مروری بر کتابِ «درهمتنیده» از انتشارات دانشگاه شیکاگو
نقل قولی حکیمانه میگوید «تاریخ همان چیزی نیست که رخ داده، چیزیست که مورخان میگویند اتفاق افتاده». وقتی تردید در روایتهایی منسوب به خدایان و متونی مقدس مجاز باشد، شک و بدگمانی دربارهی متونِ مورخان موضوعی پیشپاافتاده قلمداد خواهد شد. اما تردید در همین روایتهای جاافتاده هم همیشه با آغوشِ باز پذیرفته نمیشود؛ پای منافعی در میان است و هر روایتی ممکن است با باورهایی بنیادین در تضاد قرار گیرد.
سالهای دههی ۱۹۳۰ است. اتاق عمل موسسهی مغزواعصابِ مونترال[۱]. زیر پارچههای استریل جمجمهی بیمار را در همانحال که کاملاً بیدار است، باز میکنند. بیمار طوری قرار میگیرد که میدان دیدش باز بماند و با تیم جراحی در ارتباط باشد؛ یکی از قاعدههای اتاق عمل وایلدر پنفیلد[۲] در کنارِ دیگر شیوهها که متدِ[۳] او را به شهرتی جهانی رساند. آنچه دههها مورد توجه قرار گرفت شیوهای از جراحی دقیق برای درمان انواع صرع بود بدونِ آنکه مطابق با رویهی آنزمان مغز بیمار بیپروا و کمابیش بیرحمانه زیر تیغ برود؛ روشهایی که پیامدهایشان گاه بدتر از خود صرعی بود که قرار بود درمان شود. اما همزمان داستانی دیگر در حالِ شکلگیری بود که اکنون بعد از نزدیک به یک قرن موضوع کتابِ تازهمنتشرشدهی دانشگاه شیکاگو قرار گرفته است.
ایوان پرکاچن[۴] -نویسنده و محقق در دانشگاه زوریخ- در کتاب «درهم تنیده[۵]» (یا متصل بههم) که اوایل امسال منتشر شد مدعیست روایت رسمی از تولد علوم اعصاب[۶] چندان با واقعیت منطبق نیست. این علم نه در امآیتیِ کمبریج که در مونترال و در همان موسسهای که پنفیلد در ۱۹۳۴ با کمک بنیاد راکفلر[۷] تأسیس کرد پیریزی شد. جالبتر آنکه قهرمان اصلی این روایتِ تازه آدمی دیگر نیست، یک طرزفکر است که گروهی متنوع از دانشمندانی خوشفکر را در موسسهای گردهم آورد و جریانی شکل داد که در نهایت به شکلگیریِ دیسیپلینی بینارشتهای منجر شد تا چنددهه بعد با نام علوم اعصاب به شهرتی فراگیر برسد. اگرچه میتوان پنفیلد را مهمترین فیگورِ این روایتِ نو به حساب آورد اما پای بسیاری نامهای دیگر هم در میان است.
