در میانه‌یِ قرنِ هفدهم، الیزابت پرنسسِ بوهمیا[۱] که مکاتباتِ مفصلی با رنه دکارت[۲] فیلسوف مشهور داشت در نامه‌ای پرسید چطور ممکن است ذهنی که ماهیتاً غیرِمادی‌ست بر بدنی که ماهیتا مادی‌ست اثر گذاشته و آن را به حرکت درآورد؟ این دقیقاً نقطه‌ی ضعفِ ایده‌ی دکارت بود. دکارت در پاسخ تلاش کرد توضیحاتی بدهد. در میانه‌ی آن توضیحات البته اذعان کرد الیزابت دشواریِ واقعیِ این مسئله را به‌تمامی درک کرده و انگشت روی مهم‌ترین پرسشی گذاشته که می‌توان درباره‌ی ایده‌ی پیشنهادی او طرح کرد. آن زمان دکارت چهل‌وهفت ساله بود و الیزابت فقط بیست‌وهفت سال داشت. 

در هر حال خانم پرنسس، فیلسوفِ "حرفه‌ای" نبود و آن مکاتبات گپ‌وگفت‌هایی به حساب آمد دوستانه و نه اثری مستقل؛ حرف‌هایی به‌ظاهر متقاعدکننده که چرا قرن‌ها نامی از او در تاریخ تحولاتِ فکریِ دکارت ذکر نشد. اما داستان‌های دیگری وجود دارد که ممکن است تا این اندازه شخصی و قابلِ چشم‌پوشی نباشند. مارگارت کاوندیش[۳]، دوشسِ نیوکاسل، ده‌ها کتاب نوشت، از جمله آثارِ فلسفیِ پیوسته‌ای درباره‌ی طبیعت، ذهن و علم؛ آن‌قدر منسجم که در سال ۱۶۶۷ نخستین زنی شد که به جلسه‌یِ انجمنِ سلطنتیِ علوم راه یافت. آن کانوی[۴] که با هنری مور[۵] مکاتبات مفصل داشت و فان هلمونت[۶] سال‌ها در خانه‌اش مقیم بود مبتکرِ فلسفه‌ای شد درباره‌یِ طبیعتِ موجودات، و به حدی جدی و مبسوط که آدمی هم‌چون لایبنیتس[۷] بعدها نوشت دیدگاه‌هایش در فلسفه به طرزفکر کنتسِ متوفی نزدیک بوده. مری استل[۸]، با دلایلِ فلسفیِ محکم از حقِ زنان در تحصیل و خردورزی دفاع کرد و به موضوعاتی پرداخت که دو قرن بعد در مرکزِ فلسفه‌هایِ سیاسی و تحولاتِ اجتماعی قرار گرفتند. 

این گروه از آدم‌ها ایده‌هایی داشتند، بر اساسِ آن ایده‌ها کتاب‌هایی نوشتند و بسیاری‌شان خوانده شدند. دوچیز مابین اعضای این گروه مشترک بود: اول این‌که همه زن بودند، دوم این‌که ظاهراً همه با مرکبی می‌نوشتند که خاصیتِ محوشوندگی داشت چون به اتفاق از تاریخ ناپدید شدند؛ تعبیری که زنی دیگر در دهه‌ی انتهایی قرن بیستم درباره‌شان به کار برد. 

آیلین اونیل[۹] در سال ۱۹۹۸مقاله‌ای نوشت با همین استعاره در عنوانش: "مرکبِ محوشونده: فیلسوفانِ زنِ دوران مدرنِ آغازین و سرنوشت‌شان در تاریخ". در چهل‌وشش صفحه‌ی فشرده نشان داد در فهرستِ دانشنامه‌های فلسفیِ قرنِ بیستم نام‌هایی عملاً غایب‌اند با آن‌که در کتاب‌های مرجعِ قرن‌های شانزدهم تا هجدهم ده‌ها زنِ فیلسوف ثبت شده بودند. مشکل فقدانِ اطلاعات نبود، بل‌که ظاهراً تصمیمی بود در قرنِ نوزدهم که تعریفِ "فلسفه‌یِ مدرن" را -به‌مثابه‌یِ رشته‌ای دانشگاهی- بر نام‌ها و موضوعاتی مشخص بنیان نهد. این بازتعریف، تاریخ‌نگاری یا روایتِ تازه چیزهایی را گنجاند و چیزهایی را یکسره حذف کرد. در سناریوی تازه، شخصیت‌هایی نقش پرسوناژهای تاریخ‌ساز را ایفا کردند و به کسانی حتی نقش سیاهی‌لشکر هم داده نشد.

