگار نوستالژیک و دست‌نیافتنیِ گذشته نفس بکشد و قدم بزند.

    وقتی می‌گوییم شخصیت‌های آثارِ ادبی آدم‌هایی‌اند مثلِ ما منظورمان این نیست که تصور می‌کنیم یک روز صبح مثل گرگور سامسا هم‌چون حشره از خواب بلند می‌شویم یا ‌هم‌چون مورسو ممکن است در نتیجه‌ی مرگِ مادر و درخشش آفتاب و کمی کلافگی و سوتفاهم چند گلوله در بدنِ آدمی غریبه خالی کنیم. تجربه‌ی مسخ‌شدگیِ سامسا و بیگانگیِ مورسو در اشکالی لطیف‌تر یا نیرومندتر، تجربه‌ی زندگیِ انسانِ مدرن بودند و خوانندگانی از چند نسل لحظاتی از زندگیِ خویش را در آینه‌ی آن شخصیت‌ها دیدند و از آن تشابه عمیقا تاثیر گرفتند. خواری و زبونیِ جیووانی در رمانِ توسری‌خور اثر دانونزیو زننده‌تر و رقت‌انگیزتر از آن است که کسی خود را هم‌چون او ببیند اما هرکس ممکن است در لحظاتی از زندگیِ خویش که به سرفرود‌آوردنی نالازم انجامیده به یاد او و تصویرِ رقت‌بارش بیافتد.

    شخصیت‌هایی هم در گذرِ زمان  و به کمک ماندگاری در ذهن و روانِ جوامعی متفاوت در طولِ دهه‌ها و قرن‌ها به شکلِ الگو در می‌آیند؛ هم‌چون هملت که تصویرگرِ تردیدِ وجودیِ آدمی‌ست و مکبث هم‌چون تمثالِ طمع و پلیدی، راسکولنیکف که تصویرگرِ احساسِ گناه است و دن کیشوت که تجلیِ انسانی غرق در توهمات انگاشته می‌شود.

    شخصیت‌هایی هم توانسته‌اند تصویری از یک یا چند خصوصیت را چنان یکدست و آشکار به دست دهند که نامِ خود را هم‌چون مُهر به آن مجموعه خلقیات بزنند: ‌هم‌چون شخصیت ابلوموف -در رمانِ ایوان گنچاروفِ روس- که نامِ خود را بر گونه‌ای از آدم‌های تن‌پرور و بی‌کار و خموده گذاشت. ادیپ و الکترا و نمونه‌های مشابه هم حاصلِ گرایشی بودند که تلاش کرد با یاری‌گرفتن از ادبیات پیچیدگی‌های رفتار انسان را توصیف و تشریح کند.

    هشدار یا نقدِ سگال در نیویورکر -که البته در جاهایی بیش از حد طولانی و لفاظانه می‌شود- تاکید بر روالی معکوس و زیان‌آور است؛ وقتی نه‌تنها نویسنده از روان‌شناسی وام می‌گیرد بل در آن محصور می‌ماند. به‌جایِ آن‌که تخیلاتِ نویسنده به واقعیتِ روزمره ابعادی گسترده‌تر بدهد، واقعیتِ انسانی به یک پدیده‌ی روانی تقلیل می‌یابد. همه‌چیز در انحصارِ تروما.

    نویسنده به درستی توجه می‌دهد غنای شخصیت‌پردازی در رمان و نمایشنامه در زیرِ سایه‌ی تروما از بین رفته و کاراکترها همه به یک‌رشته سیمپتوم (نشانه)‌هایی فروکاسته شده‌اند که پیامدهای تروما انگاشته می‌شوند. به عکسِ تصور رایج و کلیشه‌ای -که در جاافتادن‌اش البته روان‌شناسان بیش از دیگران مقصرند-، سایه‌ی تروما ماندگار نیست و انسان‌ها عموما از مصیبت‌ها گذر می‌کنند و به زندگی بازمی‌گردند. شخصیتِ آدم‌ها منحصر و محصور به یک اتفاق نیست و هیچ دو آدمی به یک شکل به مصیبت‌ها واکنش ندارند.

    داستان‌های این گرایشِ ترومامحور، به تمامی روایتِ یک تروما یا زیرِ سایه‌ی آن است. خصوصیتِ کاراکترها در بسترِ آن تروما تشریح می‌شود: بی‌خوابی، وحشت، اعتیاد، خشونت، گرایش و رفتارِ جنسی و حتی شکست‌ها و موفقیت‌های شغلی همه واکنشی‌ست به یک رویداد. کاراکترها همه تروماتیک، زندگی‌ها سرشار از تروما. 