سرگذشت خود پنفیلد زوایای عجیب کم ندارد. در پرینستون ادبیات خواند و در همانحال که دانشجویی ممتاز به حساب میآمد در فوتبال آمریکایی و کشتی هم استعداد نشان داد. بورسیهای گرفت که سبب شد در آکسفورد زیر نظر چارلز شرینگتون[۸] آموزش ببیند. جراح مغز و اعصاب شد اما هیچوقت نپذیرفت به جراحی تماموقت مبدل شود. مبتکر و خلاق بود و از دیدِ دیگران سبکِ کار خودش را داشت. وقتی از جانز هاپکینز فارغ التحصیل شد انتظار میرفت در نیویورک یا جایی دیگر در ایالات متحده به کسبِ مهارتها و تکنیکهای تازه در جراحی ادامه دهد اما فرصتهای اندک کاری سبب شد دعوت جراحی عمومی از کانادا را بپذیرد که مشتاق بود جراحیهای مغز را به آدمِ دیگری بسپارد. همین اتفاقِ ساده پای او را به ایالت کِبِک رساند تا به همراه ویلیام کان[۹] و با سرمایه بنیاد راکفلر موسسهی مغزواعصابِ مونترال را حولِ ایدههای نوآوانهی خودش تاسیس کند. علاقهاش به نوشتن هم هرگز متوقف نشد تا جایی که بعدها رمانی[۱۰] دربارهی بقراط نوشت. شاید همین سلایق و روحیاتِ متفاوت بود که در کنار خلاقیت و کنجکاوی و ذهنی باز و روشنبین سبب شد بهدور از نگاهی یکسویه اجازه ندهد موسسهی تخصصیاش به انحصارِ جراحان درآید. در طیِ سالها گروهی روانشناس و تکنیسین و متخصصانِ علوم مختلف به آنجا دعوت شدند؛ گروهی آدم خوشفکر که بسیاری جریانهای نوآورانه را بنیان گذاشتند.
حرفِ کتاب رویهمرفته دو چیز است: نخست، تاریخ شکلگیری علوم اعصاب آنگونه نیست که تابهحال تصویر شده و دوم، قدرت موسسهی مونترال در یک نفر نبود. پرکاچن نشان میدهد که این موسسه به شبکهای از ذهنهای مکمل تبدیل شد: مثلا هربرت جاسپر[۱۱] که با تخصص و مهارتش در توسعهی دستگاه نوارمغزی[۱۲] قدمی شگفتانگیز در درکِ کارکردِ مغز برداشت و بعدتر سازمان بینالمللی تحقیقات مغز را بنیاد گذاشت. یا دانلد هِب[۱۳] که با ذهنِ خلاقاش نه تنها به علوم اعصاب بلکه تاحدی به آنچه امروز هوش مصنوعی گفته میشود شکل داد. همچنین برندا میلنر[۱۴] که رفتهرفته از تاثیرگذارترین چهرههای عصبروانشناسی[۱۵] شد، اگرچه بسیاری او را بهواسطهی مطالعات مفصل و گستردهاش بر بیمارانی نظیر هنری مولیسن[۱۶] به یاد میآورند . مولیسن برای دههها در کتابهای روانشناسی و علوم اعصاب به H.M مشهور بود و در کنار فینیاس گِیج[۱۷] شاید از مشهورترین بیمار این دو رشته باشند. مولیسن زمانی برای درمان نوعی از صرعِ (البته نه در موسسه مونترال) زیر جراحی رفت تا بخشهایی از مغزش که پنداشته میشد به بیماری مرتبطاند برداشته شود، صرع از میان رفت اما زندگیاش در عمل برای همیشه نابود شد، امکان ثبت حافظهی تازه را بلافاصله از دست داد و رفتهرفته گرفتاریهای دیگری هم به آن اضافه شد.
یکی از شگفتانگیزترین ماجراهای توصیفشده در کتاب به بیمار نوجوانی برمیگردد که برای درمان نوعی صرع مقرر بود نزدیک به یک سوم لوب پیشانی[۱۸] (فرانتال)اش را بردارند. هِب پیشنهاد داد از بیمار، پیش و پس از آن جراحیِ نسبتا شدید، تستِ هوش (آیکیو) بگیرند. نتیجه حیرتآور بود: پس از عملی که یکسوم از مهمترین بخشِ مغز را که با هوش انسانی مرتبط دانسته میشود برداشتند نتیجه ۱۱ واحد بهتر بود. هِب میپرسید چطور ممکن است با از دستدادن بخشهایی از مغز باهوشتر شد و نظر داد ممکن است نتیجهی بهتر، ناشی از هماهنگی بهتر در میان سلولها یا بخشهای مغز باشد. بر فعالیتِ هماهنگ نورونها به عنوان فرضیهای تازه تاکید کرد و گفت «نورونهایی که با هم فعال میشوند، با هم سیمکشی میشوند»، این اتصالاتِ تازه، تقویت شده و در ادامه ماندگارتر میشوند. عبارت هِب فقط به کارِ عنوانِ این کتاب نیامد، در همان روزگار متخصصِ کامپیوتری ناشناس[۱۹] از موسسهای در آنزمان نه چندان شناختهشده (آیبیام) با او تماس گرفت چون به نظرش ایدهی هِب ممکن بود به کار تحقیقاتاش بیاید. آن کارِ مشترک عملا نطفههای آغازین فرآیندی شد که بعدها به شبکههای عصبی در کامپیوتر مبدل شده و دههها بعد مدلهای زبانیِ بزرگ مشهور به هوش مصنوعی -همچون چتجیپیتی- برمبنایش ساخته شدند.