گویاترین نمونه‌ای که اونیل از مکانیسمِ آن محوشوندگی ارائه داد همان داستانِ کانوی است. جایگاهِ او ظاهرا نه به‌خاطرِ بی‌اعتنایی، بل به‌واسطه‌یِ یک خطایِ ساده محو شد: هاینریش ریتر[۱۰]، مورخِ قرنِ نوزدهم، اثرِ فلسفیِ کانوی را "به اشتباه" به فان هلمونت نسبت داد. در نتیجه، کسانی که بعدها نشان دادند مفهومِ موناد[۱۱] در کارِ لایبنیتس وامدارِ آن اثر است، تاثیرگذاری را به فان هلمونت نسبت دادند نه کانوی. سهوی یا عمدی بودن خطا جای بحث دارد اما در نتیجه‌ی آن نسبتِ غلط در یک کتابِ تاریخی، ردِ پای یک نظریه‌پردازِ زنِ دیگر برای نسل‌ها ناپیدا ماند.

اونیل استادِ فلسفه در دانشگاهِ ماساچوست بود. دکترایش را از پرینستون گرفت و کارش را با مطالعه‌ی دکارت و مسئله‌یِ علیتِ ذهن-بدن آغاز کرد. در طولِ دهه‌ها، آرشیوها و کتابخانه‌هایِ قدیمیِ اروپا را زیر و رو می‌کرد تا آثارِ فلسفیِ زنانِ آن دوران را ترجمه، ویرایش و تحلیل کند. نسخه‌ی تازه‌ی ویرایش‌شده‌اش از "مشاهداتی بر فلسفه‌ی تجربی[۱۲]" اثر مارگارت کاوندیش به منبعِ اصلی برای هر پژوهشی در این حوزه مبدل شد. کریستیا مرسر[۱۳]، استادِ فلسفه در کلمبیا، در یادبود اونیل نوشت می‌توان بی‌مبالغه گفت او کاتالیزورِ انقلابِ جاری در بازخوانیِ تاریخِ فلسفه بوده است.

با این‌حال، اونیل هم بر شانه‌های پیشینیان ایستاده بود و کارش پشتوانه‌هایی داشت. پیش از او، مری الن وایت[۱۴] با مجموعه‌یِ چندجلدیِ «تاریخِ فیلسوفانِ زن» آرشیوی از فیلسوفانِ زنِ دورانِ باستان و قرونِ وسطی را سامان داده‌بود، کاری که راهِ پژوهشِ اونیل در دورانِ مدرنِ آغازین را گشود. جنبشِ فلسفه‌یِ فمینیستِ دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی نیز زمینه‌ی تئوریکی فراهم کرده‌بود که اونیل خودش صراحتاً به آن اذعان می‌کند. در ماجرای کانوی که پیش‌تر آمد، تا حدی وامدارِ پژوهشِ کارولین مرچَنت[۱۵] است که خطایِ ریتر را پیش از او شناسایی کرده‌بود. بازیابیِ مرکبی که در تاریخ رنگ باخته بود نه یک کشفِ ناگهانی، بلکه حاصلِ پیوستنِ ذهنی باریک‌بین به جریانی بود که چند دهه پیش از آن به حرکت درآمده‌بود.

اونیل در دسامبرِ ۲۰۱۷، در ۶۴ سالگی، درگذشت. کتابِ حاضر که دانشگاهِ آکسفورد در سال ۲۰۲۴ منتشر کرد گردآوریِ گَری اوسترتاگ[۱۶]، ویراستار و همسرِ اوست. این مجموعه همانِ مقاله‌ی ۱۹۹۸ را در کنارِ جستارهایِ دیگرِ او گرد آورده تا ترکیبی از کارهای فیلسوفی خوش‌فکر را برای نخستین بار در کنار هم بگذارد.