    پیشترها کسانی طماع و جاه‌طلب بودند و شخصیت‌هایی خبیث و بدذات، آدم‌هایی هم رئوف و مظلوم یا گشاده‌دست و بلندنظر، ماجراها روایتِ نیروهایی بودند که در تضاد با یکدیگر به زندگیِ انسان‌ها و رنج و سرمستیِ آن‌ها شکل می‌دادند. در این سبکِ تازه همه شبیه به هم‌اند، همه گرفتارِ تروما و ماجراها همگی واکنشِ آن آدم‌های یک‌شکل است به ترومای خویش. تفاوت تنها در شکلِ واکنش است و سیمپتوم‌هایی که هر یک نشان می‌دهند. کاراکترهایی که پیشتر انسان‌های پیچیده‌ای بودند، در این قالبِ تازه، همگی تروماهایی‌اند در قالبی انسانی.

    ادبیاتی هم که پیشتر به کمکِ تخیلاتِ شگفتِ نویسندگان قلمروهایی ذهنی و استعاره‌هایی بدیع در برابرِ چشم خوانندگان می‌گذاشت و به او فرصت می‌داد در آن جهانِ خیالات به زندگیِ خویش و جهانِ پرسش‌های بزرگ از منظری تازه بنگرد، امروز چیزی یک‌دست، هموار و تکراری شبیه به کتاب‌های روان‌شناسی شده که با کمی چاشنیِ غصه و ناله و اشک و آه، روایت‌گرِ کلنجار همه آدم‌های جهان با یک چیز است: تروما.

     

    علی صدر    

    مهرماه ۱۴۰۳

    [۱] اصلِ جستاری با نام « The Case Against the Trauma Plot« از پارول سگال را در لینک زیر بیابید:
     
    https://www.newyorker.com/magazine/2022/01/03/the-case-against-the-trauma-plot

     

    Cover: The Passion of Creation – by Leonid Pasternak

  • اخلاقیاتِ فاجعه

    اخلاقیاتِ فاجعه

    خوب‌زیستن در زمانه‌ی فجایع

     

    کتابِ تازه‌ی تراویس ریدر[۱] -استاد دانشگاه جانز هاپکینز- بحثی‌ست درباره‌ی چگونگی مواجهه با تصمیمات دشوار اخلاقی در جهانِ پیچیده‌ی امروز. پس‌زمینه‌ی حرف‌اش این است: حوالیِ سال ۱۸۰۰ میلادی جمعیت کره‌ی زمین یک میلیارد نفر بود؛ پخش در چندین قاره بدونِ ارتباطاتی عمده و آسان میان مردمانِ هر نقطه‌ی جهان. با پیشرفتِ تکنولوژی و انقلابِ صنعتی، تا سالِ ۱۹۲۸، این عدد دو برابر شد، و البته با ارتباطاتی به مراتب بیشتر و سریع‌تر. اضافه‌شدنِ یک میلیارد نفر دیگر فقط به سی‌سال زمان نیاز داشت و عجیب‌تر این‌که، پنج میلیاردنفرِ بعدی فقط در طول یک نسل اضافه شدند. بدین‌ترتیب، هرکس که امروز و در سال ۲۰۲۴ زنده است و پیش از سال ۱۹۶۰ به دنیا آمده، تجربه‌ی زندگی در جهانی را دارد که جمعیت‌اش در طول عمر او از سه میلیارد  به هشت میلیارد افزایش یافته است.

    نویسنده معتقد است هم دم‌ودستگاه ذهنی-عاطفیِ انسان (یعنی وجه تجربیِ او) و هم نظام‌های فکری-فلسفی-اخلاقی‌اش (یعنی وجه نظری و تئوریکِ او) برای چنین شبکه‌ی پیچیده‌ای از ارتباطاتِ انسانی ساخته نشده است. آدمیزاد در طول تاریخ‌اش با تعداد محدودی انسانِ دیگر سر و کار داشته و سرنوشتِ عده‌ی معدودی از آن‌ها به طور مستقیم یا غیرمستقیم از افکار و کنش‌های او تاثیر می‌گرفته است. گمان‌زنی و نظریه‌پردازی درباره‌ی اصولِ اخلاقی که قرار بوده بر تصمیمات او حاکم باشند هم کم‌وبیش از تجربیاتِ همان زندگیِ ساده‌تر، خلاصه‌تر و البته ملموس‌تر ریشه گرفته است.