پرکاچن از عنوان کتاب دو معنا را در نظر میگیرد: هم نورونها بههم متصل و باهم کار میکنند و هم تحولاتِ علمی و شبکهی دانشمندان. موفقیت موسسهی مونترال را نه به نابغهای واحد بلکه میتوان به شبکهای از محققان میانرشتهای نسبت داد؛ پیوندی تازه میانِ روانشناسی و روانپزشکی و جراحی مغزواعصاب و زیستشناسی سلولی. شیوهای بینارشتهای که بعدتر به رویهای جاافتاده مبدل و به شاخههای دیگر علم هم کشیده شد.
به نظر نویسنده اینکه در تصور جاافتاده تاریخ تحولات علوم اعصاب از امآیتی آغاز میشود تاحدی نشاندهندهی این است که تاریخِ علم را نه محققان، بلکه روایتپردازان شکل میدهند و موسسهی مونترال در این بازی مشخصاً ضعیفتر بود. انکار نمیتوان کرد که پدیدآورندهی اصطلاح نوروساینس فرانسیس اشمیت[۲۰] در حوالیِ ۱۹۶۲ و در امآیتی بود و هم او بود که این شاخه از علم را مشهور و محبوب کرد اما به تعبیرِ پرکاچن، اشمیت فقط سرگرم تعدادی ایدهی نظری بود بیآنکه حتی در امآیتی آزمایشگاه یا کلینیکی داشته باشد که بتواند آن ایدهها را به آزمایش بگذارد. از آن جالبتر اینکه هیچکدام از ایدههایش نتیجه نداد و کمابیش تمامشان غلط از آب درآمدند. از آن سو، پنفیلد و مجموعهی اطرافاش دو دهه پیشتر بسیاری از ایدههای درخشان را در اتاق جراحی آزموده و در عمل قدمهایی بزرگ برداشتهبودند که ثمرهاش همهجا دیده میشد اگرچه اعتبار بسیاریشان به نام آن موسسه و گروه دانشمنداناش گذاشته نشد.
از شخصیتهای جالب، مهم و تاثیرگذار دیگر آن موسسه که یکسره نادیده گرفته و دههها مسکوت و مغفول ماند، آدمی دیگر در کنار تیم جراحی بود. یک زن، یک روانپزشک. در نگاهی تاریخی مولی هاروور[۲۱] از چشمهاپنهان ماند و در نتیجه در تاریخِ تحولات هم نامی از او نماند. حضورش اما، در زمان خود اهمیت داشت. هاروور در ۱۹۳۷ به مونترال آمد. قبل از او نه اتاق عمل پنفیلد و نه تا جایی که تاریخ ثبت کرده هیچ اتاق جراحی مغز و اعصابِ دیگری در دنیا جا برای روانشناس نداشت. هاروور نهتنها وارد آن فضا شد، بلکه توانست در فرآیند تشخیص بیماری و جراحی به چهرهای موثر مبدل شود. کار او ساده اما انقلابی بود: تلاش کرد نشان دهد تستهای روانشناسی میتوانند آنچه را که تجهیزات پزشکیِ آن دوره نمیتوانستند ببینند، آشکار کنند.