ساختارِ کتاب دوبخشی‌ست. بخشِ اول به بسطِ دیدگاه‌های اونیل درباره‌یِ تاریخ‌نگاریِ فمینیستیِ فلسفه اختصاص دارد: چه معنایی دارد تاریخِ فلسفه را دوباره بنویسیم؟ و با چه معیارها و روش‌هایی. بخشِ دوم به فیلسوفانِ مشخصی می‌پردازد، از استل و کاوندیش گرفته تا مادام دو لامبر، و آرای آن‌ها را در کنارِ دکارت، لایبنیتس و دیگران قرار می‌دهد.

آن‌چه مقالاتِ اونیل را از کوششی صرف در جهت بازیابی یا کشفِ تاریخیِ صرف متمایز می‌کند این است که ادعایش فراتر از فهرست‌کردنِ غایبانِ تاریخ است. اونیل تلاش می‌کند نشان دهد تصویرِ ما از فلسفه‌ی مدرنِ غرب، اعم از چیستیِ مسائل‌اش، از معنای مفاهیمِ کلیدی‌اش، از جهتِ سیر و تحولاتِ فکری‌اش اگر با در نظرگرفتنِ این فیگورهای تاریخی شکل می‌گرفت، به‌کلی داستانِ متفاوتی می‌شد. این نه موضوعِ ادایِ دین به اقلیتِ فراموش‌شده است، نه صرفاً بحثِ انصاف و برابری؛ مسئله بر سرِ روایتِ ناقصی‌ست که ارتباطِ چندانی هم با کمبود اطلاعات نداشت، به‌عکس، پیامدِ سهل‌انگاری بود و کمی جانبداری در روایت و خودداری از بیانِ تردید و پرسش‌گری.

با این‌که در قرون وسطی سنتی وجود داشت که به چند زن اجازه داده شود در دانشگاه بولونیا حضور یابند و سخنرانی کنند تا سال ۱۶۷۸ طول کشید که دانشگاه پادوا دکترای فلسفه را به زنی از ونیز اعطا کند. دریافتِ مدرک دانشگاهی اولین زن شور و هیجانی به پا کرد، غیرقابل وصف؛ حدود بیست هزار تماشاگر برای دیدن این رویداد جمع شدند. بلافاصله پس از آن، دانشگاه تصمیم گرفت دیگر هیچ زنی را نپذیرد. مرورِ وقایعِ تاریخی از چشم‌انداز امروز، جدای از سرگرمی و هیجانِ قصه‌هایی باورنکردنی، نکاتی درباره‌ی گذشته را یادآوری می‌کند که ممکن است به فهمِ امروزِ ما از خودمان و اطراف‌مان ارتباطی داشته باشد.

به هرحال، در دورانی که بازنگری‌ها بیش‌تر مبنی بر هیاهو و جنجال به‌پا‌کردن و اتهام‌ها به زمین و زمان است، اونیل متن‌ها را جدی گرفت، استدلال‌ها را خواند، و نشان داد بازخوانیِ تاریخِ فلسفه، خود، کاری‌ست فیلسوفانه و نه تسویه‌حسابی سیاسی. کتاب یادگارِ کسی‌ست که فرصت نیافت کارهای متعددش را به سرانجام برساند، اما هرچه بود نام‌هایی را این‌بار با مرکبی ماندگارتر ثبت کرد.

 

علی صدر    
 خردادماه ۱۴۰۴

[۱] Elisabeth of Bohemia or Elisabeth of the Palatinate (1616 – 1680)

[۲] René Descartes (1596 – 1650)

[۳] Margaret Cavendish (1623 – 1673)

[۴] Anne Conway (1631 – 1679)

[۵] Henry More (1614 – 1687)

[۶] Jan Baptist van Helmont (1580 – 1644)

[۷] Gottfried Wilhelm Leibniz (1646 – 1716)

[۸] Mary Astell (1666 – 1731)

[۹] Eileen O'Neill

[۱۰] Heinrich Ritter (1791 – 1869)

[۱۱] monad

[۱۲] Observations upon Experimental Philosophy

[۱۳] Christia Mercer

[۱۴] Mary Ellen Waithe

[۱۵] Carolyn Merchant

[۱۶] Gary Ostertag