    آن‌چه انسان امروز با آن مواجه است تجربه‌ای سراسر متفاوت و قلمرویی بیگانه است. هر تصمیم، ابعادِ مختلفی دارد و پیامدِ هر فکر یا کنش به حوزه‌هایی متفاوت کشیده می‌شود که در عمومِ مواقع پیش‌بینی‌ناپذیر به نظر می‌آیند. از این رو، نوعی احساس فلج‌شدگی بر ذهن سایه می‌اندازد. آیا اخلاقی زیستن در چنین جهانی از اساس ممکن است؟ این پرسش اگرچه پیش از آن‌که پاسخی بیابد به کلیشه مبدل شده اما از مواجهه با آن هم گریزی نیست.

    یکی از خطوط برجسته‌ در ایده‌ی نویسنده آنجاست که می‌گوید هر یک از تلاش‌های ما برای انتخابی اخلاقی، در برابر هرج‌ومرج دنیا، بی‌نهایت کوچک و بی‌اثر به نظر می‌آید. ماه‌ها رعایتِ مصرف آب با یک پروخالی‌کردنِ استخرِ همسایه بی‌اثر می‌شود و تمامِ مشقت‌های یک سال در صرفه‌جویی در سوخت فسیلی یا پلاستیک که قرار بوده به کاهشِ آلودگی محیطِ زیست یا گرمایش زمین کمکی کند، با مسافرتِ یک‌هفته‌ای خانواده‌ای پرجمعیت اما بی‌تفاوت بر باد می‌رود. خودداری از مصرفِ محصولاتِ حیوانی و زحمتِ یافتنِ جایگزینِ گیاهی قرار است به گرمایش زمین کمک کند اما با برملاشدنِ مصرفِ حیرت‌انگیزِ آب برای تولید برخی از همان محصولاتِ گیاهیِ جایگزین، نوعی احساسِ بیهودگی سراپای آدم را فرا می‌گیرد.

    این ناهماهنگی سبب می‌شود افکارِ آدمی به دو جهتِ کاملا متضاد کشیده می‌شود: از یک سو گرایش به نوعی معصومیت و پاکی که در آن فرد تلاش می‌کند دستش به هیچ اقدامِ غیراخلاقی آلوده نشود و در هیچ کنشی که ذره‌ای به خطا می‌رود مشارکت نکند، و از دیگر سو، نوعی نیهیلیسم که می‌گوید آن‌چه می‌اندیشم و می‌کنم ذره‌ای در این کائوسِ جهانی اهمیت ندارد، بهتر است سرگرمِ زندگیِ خویش و برآوردنِ خواسته‌هایم باشم؛ اگر همه‌چیز ممکن نیست پس هیچ نخواهم کرد.

    کتابِ ریدر کوششی در پرداختن به این وضعیتِ ناخوشایند است. از سوی آدمی که هم فلسفه می‌فهمد و هم علم. متخصصِ Bioethics (اخلاقِ زیستی) و مدرسِ دانشگاه. دوسومِ ابتداییِ کتاب تلاشی برای توضیح نمونه‌هایی از وضعیت‌ها و انتخاب‌های دشوار است و هم‌چنین نظریه‌های اخلاقی که در دست داریم و یک‌سومِ ‌نهایی، پیشنهادهایی برای رودرروشدن با انتخاب‌ها. نگاه او رویهم‌رفته فردگرایانه است و آن اندازه که در توصیفِ این گرفتاری‌ها موشکافانه بحث می‌کند، در پیشنهادها متقاعد‌کننده نیست؛ اگر اساسا بتوان امیدوار بود راه‌حلی وجود دارد.