بر روی یکی از بیماران که دیگر متخصصان برایش تشخیص مشکلاتِ روانشناختی داده بودند تست رورشاخ[۲۲] انجام داد و نتیجه گرفت آسیبِ او اندامیست، نه صرفا روانی. روز بعد، در جراحیِ اکتشافی، پنفیلد یک تومور بزرگ در لوب پیشانی (فرانتال) پیدا کرد، در ناحیهی موسوم به خاموش که هیچ نشانهی عصبی یا رفتاریِ ظاهری بروز نمیدهد. نوشتهاند وقتی پنفیلد در جلسهی هفتگی این کشف را اعلام کرد، هاروور از خجالت سرخ شد. مسلط و خوشفکر بود اما در مقایسه با پنفیلد و دیگران تازهکار به حساب میآمد، جراح نبود و از همه مهمتر زنی بود تنها در جهانی عمیقاً مردمحور. وقتی تومور فرونتال را تشخیص داد، پنفیلد در نامهاش به بنیاد راکفلر نوشت که «برخلاف انتظار، ما به آنها تکیه کردهایم»؛ منظورش روانشناسان و مشخصا هاروور بود.
از جنبههای دیگرِ داستانِ موفقیتهای هاروور یکی هم بازشناسیِ فضایی بود که خودش بعدها آن را سرشار از سرکوب جنسیتی تصویر کرد. آن حال و هوا البته منحصر به موسسهی مونترال و شخصِ پنفیلد نبود، نُرمِ زمانه بود. هاروور بعدها نوشت روز اول کارش در بیمارستانی در نیویورک به او گفته شد اجازه ندارد در سالن غذاخوری پزشکان غذا بخورد؛ نه چون روانشناس بود، همکاران مرد مجاز بودند، اما او نه. در مونترال هم اوضاع چندان بهتر نبود. پنفیلد قوانین سفتوسختی دربارهی زنان در محیط کار داشت: خطاب با نام کوچک یا سیگار کشیدن برای زنها ممنوع بود، چون ظاهرا از دیدِ مسئولان با عبور از این خطوط کار ممکن است به «لاسزدن» بینجامد، و زنی که در ساعات کاری لاس بزند «یک خانم» به حساب نمیآید. هیاتِ تشخیص «لاس» ظاهرا فقط به سیگار کشیدن یا اسم کوچک حساس نبود، هاروور حتی نتوانست در سالنِ اسکواش -که تنها امکان تفریحی موسسه بود- با همکاران مرد بازی کند؛ درخواستش برای همیشه «در دست بررسی» باقی ماند.
در هر حال، از خلالِ این تحولات جراحی مغز و روانشناسی به هم گره خوردند. پنفیلد در ابتدا گمان میکرد جریانی یکطرفه برقرار است: جراحیهای او دادههایی خام برای روانشناسان فراهم خواهد کرد. یافتههای آدمهایی نظیرِ هاروور این روند را تاحدی وارونه کرد. نتایجی که از تستها میگرفت به تیم جراحی توصیه میکرد بهتر است سراغ چه نواحیِ مغزی بروند و مابقی بخشها را دست نزنند. در دورانی که هیچ ابزار تصویربرداری قابل اعتمادی وجود نداشت، یک تست کاغذی میتوانست جان بیمار را نجات دهد یا از عملی فاجعهبار جلوگیری کند. وقتی این دو دیسیپلینِ ماهیتا جدا از هم به کارِ یکدیگر آمدند وضعیتی شکل گرفت که نویسندهی کتاب آن را سیمکشی یا در همتنیدگی نامیده، تعبیری که در علوم اعصاب مفهومی شدیدا پرکاربرد است و ناشی از اتصالاتِ نورونها در سیستم عصبی که آن را شبیه به سیمکشی میکند، بهویژه در تصویر برداریِ [۲۳]DTI.