     

    علی صدر   

    مهرماه ۱۴۰۳

     

    [1] Catastrophe Ethics | How to Choose Well in a World of Tough Choices | By Travis Rieder · 2024

  • تاریخچه‌ی تحولات پیش از تحولِ بزرگ

    تاریخچه‌ی تحولات پیش از تحولِ بزرگ


    عادت کرده‌ایم تاریخِ علمِ مدرن را همیشه با محوریتِ قرن هفدهم و نام‌های بزرگ بخوانیم: بیکن، دکارت، نیوتن، لایبنیتز، کپلر، بویل و دیگران. اما واقعیت این است که هر رویدادی پس‌زمینه‌ای دارد و هر آدمی که چیزی کشف کرد، آفرید یا مسبب نقطه‌عطفی شد به چیزهایی تکیه داشت که پیشینیان به‌جاگذاشته بودند. تاریخِ دراماتیکِ موردِ پسندِ عموم، ازدحامی از تک‌قهرمان‌هاست که ناگهان درخشیده‌اند و برای ابد ناپدید شدند. و مرثیه‌ای محبوب: او هرگز مانندی نخواهد داشت. 

    در تاریخِ واقعی، هزارها اسمِ کوچک و بزرگ در صفی طولانی و پشتِ سرهم هر یک سهمی کوچک داشته‌اند و چیزی را که به آن‌ها سپرده شده بود با کمی تغییرات به دیگری داده‌اند تا مثل دویِ امدادی سرآخر یکی از خطِ پایان عبور کند. نامِ آخرین نفر در تاریخ ثبت می‌شود، از او برای سردرِ دپارتمان‌ها مجسمه می‌سازند و کتاب‌های بیشماری درباره‌ی نبوغ‌اش منتشر می‌شود. به نظر می‌آید همه‌چیز ناگهان از جهانِ ماورا به او الهام شد. بی‌هیچ ردی از پیشینیان. تمامِ لذتِ داستان این است که تک‌قهرمان‌ها بدرخشند. روایتی مملو از حرکت‌های کوچک و سعی‌وخطاهای بی‌شمار که روی هم انباشته شد چه اندازه ممکن است هواخواه داشته باشد؟ هر اندازه هم که واقعی باشد؟

    کتابِ تازه‌ی وایولت مولر تاریخ‌چه‌ی تحولاتِ علمی در قرنِ شانزدهم اروپاست. با نامِ Inside the Stargazer's Palace.

    بسترِ کتاب نه آدم‌ها، که شهرهای اروپاست و تحولاتی که در آن‌ها رخ داد. مولر مورخ است و تمرکزش تحولات تاریخ علم. این‌جا تلاش کرده نشان دهد چگونه آدم‌هایی که کم‌تر نامی از آن‌ها باقی مانده در فراهم آوردنِ بستری نقش داشتند که بعدتر به انقلابی علمی انجامید. کسانی که گاه حتی آثارشان مطلقا به چاپ نرسید اما بذر تغییر در نگرش را آن‌ها گذاشتند. کسانی که مثلا شیوه‌های به‌جا مانده از یونان باستان در مطالعه‌ی اجرامِ آسمانی را که عمیقا جاافتاده و مسلط بود به دلیلِ "بیش از حد تئوریک  و نادقیق بودن" رها کردند و به تکنیک‌های عملی‌تری رو آوردند. آدم‌هایی که الزاما مدرن نبودند، مطالعاتشان تخصصی نبود و در آزمایشگاه و پژوهشگاه‌های آکادمیک و مجهزی کار نمی‌کردند، به عکس، سال‌ها در خانه‌های شخصی و زیرزمین و آشپرخانه و باغ‌شان به مطالعه‌ی نقشه‌ها و کتاب‌ها پرداختند و تلاش کردند در دشوارترین شرایط محیطی به مطالعه‌ی عملیِ آسمان و دنیای اطراف بپردازند تا بلکه راهی تازه بیابند.

    مطالعه‌ی کتاب قاعدتا برای کسانی که به جزئیات فنی یا تاریخِ تحولاتِ علمی علاقه‌مند باشد جالب خواهد بود اما اصلِ چنین کتابی و موضوع‌اش برای بازشدنِ ذهن‌ِ آدم‌ها مفید است که توجه کنند، هیچ تحولِ جدی و هیچ نقطه‌ی عطف تاثیرگذاری وابسته به تک‌آدم‌ها نبود و نیست. بهتر است به وجدآمدن از قهرمان‌ها را به قصه‌ها محدود بدانیم و در ذهن داشته باشیم که ذره‌بینِ واقعیت همیشه اثرِ انگشتِ یک‌دوجین آدمِ دیگر را خواهد یافت. ضرب‌المثلی آفریقایی می‌گوید "یک دهکده آدم لازم است تا یک بچه بزرگ شود".

     

    علی صدر   

    مهرماه ۱۴۰۳