هاروور همچنین تست رورشاخ را که پیشتر ابزاری فردی و وقتگیر بود به روشی برای ارزیابی گروهی تبدیل کرد؛ روشی که البته هم در شکلِ فردی و هم جمعی بعدتر یکسره منسوخ و متوقف شد. در ۱۹۷۶، با مرورِ نتایجِ همین تستها که پیشتر بر روی هفده جنایتکار جنگی نازی انجام شدهبود به این پرسش پرداخت که شخصیت این افراد تا چه اندازه با مردم عادی متفاوت است. هاروور هم کمابیش به همان پاسخی رسید که پیشتر داگلاس کلی رسیدهبود: هیچ تفاوت معناداری وجود ندارد. یافتهای که هرگز پذیرفته نشد و هنوز هم مقبولیت ندارد؛ اینکه بپذیریم هر آدمی، در شرایط مناسب، میتوانست کمابیش همان مسیر هولناک را طی کند.
مولی هاروور در ۱۹۴۲ و به واسطهی شغل شوهرش مونترال را ترک کرد، ازدواجِ نخستاش بود و با یک جراح مغزواعصاب، که البته دوام چندانی هم نیاورد. بعدها در نیویورک کلینیکی تخصصی و شخصی باز کرد که مطابقِ نوشتهها جز اولینها از این نوع بود، و او بهظاهر اولین زنی بود که چنین کرد. به شعر علاقهای عمیق داشت و معتقد بود می تواند برای بیماران با اختلالاتِ روانی خواص درمانی داشته باشد، نوعی شعردرمانی[۲۴] را پایه گذاشت و بعدتر در شرحِ آن کتابی منتشر کرد[۲۵]. شیوهها و ابتکاراتِ درمانیِ فردیاش رویهمرفته چندان تاثیرگذار نشد و به جایی نرسید، اما دورانِ حضورش در موسسهی مونترال -دستکم از بعد تاریخی- شایستهی اعتبار فراوانیست.
واقعیت این است که نه موسسه مونترال به نام بزرگی مبدل شد و نه پنفیلد و هِب و هاروور و دیگران به جایگاههای رفیعی دست یافتند، اما حضورشان در زمانی مناسب و در جایی مناسب نتایجی به جا گذاشت که ممکن است مهمتر از چیزی باشند که تا به امروز انگاشته میشد؛ آنقدر که نوشتنِ دوبارهی تاریخ علوم اعصاب را به موضوع یک کتاب تازه و خواندنی مبدل کند.
علی صدر
خردادماه ۱۴۰۵
[۱] Montreal Neurological Institute
[۲] Wilder Graves Penfield
[۳] Montreal procedure
[۴] Yvan Prkachin
[۵] Wired Together
[۶] Neuroscience
[۷] The Rockefeller Foundation
[۸] Sir Charles Scott Sherrington – دانشمند و نوروفیزیولوژیست مشهور بریتانیایی
[۹] William Cone
[۱۰] The Torch
[۱۱] Herbert Jasper
[۱۲] Electroencephalography
[۱۳] Donald Hebb
[۱۴] Brenda Milner
[۱۵] Neuropsychology
[۱۶] Henry Molaison
[۱۷] Phineas Gage
[۱۸] Frontal Lobe
[۱۹] Nathanial Rochester
[۲۰] Francis Schmitt
[۲۱] Molly Harrower
[۲۲] Rorschach test
[۲۳] Diffusion Tensor Imaging – یک تکنیک پیشرفتهی امآرآی که با ردیابی حرکت مولکولهای آب در امتداد فیبرهای عصبی، «مسیرهای ماده سفید» مغز را نقشهبرداری میکند
[۲۴] Poetry therapy
[۲۵] The Therapy of Poetry, in 1972

بیان دیدگاه